خلاصه ی رمان غرور و تعسب اثر جین آوستن (jane Austen)

آقا و خانم بنت(Bennet) پنج دختر داشتند . جِین و الیزابت بزرگ تر از سه خواهر دیگر بودند و زیباتر و سنگین تر.چندی بود که در همسایگی شان در باغی به نام “نِدِرفیلد” مردی سرشناس و ثروتمند به اسم “چارلز بینگلی” زندگی می کرد که بسیار با محبّت و خوش چهره بود.خانم بنت می کوشید تا هر طور شده مرد جوان را برای ازدواج به یکی از دخترانش مایل کند . در یک مهمانی  که بینگلی ترتیب داده بود ، خانواده ی بنت نیز حضور داشتند .آقای دارسی ، دوستِ شوهرِ خواهر چارلز هم در آن جشن بود .او سر و وضعی آراسته و پر غرور داشت .آن شب ، جین با چارلزبینگلی آشنا شد . دوشیزه بینگلی هم دوست داشت دارسی به او توجه کند که چنین نشد.
پس از آن مراسم ، همه از خودبزرگ بینی و بدخلقی دارسی صحبت می کردند ؛ ولی الیزابت حسی درونی نسبت به او داشت .از سوی دیگر کشیش “کالینز”، برادرزاده ی آقای بنت و وارث خانواده ی آن ها قصد داشت تا با یکی از دخترعموهایش ازدواج کند .وی نخست جین را برگزید، ولی وقتی فهمید جین با بینگلی می خواهد نامزد کند به فکر الیزابت افتاد. خانم بنت هم با این پیوند موافق بود؛ چون دراین صورت ارث خانوادگی آن ها به غریبه ها نمی رسید. با این حال الیزابت درخواست کالینز را رد کرد و تهدیدهای مادرش را نیز نادیده گرفت. در همین روزها با آقای “ویکهام” آشنا شد .ویکهام خود را برادرخوانده ی دارسی معرفی کرد و از دارسی به بدی یاد نمود.الیزابت با شنیدن این حرف ها عمیقاً به فکر فرو رفت .آیا دارسی همسر خوبی برای او بود ؟ آیا او را خوش بخت می کرد؟ الیزابت کوشید تا بیش تر از دارسی بداند و اخلاق و رفتار او را زیر نظر بگیرد تا او را بهتر بشناسد.
پس از چندی خانواده ی آقای بینگلی به خانه ی دارسی در لندن رفت.این سفر را خواهر بینگلی طراحی کرده بود. او عاشق دارسی بود و با این حیله ی زنانه می خواست بین برادرش و جین فاصله بیندازد تا چارلز به خواهر دارسی علاقه مند شود تا بدین گونه دارسی را از آن خود کند .
جین و الیزابت از این موضوع خبر یافتند.الیزابت در ذهنش دارسی را نیز بی تقصیر نمی دانست .کشیش کالینز وقتی دید که  دخترعمویش الیزابت هم برای ازدواج با او بی میل است متوجه دوست الیزابت ، شارلوت شد و سرانجام با او عروسی کرد .
پس از چندی خانواده ی آقای بینگلی به خانه ی دارسی در لندن رفت.این سفر را خواهر بینگلی طراحی کرده بود. او عاشق دارسی بود و با این حیله ی زنانه می خواست بین برادرش و جین فاصله بیندازد تا چارلز به خواهر دارسی علاقه مند شود تا بدین گونه دارسی را از آن خود کند .
زمانی گذشت .از بینگلی و دارسی خبری نشد .جین با دایی و زن دایی اش به “هانسفورد” رفت تا شاید روحیه ی از دست رفته اش را بازیابد.پس از هفته ای الیزابت هم نزد وی رفت .در آن جا با دارسی دیدار کرد. دارسی به او اظهار عشق و علاقه کرد؛ ولی الیزابت با ردّ درخواست وی، از ستم های او به ویکهام و جداسازی چارلز از جین سخن راند .دارسی در نامه ای  به الیزابت نوشت :« خانم محترم !ویکهام فردی هوس باز و دروغ گو است. او قصد فریب خواهر کوچک تان را دارد . »
چندی نمی گذرد که این حقیقت آشکار می شود؛ زیرا ویکهام با “لیدیا “(خواهر کوچک الیزابت)به لندن می گریزد.دارسی ترتیبی می دهد که آن ها را بیابند .سپس با پرداخت پول به هر دو ، ویکهام را وادار می کند تا با لیدیا ازدواج نماید .
چارلز بینگلی نیز در آن جا جین را می بیند .خواهرش می کوشد تا او را از پیوند با جین منصرف کند ؛ولی بی ثمر است .آن ها عاشق هم اند .دارسی نیز دست از سر الیزابت برنمی دارد و باز هم به او پیشنهاد ازدواج می دهد .الیزابت این بار می پذیرد .

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان و فیلم دزد دوچرخه

پایان جنگ جهانی دوم است.ایتالیا یکی از قربانیان جنگ ،اکنون در فقر و فساد غوطه می خورد. مردم برای سیر کردن شکمشان به هر کاری تن می دهند.یکی از این بی چارگان “آنتونیو ریچی “(Antoni Ricci)است که با همسر و دو فرزندش زندگی سختی را می گذراند.
ریچی پس از سرگردانی بسیار در اداره ی اعلانات کاری یافت و قرار شد تا روز بعد به آن جا برود و دوچرخه اش را نیز به همراه ببرد؛ ولی مشکلی بزرگ وجود داشت.دوچرخه اش در گرو بود.ریچی با همسرش “ماریا” مشورت کرد.ناچار شدند تا برای بازپس گیری دوچرخه ،ملافه هایی را -که هنگام خواب روی خود می انداختند- به گرو بگذارند.
ریچی با آوارگی روحش دست به گریبان بود تا این که سرانجام دوچرخه ی پسرش “برونو” را آزاد نمود . دستی به سر و گوش دوچرخه کشید و امیدوارانه به محل کارش رفت.او باید به دیواره ها اعلانیه می چسباند و هرگز نباید سهل انگاری می کرد.
ریچی پس از رسیدن به یکی از محلّه های مورد نظر، از دوچرخه پیاده شد.نردبان را کنار دیوار گذاشت و از آن بالا رفت و مشغول چسباندن کاغذ شد.دو دزد که وی را زیر نظر داشتند از حواس پرتی او بهره بردند و دوچرخه را ربودند. ریچی تا به خود آمد ،آن ها دور شده بودند.دنبالشان کرد؛ ولی بی ثمر بود.انگار کوهی از غم  بر دوش می کشید.اندوه وار به اداره ی پلیس رفت و گزارش داد.
روز بعد با ناامیدی، چند تن از دوستانش را نیز خبر کرد تا ایشان هم برای جست و جوی دوچرخه تلاش کنند.خودش و برونو نیز تا ظهر به کاوش ادامه دادند ؛ولی دستشان به جایی نرسید.فقط دوچرخه ای را دیدند که بدنه اش مانند آن بود و مردی رنگش می کرد.از او خواستند که شماره ی ثبت دوچرخه را نشان دهد؛ اما خودداری کرد.ریچی دست به دامن پلیس شد.  دوچرخه ی ریچی نبود.
ریچی اندیشید که شاید آن را قطعه قطعه کرده و فروخته اند؛ از این رو به چند مغازه سر زد.تلاشش بی فایده بود.در این گیرودار مردی در پی برونو به راه افتاد و ریچی به داد پسرش رسید.
ریچی از شدت خشم و ناراحتی در حال انفجار بود.دست پسرک را گرفته بود و او را با خود به این سو و آن سو می کشید.آسمان هم وصف حال او بود و اشک وار می بارید.در همین حال و روز بود که ناگاه دزد را سوار بر دوچرخه اش دید.دزد نزد پیرمردی رفت و به او پول داد.ریچی دوید تا او را بگیرد ولی نتوانست.از پیرمرد نشانی او را خواست؛اما پیرمرد به سرعت دور شد.
مرد ،درمانده شده بود. نزد پیش گویی رفت . کمک طلبید. زن به او گفت که یا دوچرخه را به زودی می یابد و یا هرگز نخواهد یافت. این پاسخی قانع کننده نبود.از منزل زن بیرون آمد.ناگهان دزد را دیدند.تعقیبش کردند.به میخانه ای وارد شد.ریچی از برونو خواست که بیرون منتظر بماند.ریچی ، دزد را یافت و با وی گلاویز شد.او را به سوی در کشید. ازسر وصدای آن ها مردم گرد آمدند .آن جا محل زندگی دزد نامرد بود؛ ولی کسی نمی دانست که او سرقت هم می کند.مادر سارق فریاد کشید تا مردم پسرش را از دست ریچی نجات دهند.پلیس آمد.برونو آن ها را خبر کرده بود.سربازان ، خانه را بازرسی کردند ولی دوچرخه ای نیافتند.
ریچی و پسرش دوباره به راه افتادند تا به کنار ورزشگاه رسیدند.دوچرخه ای که گوشه ی دیوار قرار داشت نظرشان را جلب نمود.فکری به ذهن ریچی آمد.با پافشاری بسیار ، برونو را راهی کرد تا به خانه بازگردد؛ ولی برونو از قطار جا ماند و به طرف خیابانی که پدرش آن جا بود، حرکت کرد.ریچی می پنداشت برونو رفته است غافل از این که برونو از دور او را می دید.پدرش بر آن دوچرخه پرید و با قدرت هر چه تمام تر رکاب زد.صاحب آن دوچرخه فریادکنان به دنبال ریچی دوید.مردم به کمکش آمدند.ریچی به زمین خورد.همه بالای سرش جمع شدند.پشت سر هم به او ناسزا گفتند.صاحب دوچرخه و دو نفر دیگر می خواستند ریچی را به اداره ی پلیس ببرند ؛ ولی ناله های سوزناک برونو- که پدر را صدا می زد – احساساتشان را برانگیخت و از تصمیمشان بازگشتند و ریچی را رها نمودند. ریچی با مشت هایی گره کرده در حالی که دندان هایش را می فشرد و بغض در گلویش حلقه زده بود ،به راهش ادامه داد.

یک نفر این مطلب را پسندیده است.

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای خارجی., داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان اتاق شماره ی 6 اثر آنتوان چخُف.

در یکی از اتاق های بیمارستان – که وضع مناسبی ندارد و مخصوص دیوانگان است – پنج نفر هستند .”مویسیکا”(Moiseyka) تنها دیوانه ای است که می تواند به راحتی از بیمارستان خارج شود.یکی دیگر از این دیوانگان ،”ایوان دمیتری گروموف”(Ivan Dmitritch Gromov) است .او پیش از این، دادستان استان داری بود. یک روز هنگامی که از کوچه ای می گذشت دو زندانی را دید که به زنجیر کشیده شده اند.این موضوع او را به این اندیشه واداشت که مبادا او را نیز به اشتباه به زندان بیفکنند.او به مرحله ای رسید که به همه شک داشت تا این که روزی بخاری سازان را با مأموران آگاهی اشتباه گرفت. دیوانه وار از خانه بیرون زد و به دویدن پرداخت. حالت شگفت او مردم را دچار تردید کرد تا این که وی را گرفتند و به خانه بردند. دکتر “آندره یفی میچ “(Andrey Yefimitch) را صدا زدند .دکتر آمد و ایوان را به بیمارستان و  اتاق شماره ی شش فرستاد .
دکتر آندره یفی میچ در جوانی به علوم دینی بسیار علاقه مند بود؛ ولی به دلیل مخالفت پدرش، در رشته ی پزشکی تحصیل کرد .یکی از دوستانش میخاییل بود که هر چند گاه یک بار نزد وی می آمد و به گپ زدن می پرداختند.
روزی دکتر آندره هنگامی که برای تهیه کفش برای مویسیکا نزد “نیکیتا” ی دربان رفته بود ، ناگهان ایوان دمیتری را دید. ایوان رفتاری خشونت آمیز داشت ولی بعد از لحظاتی با هم گرم گفت و گو شدند .از آن پس ، هر روز دکتر پیش ایوان می رفت و مشغول صحبت می شدند .
دکتر “خابوتوف”(Khobotov) – که تازه به آن بیمارستان آمده بود – یک روز حرف های رد و بدل شده بین آندره و ایوان را شنید. شگفت زده شد و رفت .آندره از هنگام دیدارش با ایوان، خود را در محیطی رمزآلود و اسرار آمیز احساس می کرد .
در ماه اوت او را به استان داری فراخواندند و به بهانه ی تعمیر داروخانه از او پرسش های کردند تا ببینند آندره یفی میچ از حالت طبیعی خارج شده یا نه.وقتی دکتر از این امر آگاه شد، خشمگینانه آن جا را ترک کرد و به منزل رفت .در همین هنگام میخاییل نزدش آمد و از وی خواست که با هم به مسافرت بروند.دکتر ابتدا مخالفت کرد ولی سرانجام استعفایش را اعلام کرد و با هم به مسکو قدم گذاشتند .
میخاییل در نظر آندره اخلاق خوبی داشت؛ ولی پر حرف و قمار باز بود .او پول هایش را در قمار باخت و از آندره پول گرفت .سپس به شهر خود بازگشتند .آندره كه اندوخته ای نداشت کم کم فقیر شد . میخاییل و دکتر خابوتوف از وی خواستند که برای بهبودش به بیمارستان برود .آندره خشمگینانه آن ها را از خانه اش بیرون انداخت .پس از رفتن آن ها از کارش پشیمان شد .برای پوزش خواهی نزد میخاییل رفت.با هم صحبت کردند و در پایان ،آندره پذیرفت که برای درمان به بیمارستان برود .
چندی بعد خابوتوف به آن جا آمد و به بهانه ای او را به بیمارستان برد و در اتاق شماره ی شش بستری کرد.دکتر آندره نخست واکنشی نشان نداد؛ ولی هنگامی که خواست از آن جا بیرون برود با مخالفت سرسختانه ی”نیکیتا”ی نگهبان رو به رو شد .دکتر با سخنی ناسزا گونه از وی خواست که مانعش نشود؛ اما نیکیتا رفتاری دیگر بروز داد .به داخل رفت و دکتر آندره را تا می خورد،زیر مشت و لگد گرفت.
دکتر آندره پس از این حادثه دیگر نه صحبت  می کرد و نه غذا می خورد تا این که در اثر سکته ی مغزی جان سپرد .

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان عامل انسانی” اثر گراهام گرین

“کاسِل ” سی ساله در دستگاه جاسوسی انگلستان کار می کرد .معاونش “آرتور دیویس “بود.آن ها با پیام های سرّی 6-الف سر و کار داشتند .سرهنگ ” دین تری ” به آن جا آمده بود تا از کاسل و دیویس بازجویی کند .گویا خبرهایی مهم از آن قسمت جاسوسی به بیرون درز کرده بود .
سارا ، همسر کاسل ، سیاه پوست بود و هنگامی که کاسل در افریقای جنوبی بود به او علاقه مند شده و با هم عروسی کرده بودند .آن دو پسری به نا سام داشتند که او نیز سیاه پوست بود .
“سِر جان هارگریوز ” رییس اداره با “دین تری “و دکتر ” پرسیوال “(از اعضای سرشناس دستگاه ) مشورت کرد تا هر چه زودتر رخنه ای را که در قسمت افریقای جنوبیِ سیستم امنیتی انگلستان پدید آمده بود از بین برند .به گمان آن ها جاسوسان روسی در سازمان اطلاعاتی انگلستان نفوذ کرده بودند و احتمال می رفت که از قسمت کاسل و دیویس باشد.
با بررسی مرموزانه و محرمانه روشن شد که دیویس خبرچین دوجانبه است .قرار شد دکتر پرسیوال دیویس را معاینه کند و او را به عمد بیمار جلوه دهد و با این روش ، سر وی را زیر آب کنند تا جنجالی بر پا نشود .
کاسل در نشستی که با ” سِر جان هارگریوز “داشت از موضوع و برنامه ی عملیاتی سرّی به نام ” عمو رموس “با خبر شد .این عملیات پنهانی با همکاری سه کشور افریقای جنوبی ، انگلستان و امریکا اجرا شد که درباره ی معادن اورانیوم افریقا بود.
کاسل به دیویس هشدار داد که بیش تر مراقب باشد؛ چون به آنان شک کرده اند و ایشان را عامل نشر خبرهای محرمانه می دانند .او طبق دستور قبلی – که مربوط به عملیات عمو رموس بود – در خانه اش انتظار “مولر ” را می کشید که یکی از رییسان “باس ” بود .این انتظار ، آزارش می داد .به یاد سال هایی افتاد که در افریقای جنوبی توسط آقای مولر زیر فشار بود و عشق و ترس را با هم تجربه کرده بود.سرانجام مولر آمد .او دیگر آن فرد هفت سال پیش نبود .فردی سست اراده به نظر می رسید؛ ولی در کارش پیش رفت شایانی کرده و به مقامی بالاتر رسیده بود .
پس از رفتن مولر، کاسل با همسرش سارا موضوع مرگ “کارسون” ، دوست صمیمی مشترکشان را در میان گذاشت و او را نگران کرد.کاسل ؛خبرچینی دوجانبه بود که برای روس ها کار می کرد و اطلاعات دسته بندی شده و محرمانه را برای آن ها پنهان کارانه می فرستاد.هفت سال از زمانی که کاسل توسط کارسون ، دوست کمونیستش به خدمت در سازمان جاسوسی شوروی ،کا.گ.ب مشغول شده بود می گذشت .
کاسل نزد بوریس رفت.بوریس رابط او با سازمان امنیتی شوروی بود.کاسل می خواست از او کمک بگیرد و درباره ی عملیات عمو رموس با وی مشورت کند .
چند روز بعد، دیویس با مرگی ساختگی درگذشت.این اتفاق تلخ بر نگرانی کاسل افزود .او نیز اکنون جانش را در خطر می دید؛ با این حال خبرهای خوبی درمورد عملیات عمو رموس گردآوری نمود و توسط شخصی  به نام “هالیدی”- که کتاب فروشی داشت – روس ها را در جریان قرار داد .با اجرای این عملیات ، دست روس ها از منابع اورانیوم افریقا کوتاه می شد و امریکا یکّه تازی  می کرد .
کاسل به سارا گفت که جاسوسی دو جانبه است و خطر تهدیدش می کند و باید بگریزد.او سارا و پسرش را به خانه ی مادرش فرستاد و خودش همه ی مدارک موجود را نابود کرد .
سِر جان ،دین تری را به منزل کاسل راهی کرد تا اطلاعاتی کسب کند .پس از رفتن او آقای هالیدی آمد .او مأمور بود که به کاسل چگونگی فرار را بگوید. هالیدی نیز خود خبرچین روس ها به شمار می رفت ولی کاسل از این امر بی خبر بود و او رابط کاسلبه شمار می رفت .
پس از کش مکش های درون سازمانی، هالیدی، مولر را کشت و کاسل را با ماشینش به فرودگاه برد و در آن جا کارهای لازم را به او گوش زد نمود .کاسل  را به فرودگاه ” استار فلایت” برده بودند و از آن جا عازم فرودگاهی دیگر بود .طبق برنامه ، فردی او را  گریم شده و تغییر چهره داده به پاریس  و از آن جا به مسکو برد .
دکتر پرسیوال با سارا در رستوران دیدار کرد .به او گفت که همه چیز را درباره ی کاسل می دانند و او اکنون در مسکو به سر می برد .سارا خوش حال شد .
در مسکو به کاسل آپارتمانی داده بودند . چند روز بعد بوریس به دیدن کاسل آمد و به او چگونگی تبادل اطلاعات را آموخت .کاسل می کوشید که روس ها را مجبور کند که سارا و سام را به مسکو بیاورند. روس ها ترتیبی دادند که با کاسل مصاحبه شود ؛ از این رو در مطبوعات بازتاب دادند . سارا از این امر ناراحت شد .
سارا دوست داشت به مسکو برود و نزد شوهرش باشد ، ولی نمی توانست.باید فرزندش را می گذاشت و خود به تنهایی می رفت چون سام گذرنامه نداشت.او نمی خواست بدون سام جایی برود .  حالا تنها امید شان شنیدن صدای هم از پشت گوشی تلفن بود .

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان تاجر ونیزی اثر ویلیام شکسپیر.

ونیز ایتالیا؛ بَسانیو(Bassanio)دل باخته ی “پُرشیا” (Portia)است .او مردی ونیزی ، نجیب زاده، جوان و سرشار از خصلت های نیکو است و “پرشیا” دختری زیبا و دل ربا و شاه زاده .پدر دختر ، تصویر او را در یکی از سه صندوق طلایی ، نقره ای و مسی پنهان کرده است.پرشیا خواستگاران بسیاری دارد.شرط ازدواج ، دست یافتن به عکس است .
شاه زاده ای مراکشی برای خواستگاری پرشیا قدم پیش می گذارد ؛ ولی طمع طلاجویی باعث می شود که صندوق طلایی را برگزیند که تصویر پرشیا در آن نیست ؛ از این رو از صف خواستگاران کنار می رود.بسانیو صندوق مسی را انتخاب می کند که عکس دختر در آن است و پرشیا از آن او می شود.
بسانیو برای عروسی با محبوبش از “آنتونیو “(Antonio)درخواست پول می کند.آنتونیو بازرگان و دوست وی است .کشتی های او در آب های اقیانوس در حال حرکتند؛ به همین دلیل نقداً پولی در دست ندارد پس برای کمک به دوستش از “شایلاک”(Shylock) ،یهودی زراندوزِ ثروت پرستِ رباخوار سه هزار دوکا قرض می گیرد .شایلاک شرط می گذارد که اگر پول سر ِ موعد بازپرداخت نشود ، یک پوند از گوشت نزدیک قلب او را ببُرد.آنتونیو می پذیرد .
راز و نیازها و نجواهای عاشقانه ی بسانیو و پُرشیا ادامه دارد و سرانجام ازدواج می کنند .
“شایلاک”(Shylock) ،یهودی زراندوزِ ثروت پرستِ رباخوار سه هزار دوکا قرض می گیرد .شایلاک شرط می گذارد که اگر پول سر ِ موعد بازپرداخت نشود ، یک پوند از گوشت نزدیک قلب او را ببُرد.آنتونیو می پذیرد .
“گراسیانو “( Gratiano)، خدمت کار بسانیو نیز با ” نِریسا (Nerrisa)، خدمت کار پرشیا پیوند زناشویی می بندد .آن ها عاشق هم اند .هر دو زن جوان ، یک انگشتر به شوهران خود هدیه می دهند .
زمان باز پرداخت بدهی رسیده است .کشتی های آنتونیو در دریا غرق شده اند . این خبر را کسانی می آورند که از دریا آمده اند. پولی در کار نیست .
شایلاک – که از آنتونیو کینه ای کهنه دارد – سند را به اجرا می گذارد و دادگاه تشکیل می شود .پرشیا و خدمت کارش می کوشند که آنتونیو را رهایی بخشند .آن ها لباس مردان بر تن می کنند و سر و صورت و صدای شان را تغییر می دهند . پرشیا به عنوان وکیل و “نریسا ” به عنوان منشی وارد دادگاه می شوند تا از آنتونیو دفاع کنند .نامه ای از صاحب منصبی همراه دارند که ایشان را به دادگاه معرفی می کند . نخست وکیل جوان از شایلاک می خواهد که به ازای قرضش سه برابر پول بگیرد؛ ولی شایلاکِ یهودی – که قبلاً از آنتونیوی مسیحی توهین و تحقیر شنیده – در صدد انتقام است و فقط گوشت نزدیک قلب مرد جوان را می خواهد .
وکیل می گوید که او باید پزشکی کاردان را بیاورد تا زخم های آنتونیو را درمان نماید. شایلاک پاسخ می دهد که چنین چیزی در متن سند نیامده. او کارد و ترازو می آورد تا به کار خود مشغول شود .ناگهان وکیل چیزی به ذهنش می رسد: «تو باید به گونه ای گوشت را ببُری که خونی ریخته نشود؛در غیر این صورت ، نیمی از دارایی ات به آسیب دیده تعلّق می گیرد .»
شایلاک که خود را در بن بست می بیند ، به همان سه برابر پولش راضی می شود؛ اما وکیل کوتاه نمی آید :«ممکن نیست ؛ چرا که شما قبلاً از این تصمیم صرف نظر کردید.»
حالا شایلاک اصل پولش را طلب می کند ولی وکیل ، اجرای حکم را خواهان است. سرانجام شایلاک می پذیرد که از قرضش بگذرد اما وکیل، او را طبق قوانین ونیز به توطئه و ضرب و جرح منتهی به قتل ، متّهم می کند که بر اساس آن ، نیمی از دارایی او به دولت و نیمی دیگر به ضرب دیده می رسد. در آخر،آنتونیو از دریافت سهم خود می گذرد به شرطی که شایلاک راضی شود به دین مسیحیت بگرود و ثروتش را به ارث برای دخترش “جِسیکا” بگذارد. به این ترتیب دادگاه پایان می پذیرد .
بسانیو و آنتونیو ، شادمان و سرافراز از دادگاه بیرون می آیند. به دنبال وکیل می روند و از وی می خواهند سه هزار دوکا را بپذیرد؛ ولی وکیل خودداری می کند و در مقابل پا فشاری بسانیو از او می خواهد که فقط انگشتری خود را به وی بدهد. بسانیو می گوید که این انگشتر را همسرش به او بخشیده و وی قسم خورده که تا زنده است آن را از دستش درنیاورد، به کسی نبخشد و هرگز نفروشد .سرانجام با اصرار آنتونیو ، بسانیو انگشترش را به وکیل هدیه می دهد .
از سوی دیگر “گراسیانو ” به منشی وکیل برمی خورَد ؛ولی او را نمی شناسد .منشی از وی می خواهد که منزل شایلاک را به او نشان دهد .در کمرکش راه با دل بری و طنّازی، انگشتر گراسیانو را نیز به عنوان هدیه از او می گیرد .
پیش از بازگشت بسانیو و گراسیانو ، پُرشیا و نِریسا به خانه باز می گردند. نریسا از شوهرش طلب انگشتر می کند؛ ولی گراسیانو می گوید که او و بسانیو هر دو ، انگشتری شان را به وکیل و منشی وی برای سپاس گزاری داده اند .دو نو عروس به ناباوری تظاهر می کنند .آنتونیو ضمانت می کند .پرشیا انگشتری را درمی آورد و به شوهرش می دهد و می گوید :«عزیزم! این هم یکی دیگر.مراقب باش آن را گم نکنی !» بسانیو  شگفت زده می شود و پی می برد که این همان انگشتری است. پرشیا توضیح می دهد که وکیل و منشی دادگاه ،خود او و خدمت کارش نِریسا بوده اند . خبر خوش حالی دیگری هم به آن ها می رسد: سه فروند از کشتی های آنتونیو غرق نشده و با کالا سالم به بندر رسیده اند .

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان آهستگی اثر میلان کوندرا.

آهستگی (به فرانسوی: La Lenteur)، رمانی از میلان کوندرا می‌باشد که در سال 1995 در فرانسه منتشر شده است. در این کتاب، کوندرا داستان خود را در حدود 150 صفحه روایت کرده است. این کتاب از زبان یک راوی بوده که در آن کوندرا فلسفه ای درباره مدیرنیته، تکنولوژی، سرعت، حافظه بشری و نیز احساسات عمیق بشری را به صورت بسیار زیبایی به تصویر کشیده است. این رمان، مراقبه ‌ای در مورد اثرات مدرنیته بر ادراک فرد از جهان است. این رمان از داستان‌های جداگانه‌ای تشکیل شده است که این داستان‌ها در طول رمان به هم بافته شده و در انتهای کتاب تمامی گره‌های داستان که به هم پیچ خورده بودند از هم باز می شوند.
کوندرا به عنوان راوی اصلی داستان، در طول سفر خود تصمیم می‌گیرد که شبی را در هتلی بگذراند که این هتل یکی از قصرهای قدیمی بوده که داستانی را در آن‌جا تعریف می‌کند. این داستان آمیخته‌ای از تخیل و حقیقت است: ناگهان هوس کردیم غروب و شب را در یک قصر بگذرانیم‌. قصرهای زیادی را در فرانسه به‌صورت هتل باز‌سازی کرده‌اند‌؛ چهارگوشی از سبزی گمشده درگستره‌ای از زشتی بی‌سبزی‌؛ مجموعه کوچکی از باریکه‌راه‌ها‌، درخت‌ها و پرنده‌ها بین شبکه‌ای عظیم از بزرگ‌راه‌ها‌. من به سفر دیگری‌، از پاریس تا یک قصر واقع در حومه شهر، که دویست سال پیش صورت گرفت، فکر می‌کنم‌. سفر مادام «‌ت‌» با همراهی شوالیه جوان‌. نخستین بار است که آنها این‌قدر نزدیک به هم هستند و آن فضای غیر‌قابل‌توصیف شهوانی که آن‌ها را در بر گرفته‌، از آهستگی ریتم ناشی شده است‌. بدن‌های آن‌ها در اثر حرکت درشکه تاب می‌خورد و با هم تماس می‌یابد‌. ابتدا بی‌هوا‌‌، و بعد با رغبت‌، و داستان آغاز می‌شود‌.
شوالیه‌ای از قرن هجدهم فرانسه به همان قصر رفته و یک شب به یاد ماندنی و پر از احساس شهوانی را با مادام ت در قصر تجربه می‌کند: شوالیه در لژ مجاور بانوئی را می‌بیند (‌در داستان تنها حرف اول نام او گفته شده است‌: مادام «‌ت‌»‌)‌. مادام «‌ت‌» از دوستان کنتسی است که معشوقه شوالیه می‌باشد‌. او از شوالیه می‌خواهد که پس از پایان نمایش تا خانه هم‌راهیش کند‌. جوان نمی‌داند موضوع از چه قرار است اما خواه‌نا‌خواه یک‌باره خود را در درشکه‌ای نشسته در کنار بانوی زیبا می‌یابد‌. پس از یک سفر راحت و دل‌نشین‌، درشکه در خارج شهر در مقابل پله‌های قصری توقف می‌کند و همسر ترشروی مادام «‌ت‌» به استقبال شان‌ می‌آید‌. آن‌ها سه نفری با هم شام می‌خورند و سپس شوهر اجازه مرخص شدن می‌خواهد و آن دو را تنها می‌گذارد‌. شب آن دو آغاز می‌شود‌. شبی که فرمش به یک «‌تابلوی‌سه‌لته‌ای»‌‌ ‌شبیه است. شبی چون یک سفر سه‌مرحله‌ای‌. آنها ابتدا در پارک قدم می‌زنند‌، سپس در یک آلاچیق عشقبازی می‌کنند و بالاخره هم در یک اتاق مخفی در داخل قصر به عشق‌بازی ادامه می‌دهند‌.
ونسان، دوست کوندرا، برای سمیناری که در همان هتل برگزار شده از آنجا بازدید می‌کند که در آنجا با دختری در بار ملاقات می‌کند و او را برای عشقبازی با خود همراه می‌کند آن‌ها تصمیم می‌گیرند قبل از اینکه به اتاق آن دختر بروند یک آب تنی در استخر آن هتل بکنند که طی حوادثی که در آن‌جا اتفاق می‌افتد عاقبت نمی‌تواند کامیاب شود و خود را سرزنش می‌کند: وقتی به اتاقش بر‌می‌گردد‌، خودش را روی یک صندلی می‌اندازد‌. جز فکر تصاحب ژولی فکری در سر ندارد‌. حاضر است برای پیدا‌کردن او دست به هر‌کاری بزند‌، اما نمی‌داند چکار کند‌. صبح فردا ژولی به سالن غذا‌خوری خواهد رفت که صبحانه بخورد اما در آن موقع او‌، ونسان‌، در دفتر کارش در پاریس خواهد بود‌. آخ‌! نه محل سکونت او را می‌داند و نه حتی نام فامیلش را و نه این‌که او کجا کار می‌کند‌. ونسان با سرگشتگی بی‌حدش‌، که اندازه نامناسب آلتش گواه آن است‌، تنها می‌ماند‌.
برک، رقاص (لفظی که کوندرا برایش از زبان یکی از شخسیت‌های رمان قرار داده و به معنی فردی می باشد که تمایل به خودنمایی و شهرت دارد و می‌خواهد که کانون توجه باشد) در همان سمینار درون هتل زنی را ملاقات می‌کند که زمانی عاشق او بوده و زن به او بی محلی می کرده است و امنون که مشهور شده زن می‌خواهد از او فیلمی بسازد که برک در آن‌جا پوچی خود را به زن نشان می‌دهد: پتیاره‌! برو گم‌شو با اون همسایه‌های دیوونه‌ات‌. گم‌شو پرنده شب‌، شبح‌، کابوس‌، خاطره حماقت‌های من‌، تجسم ساده‌لوحی من‌، آشغال خاطرات من‌، شاش متعفن جوانی من‌…
ایماکولاتا زنی که عشق قدیمی برک بوده و حالا توسط وی مورد اهانت قرار گرفته بایستی با نا امیدی خود مواجه شود و یاد بگیرد که کمال ظاهری برک تصنعی بوده و فقط دورنمای زیبایی دارد و سرابی بیش نیست ایماکولاتا انگار این اظهار‌نظر بی‌صدا را هم شنید و از آن غرق شادی و امید شد چون فهمید که برک‌، با وجود تمام زنان زیبا و زیرکی که دورش را گرفته‌اند‌، دیگر خیلی وقت است ماجرای رمانتیکی نداشته و دیگر کسی در کنار او در رختخوابش نمی‌خوابد‌. هر قطعه نگرش متفاوتی را که کوندرا نسبت به مفهوم رقاص داشته است، نمایش می‌دهد و دورنمایی را از مدرنیته، حافظه بشری و احساسات شهوانی و هوسرانی ارائه می‌دهد. در انتهای کتاب تمام این قطعات به هم می‌رسند و در محل همان هتل جمع می‌شوند و ارتباط شخصیت‌های آن با همدیگر این موضوع را روشن می‌سازد که چگونه آرمان‌های شخصیت‌های مختلف معرف تعامل آن‌ها در جهان است. در انتهای این رمان بصورت کاملا سورئال ونسان با آن شوالیه قرن هجدهم در همان هتل ملاقات می‌کند. با این ملاقات کوندرا موفق شده است تا مدرنیته را با سنت و یا گذشته پیوند زده و نشان دهد که چگونه مفهوم هوسرانی و لذت جویی با گذشت زمان تغییر یافته است. چنانچه با مدرن شدن و پیشرفت تکنولوژی، بشر به ابزاری دست یافته است تا به وی را به سرعت به مقاصدش برساند و در عین حال به همان سرعت فراموش کند.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان سرگذشت ندیمه، مارگارت اتوود

اُفرد ندیمه‌ای است در حکومت تئوکراتیک جلید (جلید یا جلعاد سرزمینی سنگلاخ و خشک واقع در شرق رود اردن است. لفظ جلعاد در کتاب مقدس بسیار به کار رفته است. اما راوی رمان تلویحاً می‌گوید که جلید در همسایگی کشور کانادا قرار دارد. از این رو جلید، مکانی که وقایع داستان در آن روی می‌دهد، سرزمینی زاده تخیل نویسنده است). او اجازه دارد روزی یک بار برای خرید در بازار از خانه فرمانده و همسرش خارج شود. بازاری که در آن تصاویر جای کلمات را گرفته‌اند، زیرا زنان دیگر حتی حق خواندن ندارند. ندیمه ماهی یک بار با فرمانده به بستر می‌رود و دعا می‌کند که از او آبستن شود. چون در عصری که زاد و ولد کاهش پیدا کرده، ارزش افراد و سایر ندیمه‌ها تنها به بارآوری رحم آنهاست. اُفرد سال‌های پیش را به خاطر می آورد. ایامی که با همسرش، لوک، زندگی می‌کرد و با او نرد عشق می‌باخت؛ ایامی که با دخترش بازی و از او مراقبت می‌کرد؛ ایامی که شغلی داشت و درآمدی و از حق آموختن بهره‌مند بود. ولی حالا همه این‌ها بر باد رفته است…

او از جمله اولین موج زنانی است که در اوایل حکومت مذهبی جلید در سال‌های آینده (که زمانش به درستی معلوم نیست) برای زاد و ولد به بیگاری گرفته شدند و برای ارائه چنین خدماتی در اختیار افراد صاحب نفوذ طبقه نخبگان قرار داده شدند. رژیم با حقه ساده‌ای انبوه بسیاری از این زنان را گردهم آورد: دولت حاکم اعلام کرد که ازدواج دوم و نیز روابط جنسی آزاد زنا محسوب می‌شود و از این راه زنان بسیاری را دستگیر کرد و، به بهانه عدم صلاحیت اخلاقی آنها، فرزندانشان را مصادره کرد و در اختیار زوج‌های بی‌فرزند از طبقه بالا، که مشتاق تداوم نسل خود بودند، قرار داد. به این ترتیب، مردان صاحب نفوذ در رژیم که صاحب یک یا دو فرزند سالم می‌شدند موقعیت برتری می‌یافتند و این امر در دوره‌ای که میزان زاد و ولد نژاد سفید به شدت کاهش یافته بود امتیاز درخشانی محسوب می‌شد.
مارگارت اتوود به زیبایی تمام زشتی زندگی بشر در آینده‌ای نه‌چندان دور را به تصویر کشیده است. روزگاری که تصور رسیدنش چندان دشوار نیست. درگیری‌های اتمی میان کشورهای مختلف جهان و انفجار چند رآکتور اتمی منجر به آلودگی جهان به تشعشعات اتمی شده است. زنان کشورهای مختلف در اقدامی همگانی دست به اعتصاب جنسی می‌زنند و از باردار شدن خودداری می‌کنند تا نسل آلوده به تشعشعات اتمی هرگز متولد نشوند. سال‌ها تداوم انواع و اقسام روش‌های جلوگیری از بارداری و سقط جنین موجب کاهش میزان زاد و ولد در برخی از جوامع می‌شود. بنابراین بخشی از این نازایی عمومی اختیاری و عامدانه بوده است. اما همچنین در این دوره گونه‌های جهش‌یافته‌ای از بیماری‌های سیفلیس و ایدز به‌شدت شایع شده و به لحاظ جنسی بسیاری از جوانان توانا را از زاد و ولد عاجز و ناتوان ساخته است. مرده‌زایی، سقط جنین، و ناهنجاری‌های ژنتیکی بسیار شایع و رو به افزایش است. نشت مواد شیمیایی و میکروبی و سمی از سلاح‌های جنگی هم یکی دیگر از علل این پدیده است. حتی در مواردی این مواد کشنده را در فاضلاب‌ها می‌ریزند. استفاده مهارنشده از حشره‌کش‌های شیمیایی، علف‌کش‌ها، و دیگر افشانه‌های سمی نیز موثر بوده است.
پیش از پیدایش حکومت جلید دولت‌ها در کشورهای مختلف از روش‌هایی چون «تلقیح مصنوعی»، «کلینیک‌های باروری»، و «ندیمه‌ها» -که خانواده‌های صاحب نفوذ برای بچه‌دار شدن به خدمتشان می‌گرفتند- استفاده می‌شد. اما با روی کار آمدن حکومت تئوکراتیک جلید دو روش اول به سبب ضدیت با مذهب ممنوع و فقط روش سوم مشروع اعلام و در سطح وسیعی به اجرا گذاشته شد. آنها چند همسری همزمان را جایگزین چند همسری متوالی کردند.
به این ترتیب زنانی که در وضعیت ازدواج اول بودند حق داشتند به زندگی با شوهرانشان ادامه دهند تا زمان مرگ شوهر و آن هنگام اگر زن هنوز جوان و بارور باشد باید به عنوان ندیمه مشغول شود و در غیر این صورت به مستعمرات تبعید شود. زنانی که به جرم ازدواج دوم یا روابط جنسی آزاد دستگیر می‌شوند به عنوان ندیمه به کار گرفته می‌شوند. در این میان زنان بی فرزند یا نابارور یا پیر که ازدواج نکرده باشند به تفاله تبدیل و به جایی به نام مستعمرات تبعید می‌شوند. آنها بخشی از جمعیت‌اند که به عنوان گروه‌‌های پاک‌کننده سموم مورد استفاده قرار می‌گیرند. حکومت بر زندگی همه مردم کشور نظارت عجیب و مستقیمی دارد تا کسی به راه خطا نرود. تحصیل و تفریح ممنوع شده است. کتاب‌ها، مجلات و روزنامه‌ها، لباس‌های زیبا، و هر آنچه، به قول حکومت، نشان تجملات بوده جمع شده و در دسترس کسی نیست. و هر تخطی از قوانین مجازات سختی در پی دارد. بدون هیچ توضیح خاص دیگری به نقل جملاتی از دل کتاب و از زبان ندیمه داستان می‌پردازم:
… روی دیوار بالای مبل یک تصویر قاب شده هست. اما قاب شیشه ندارد. تصویر رنگ و روغن چند گل: زنبق‌های آبی. نگه داشتن عکس گل‌ها هنوز مجاز است…
…سعی می‌کنم زیاد فکر نکنم. حالا دیگر فکر کردن هم باید مثل چیزهای دیگر سهمیه‌بندی شود. خیلی از مسائل ارزش فکر کردن ندارند. فکر کردن فرصت‌های آدم را از بین می‌برد و من می‌خواهم دوام بیاورم. می‌دانم چرا تصویر رنگ و روغن زنبق‌های آبی شیشه ندارد و چرا پنجره تا نیمه باز می‌شود و چرا شیشه‌اش نشکن است. نگرانیشان از بابت فرار ما نیست. نمی‌توانیم زیاد دور شویم. نگران اوج گرفتن خیالمان هستند؛ نگران راه‌هایی که فقط درون آدم باز می‌شوند و به انسان روحیه و برتری می‌دهند…
… سراپای وجودم غرق عطش لمس کردن چیزی غیر از پارچه و چوب است. یکسره مشتاق ارتکاب عمل لمس کردن هستم…
… کفش‌های قرمز به پا دارم، پاشنه‌هایش برای حفظ سلامتی ستون فقراتم کوتاه است و برای رقص مناسب نیست. دستکش‌های قرمزم را به دست می‌کنم. غیر از لفاف‌های سفید دور صورتمان یکسره قرمز‌پوشیم: رنگ خون که شاخص وضعیت و جایگاه ماست. دامن‌هایمان ماکسی است… آستین‌هایمان بلند است. لفاف‌های سفید نیز اجباری است. لفاف‌ها برای این است که نتوانیم کسی را ببینیم و دیگران نیز نتوانند ما را ببینند. رنگ قرمز به من نمی‌آید، قرمز رنگ مورد علاقه‌ام نیست…

… تنها در گروه‌های دو نفره حق داریم به مرکز شهر برویم… حقیقت این است که او جاسوس من است و من جاسوس او. اگر هر یک از ما حین پیاده‌روی‌های روزمره‌مان کاری خلاف مقررات بکنیم همراهمان مسئول است…
… گروهی به سمت ما می‌آیند: گردشگرند… دامن‌هایشان فقط تا زیر زانو را می‌پوشاند، پاها از زیرشان معلومند. با آن جوراب‌های پانما تقریباً برهنه‌اند، وقیح… محسوریم اما بیزار. به نظر می‌آید لباس به تن ندارند. نظرمان درباره این‌گونه مسائل در اندک مدتی تغییر کرده است. بعد فکر می‌کنم، من نیز زمانی همین‌طور لباس می‌پوشیدم. این آزادی بود… پایین را نگاه می‌کنم… مسحور پاهای زن‌ها شده‌ام. یکی‌شان صندل جلوباز به پا دارد. ناخن‌هایش را لاک صورتی زده. بوی لاک ناخن را یادم هست… بوی لاک ناخن گرسنه‌ام کرده است…
… به جای نوشتن می‌گویم، چون برای نوشتن لوازم‌التحریر ندارم و به هر حال نوشتن قدغن است…
… عصرهای ویژه مراسم یک خوبی دارد. اجازه دارم اخبار تلویزیون را ببینم… چه کسی می‌داند ذره‌ای از این اخبار واقعیت دارد یا خیر؟ ممکن است برنامه‌های قدیمی باشند، ممکن است کذب باشند، اما در هر صورت نگاه می‌کنم، به این امید که در پس این اخبار چیزی دستگیرم شود. حال هر نوع خبری از بی‌خبری بهتر است… اما اخبار همیشه اخبار جنگ است… آنها فقط تصاویر پیروزی‌هایشان را نشانمان می‌دهند، نه شکست‌هایشان را. چه کسی است که طالب اخبار ناگوار باشد؟…
… به لوک فکر می‌کنم… دیر یا زود پیامی از او به دستم خواهد رسید به غیرمنتظره‌ترین شکل ممکن… باید صبور باشم: دیر یا زود لوک مرا از اینجا خواهد برد، ما دخترمان را خواهیم یافت… همین پیام، همین پیامی که شاید هرگز به دستم نرسد مرا زنده نگاه داشته است. به این پیام ایمان دارم…
… یک روز دیگر در حال بازگشت از خرید روزانه هستیم… به فروشگاهی می‌رسیم که زمانی در گذشته اجناسی را می‌فروخت که حالا ممنوعه‌اند و حالا شیشه‌های نشکنی دارد. پشت شیشه دستگاه‌های چاپ کامپیوتری گذاشته‌اند… ما اسم آنها را گذاشته‌ایم غلتک‌های مقدس که نام توهین‌آمیزی است. با این ماشین‌ها دعا چاپ می‌کنند… تلفنی سفارش می‌دهند… سفارش دعا دادن به این فروشگاه نشانه تقوا و ایمان و نشانه اعتقاد به رژیم است…
… عاقبت همراهم سکوت را می‌شکند و می‌گوید: «تو فکر می‌کنی خدا به این ماشین‌ها گوش می‌ده؟»… در گذشته این حرف مسئله‌ای جزئی محسوب می‌شد، موضوعی برای تحقیق، اما حالا عین خیانت است. می‌توانستم جیغ بکشم. می‌توانستم فرار کنم. می‌توانستم بی‌هیچ کلامی از او رو برگردانم تا به او نشان دهم که چنین حرف‌هایی را تحمل نخواهم کرد. براندازی، آشوبگری، کفر، ارتداد، همه با هم. سعی‌می‌کنم قرص باشم. می‌گویم:«نه.»… آه می‌کشد، پنداری راحت شده است. ما با هم از خطی نامرئی گذشته‌ایم…
… چیزی در حال روی دادن است. بلوایی برپاست، میان انبوه ماشین‌ها تب‌و تابی افتاده است… پنداری می‌خواهند جاده را خلوت کنند… نگاهی به بالا می‌اندازم. یک کامیون سیاه… آهسته و آرام از دل خیابان می‌گذرد… انگار پی چیزی می‌گردد… عرق سرد به پشتم می‌نشیند. سرما در وجودم سیلان می‌یابد و به پاهایم می‌رسد. حتماً میکروفونی گذاشته و صدایمان را شنیده‌ بودند… کامیون درست در مقابل ما می‌ایستد. دو مراقب با لباس خاکستری بیرون می‌آیند. مردی را که از آنجا می‌گذرد و کیفی به دست دارد می‌گیرند… او را به پشت کامیون پرت می‌کنند… درها بسته می‌شود و کامیون راه می‌افتد… تمام می‌شود، ظرف چند ثانیه… انگار اتفاقی نیفتاده است… احساس می‌کنم خلاص شده‌ام. کسی که دنبالش بودند من نبودم…
… اما همه چیز از اینجا شروع شد… درست بعد از آن فاجعه بود، همان موقع که رییس جمهور را ترور کردند و کنگره را به گلوله بستند و ارتش حالت اضطراری اعلام کرد. تقصیر را به دروغ به گردن مسلمانان انداختند. مدام در تلویزیون مردم را به آرامش دعوت می‌کردند. می‌گفتند همه چیز تحت کنترل است. من شوکه شده بودم، همه همین‌طور بودند… باور کردنش مشکل بود که کل دولت چنین آشفته شده باشد… این همان زمانی بود که قانون اساسی را لغو کردند. گفتند این کار موقتی است. حتی در خیابان‌ها آشوبی به راه نیفتاد. مردم… چشم به راه دستورات مقتضی بودند. حتی دشمنی وجود نداشت که بتوان انگشت اتهام را به سویش دراز کرد… چند هفته بود که بلاتکلیف مانده بودیم… روزنامه‌ها سانسور می‌شدند. بعضی‌هایشان بسته ‌شدند. می‌گفتند به دلایل امنیتی است. پست‌های ایست و بازرسی دایر شدند و کارت‌های شناسایی. همه با این وضع موافق بودند… مخالفان اعدام شدند…زن فروشنده‌ای که معمولاً از او سیگار می‌خریدم از پشت پیشخوان گفت، حالا وقتشه یه نفر کاری بکنه… صبح روز بعد به همان دکه رفتم تا بسته سیگاری بخرم… زن فروشنده نبود و به جای او یک مرد بود…کارتم را گرفت و شماره‌ها را یکی یکی وارد کرد… گفت: متاسفم این شماره اعتبار نداره… مجدداً شماره‌ام را کنترل کرد… شماره من بود… اعتبار نداشت… از دفتر کارم برای پیگیری با بانک تماس گرفتم اما نوار ضبط‌شده‌ای جواب می‌داد… دو ساعت بعد مدیرم وارد اتاق ما شد… ظاهر هولناکی داشت. موهایش ژولیده و چشمانش سرخ و لرزان بود… گفت مجبورم به رفتن شماها تن بدم. متاسفم. قانونه… گفتیم: اخراج می‌شیم؟ گفت: اخراج که نه. خودتون می‌رین! دیگه نمی‌تونین اینجا کار کنین… اعتراض کردیم… گفت: خواسته من نیست اونا می‌خوان. اگه خودتون نرین اونا بیرونتون می‌کنن… من داخل راهرو را دیدم. دو مرد آنجا بودند، یونیفورم‌پوش، با مسلسل. آن‌قدر نمایشی بود که نمی‌شد باورش کرد… در خانه کلافه بودم… به دوستم تلفن کردم و او را از جریان باخبر کردم… سریع خودش را به من رساند… گفت: زنا دیگه حق داشتن مال و اموال و کار کردن رو ندارن. قانون جدیده. امروز تو تلویزیون گفتن…
… اما یک صندلی، نور خورشید، گل‌ها؛ نباید از آنها غافل ماند. زنده‌ام، زندگی می‌کنم، نفس می‌کشم، دستم را بیرون می‌برم، زیر نور خورشید. محل زندگی‌ام زندان نیست، یک مزیت اجتماعی است…
تا هنوز این کتاب مجاز است، بخوانیدش.
هوستون کرانیکل
برگرفته از سرگذشت ندیمه، مارگارت اتوود، سهیل سُمی، انتشارات ققنوس

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان «عاشق» اثر مارگریت دوراس

زن نویسنده‌ای (مارگریت دوراس) در دوران کهنسالی خود، با دیدن چین و چروک صورتش به یاد دوران نوجوانی و خاطراتش در سن 15 تا 17 سالگی می‌افتد. پدر دختر زمانی که او 4 ساله بوده به خاطر بیماری مرده‌است. دختر به همراه مادر و دو برادرش زندگی می‌کند. آنها فرانسوی هستند و در سایگون یکی از شهرهای هندوچین به سختی روزگار را می‌گذرانند. دو برادر کار نمی‌کنند و مادر، به سختی و با فروش محصولات حاصل از زمین‌اش مخارج خانواده را تامین می‌کند. برادر بزرگتر دیکتاتوری است که همگی از او می‌ترسند. او تمام عایدی خانواده را در قمارخانه‌ها و شیره‌کش‌خانه‌ها به باد می‌دهد. برادر کوچکتر موجودی ضعیف و زبون است و مورد آزارجنسی برادر بزرگتر قرار می‌گیرد. ولی مادر در همه‌حال مدافع برادر بزرگتر است و تنها او را به عنوان فرزند خویش به رسمیت می‌شناسد. دختر از دیدن همه‌ی این اتفاقات زجر می‌کشد. او موجود تنهایی است که دوستی ندارد. زندگی در کشوری فقیرنشین و آسیایی که مستعمره‌ی فرانسه است و روزها و شب‌های ملال انگیزی دارد باعث می‌شود که این دختر سفیدپوست اروپایی به شدت احساس تک‌افتادگی بکند. او با نوع خاص پوشش‌اش سعی دارد که خود را به شدت متفاوت از دیگران نشان‌دهد. دختر برخلاف سایر همسالانش کفش پاشنه‌بلند حاشیه‌طلایی به پا می‌کند، کلاه شاپوی صورتی بر سر می‌گذارد و آرایش غلیظی دارد. روزی که دختر سوار بر کرجی، آماده‌ی رفتن به مدرسه است با مرد چینی آشنا می‌شود. مرد چینی، جوان ثروتمند 27 ساله‌ای است که بسیاری از خانه‌های محله‌ی چینی‌ها در تصرف پدرش است. او به فرمان پدرش به تازگی از فرانسه به اینجا برگشته. وی شخص ضعیف و ترسویی است، و از همان برخورد اول به دختر دل‌ می‌بازد و عاشق او می‌شود. دختر هم که مجذوب ثروت این مرد شده، به رابطه با او ادامه می‌دهد. دختر به خانه‌ی مرد می‌رود و رابطه‌ی جنسی بین آن دو شکل می‌گیرد. به‌تدریج خانواده‌ی دختر متوجه این رابطه می‌شوند ولی عکس العمل خاصی نشان نمی‌دهند. همه‌ی آنها مرد چینی را به خاطر ضعف و ترس و شخصیت سست و مضطرب‌اش پس می‌زنند و تحقیر می‌کنند. مرد عشق شدیدی به دختر دارد ولی از ترس پدرش که او را از ارتباط با دختران سفیدپوست منع‌کرده نمی‌تواند این رابطه را جدی‌تر کند. دختر نیز همیشه با سردی و بی تفاوتی با او برخورد می‌کند. پس از مدتی دختر در شهر بدنام می‌شود و تمام دخترهای شهر از صحبت کردن با او منع می‌شوند. دختر همیشه به مادرش می‌گوید که تنها چیزی که در دنیا علاقه‌ی او را برمی‌انگیزاند نوشتن است. مرد چینی به پدرش التماس می‌کند که اجازه دهد با این دختر ازدواج کند ولی پدر خواسته‌ی او را رد می‌کند و دختر هم با پایانِ این رابطه موافق است. دختر و مرد چینی از هم جدا می‌شوند. برادر کوچک دختر بر اثر بیماری می‌میرد و دختر برای تحصیل به پاریس می‌رود. سال‌ها بعد وقتی که زن نویسنده‌ی مشهوری شده‌است مردچینی با او تماس می‌گیرد و به او می‌گوید که هنوز هم مثل گذشته دوستش دارد و تا دم مرگ هم دوستش خواهد داشت.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان داش آکُل نوشته ی صادق هدایت.

همه ی اهل شیراز میدانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه ی یكدیگر را با تیر میزدند. یكروز داش آكل روی سكوی قهوه خانه ی دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شله ی سرخ كشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور كاسه ی آبی میگردانید. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور كه دستش بر شالش بود رفت روی سكوی مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهو چی و گفت:
«به به بچه، یه یه چای بیار بینیم.»
داش آكل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت، بطوریكه او ماستها را كیسه كرد و فرمان كاكا را نشنیده گرفت. استكانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یكی یكی خیلی آهسته آنها را خشك میكرد. از مالش حوله دور شیشه ی استكان صدای غژ غژ بلند شد.
كاكا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه كری! به به تو هستم؟!»
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بین دندانهایش گفت:
«ار – وای شك كمشان، آنهائی كه ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند، و په په پنجه نرم میك كنند!»
داش آكل همینطور كه یخ را دور كاسه می‌گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خنده ی گستاخی كرد كه یك رج دندانهای سفید محكم از زیر سبیل حنا بسته ی او برق زد و گفت:
«بیغیرتها رجز میخوانند، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی كیست.»
همه زدند خنده، نه اینكه به گرفتن زبان كاكا رستم خندیدند، چون میدانستند كه او زبانش می‌گیرد، ولی داش آكل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد كه ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتیكه توی خانه ی ملا اسحق یهودی یك بطر عرق دو آتشه را سر می كشید و دم محله ی سر دزك میایستاد، كاكا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت. خود كاكا هم میدانست كه مرد میدان و حریف دانش آكل نیست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش كاكا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاك میكرد. داش آكل مثل اجا معلق سر رسید و یكمشت مثل بارش كرده، باو گفته بود:
«كاكا، مردت خانه نیست. معلوم میشه كه یك بست وافور بیشتر كشیدی، خوب شنگلت كرده. میدانی چییه، این بی غیرت بازیها، این دون بازیها را كنار بگذار، خودت را زده ای به لاتی، حجالت هم نمیكشی؟ اینهم یكجور گدائی است كه پیشه ی خودت كرده ای، هر شبه ی خدا جلو را مردم را میگیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بد مستی كردی سبیلت را دود میدهم، با بركه ی همین قمه دو نیمت می كنم.»
آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روی كولش و رفت، اما كینه ی داش آكل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می گشت تا تلافی بكند.
از طرف دیگر داش آكل را همه ی اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال كه محله ی سردزك را قرق میكرد، كاری به كار زنها و بچه ها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهربانی رفتار میكرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میكرد یا به كسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نمیبرد. اغلب دیده میشد كه داش آكل از مردم دستگیری میكرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید.
ولی بالای دست خودش چشم نداشت كس دیگر را ببیند، آن هم كاكا رستم كه روزی سه مثقال تریاك میكشید و هزار جور بامبول میزد. كاكا رستم از این تحقیری كه در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را میجوید و اگر كاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد. بعد از چند دقیقه كه شلیك خنده فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی كه با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبكلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خنده ی او میخندیدند. كاكا رستم از جا در رفت، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت كرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سكو به با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را شكست. بعد كاكا رستم بلند شد با چهره ی برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت.
قهوه چی با حال پریشان سماور را وارسی كرد گفت:
«رستم بود و یكدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لكنته.»
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا كرد، ولی چون در آن كنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد. قهوه چی از زور پیسی بشاگردش حمله كرد، ولی داش آكل با لبخند دست كرد، یك كیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت.
قهوه چی كیسه را برداشت، وزن كرد و لبخند زد.
درین بین مردی با پستك مخمل، شلوار گشاد، كلاه نمدی كوتاه سراسیمه وارد قهوه خان شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت:
«حاجی صمد مرحوم شد.»
داش آكل سرش را بلند كرد و گفت:
«خدا بیامرزدش!»
«مگر شما نمیدانید وصیت كرده.»
«منكه مرده خور نیستم. برو مرده خورها را خبر كن.»
«آخر شما را وكیل و وصی خودش كرده…»
مثل اینكه ازین حرف چرت داش آكل پاره شد، دوباره نگاهی بسر تا پای او كرد، دست كشید روی پیشانیش، كلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش كه زیر كلا بود سفید مانده بود. بعد سرش را تكان داد، چپق دسته خانم خودش را در آورد، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع كرد. آتش زد و گفت:
«خدا حاجی را بیامرزد، حالا كه گذشت، ولی خوب كاری نكرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب میآیم.»
كسیكه وارد شده بود پیشكار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.
داش آكل سه گره‌اش را در هم كشید، با تفنن بچپقش یك میزد و مثل این بود كه ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریك پوشیده شد. بعد از آنكه داش آكل خاكستر چپقش را خالی كرد، بلند شد قفس كرك را بدست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت.
هنگامیكه داش آكل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه كش سرپول كشمكش داشتند. بعد از اینكه چند دقیقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگی كردند كه ارسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آكل روی تشك نشست و گفت:
«خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد.»
خانم با صدای گرفته گفت:
«همان شبی كه حال حاجی بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همه ی آقایان شما را وكیل و وصی خودش معرفی كرد، لابد شماحاجی را از پیش میشناختید؟»
«ما پنج سالی پیش در سفر كازرون باهم آشنا شدیم.»
«حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یكنفر مرد هست فلانی است.»
«خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا كه زیر دین مرده رفته ام، بهمین تیغه ی آفتاب قسم اگر نمردم بهمه ی این كلم بسرها نشان میدهم.»
بعد همینطور كه سرش را بر گردانید، از لای پرده ی دیگر دختری را با چهره ی برافروخته و چشم های گیرنده ی سیاه دید. یكدقیقه نكشیدكه در چشمهای یكدیگر نگاه كردند، ولی آن دختر مثل اینكه خجالت كشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟
شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرنده ی او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود، او سر را پائین انداخت و سرخ شد.
این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود كه از كنجكاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را ببیند.
داش آكل از روز بعد مشغول رسیدگی به كارهای حاجی شد، با یكنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یكنفر منشی همه ی چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آنرا مهر و موم كرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله های املاك را داد برایش خواندند، طلب هایش را وصول كرد و بدهكاریهایش را پرداخت. همه ی اینكارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آكل خسته و كوفته از نزدیك چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت. در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت:
«تا حالا دو شب است كه كاكا رستم براه شما بود. دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید، بنظرم قولش از یادش رفته!»
داش آكل دست كشید به سبیلش و گفت:
«بی خیالش باش!»
داش آكل خوب یادش بود كه سه روز پیش در قهوه خانه ی دو میل كاكا رستم برایش خط و نشان كشید، ولی از آنجائیكه حریفش را میشناخت و میدانست كه كاكا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همه ی هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد.
داش آكل مردی سی و پنجساله، تنومند ولی بد سیما بود. هر كس دفعه ی اول او را میدید قیافه اش توی ذوق میزد، اما اگر یك مجلس پای صحبت او می نشستند یا حكایت هائی كه از دوره ی زندگی او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفته ی او میكرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه كه به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داش آكل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونه های فراخ، بینی باریك با ریش و سبیل سیاه. ولی زخمها كار او را خراب كرده بود، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یكی از آنها كنار چشم چپش را پائین كشیده بود.
پدر او یكی از ملاكین بزرگ فارس بود زمانیكه مرد همه ی دارائی او به پسر یكی یكدانه اش رسید. ولی داش آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت، زندگیش را بمردانگی و ازادی و بخشش و بزرگ منشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همه ی دارائی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میكرد، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میكشید و یا در مجالس بزم با یكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف میكرد.
همه ی معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیكه شگفت اور بنظر میآمد اینكه تاكنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نكرده بود، چند بار هم كه رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه كناره گرفته بود. اما از روزیكه وكیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر كلی رخ داد، از یكطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباخته ی مرجان شده بود. ولی این مسئولیت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود – كسی كه توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود كه بلند میشد بفكر این بود كه درآمد املاك حاجی را زیادتر بكند. زن و بچه های او را در خانه ی كوچكتر برد، خانه شخصی آنها را كرایه داد، برای بچه هایش معلم سرخانه آورد، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سركشی بعلاقه و املاك حاجی بود.
ازین به بعد داش آكل شبگردی و قرق كردن چهار سو كناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه ی داشها و لاتها كه با او همچشمی داشتند به تحریك آخوندها كه دستشان از مال حاجی كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده برای داش آكل لغز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی كوك داش آكل میرفتند و گفته میشد:
«داش آكل را میگوئی؟ دهنش میچاد، سگ كی باشد؟ یارو خوب دك شد، در خانه حاجی موس موس میكند، گویا چیزی میماسد، دیگر دم محله ی سر دزك كه میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود.»
كاكا رستم به عقده ای كه در دل داشت با لكنت زبانش میگفت:
«سر پیری معركه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیكش را غلا كرد! خاك تو چشم مردم پاشید. كتره ای چو انداخت تا وكیل حاجی شد و همه ی املاكش را بالا كشید. خدا بخت بدهد.»
دیگر حنای داش آكل پیش كسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیكردند. هر جا كه وارد میشد در گوشی با هم پچ و پچ میكردند و او را دست میانداختند. داش آكل از گوشه و كنار این حرفها را میشنید ولی بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود كه فكر و ذكری جز او نداشت.
شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یك طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درد دل میكرد. اگر داش آكل خواستگاری مرجان را میكرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو میداد. ولی از طرف دیگر او نمیخواست كه پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد، همان طوریكه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان می كرد هرگاه دختری كه باو سپرده شده بزنی بگیرد. نمك بحرامی خواهد بود،. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میكرد، جای جوش خورده ی زخمهای قمه، گوشه ی چشم پائین كشیده خودشرا برانداز میكرد، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت:
«شاید مرا دوست نداشته باشد! بلكه شوهر خوشگل و جوان پیدا بكند… نه، از مردانگی دور است… او چهارده سال دارد و من چهل سالم است… اما چه بكنم؟ این عشق مرا میكشد… مرجان…. تو مرا كشتی…. به كه بگویم؟ مرجان…. عشق تو مرا كشت…!
اشك در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید. آنوقت با سر درد همینطور كه نشسته بود خوابش میبرد.
ولی نصب شب، آنوقتی كه شهر شیراز با كوچه های پر پیچ و خم، باغهای دلگشا و شراب های ارغوانیش بخواب میرفت، آن وقتیكه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمك میزدند. آن وقتیكه مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میكشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت، همانوقت بود كه داش آكل حقیقی، داش آكل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بایستی از تو قشری كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افكاری كه از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می كشید، تپش آهسته قلب، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میكرد و از روی گونه هایش بوسه میزد. ولی هنگامیكه از خواب می پرید، بخودش دشنام میداد، به زندگی نفرین میفرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این كه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگی و رسیدگی بكاراهی حاجی میگذرانید.
هفت سال بهمین منوال گذشت، داش آكل از پرستاری و جانفشانی درباره ی زن و بچه ی حاجی ذره ای فرو گذار نكرد. اگر یكی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یك مادر دلسوز بپای او شب زنده داری می كرد، و به آنها دلبستگی پیدا كرده بود، ولی علاقه ی او به مرجان چیز دیگری بود و شاید هماه عشق مرجان بود كه او را تا این اندازه آرام و دست آموز كرده بود. درین مدت همه ی بچه های حاجی صمد از آب و گل در آمده بودند.
ولی، آنچه كه نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد:برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم شوهری كه هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود. ازین واقعه خم بابروی داش آكل نیامد، بلكه برعكس با نهایت خونسردی مشغول تهیه ی جهاز شد و برای شب عقدكنان جشن شایانی آماده كرد. زن و بچه ی حاجی را دوباره بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانهای مردانه معین كرد، همه ی كله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتیكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش آكل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه كرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشكی، ملكی كار آباده و كلاه طاسوله ی نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پای او خیره شدند. داش آكل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت:
«آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت كرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهم حساب و كتاب دارائی حاجی است. (اشاره كرد به سه نفری كه دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام. حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!»
تا اینجا كه رسید بغض گلویش را گرفت، سپس بدون اینكه چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم های اشك آلود از در بیرون رفت. در كوچه نفس راحتی كشید، حس كرد كه آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شكسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر میداشت، همینطور كه میگذشت خانه ی ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم كشیده ی آجری آن داخل حیاط كهنه و دود زده ای شد كه دور تا دورش اطاقهای كوچك كثیف با پنجره ی های سوراخ سوراخ مثل لانه ی زنبور داشت و روی آن حوض خزه سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرك و سردابه های كهنه در هوا پراكنده بود. ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد، خنده ی ساختگی كرد.
داش آكل بحالت پكر گفت:
«جون جفت سبیلهایت یك بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بكنیم.»
ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یك بتری بالا آمد. داش آكل بتری را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید، آنوقت تا نصف آن را سر كشید، اشك در چشمهایش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچه ی زردنبوی كثیفی بود، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفی كه روی لبش آویزان بود، بداش آكل نگاه می كرد، داش آكل انگشتش را زد زیر در نمكدانی كه در طاقچه ی حیاط بود و در دهنش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آكل زد و سر زبانی گفت:
«مزه ی لوطی خاك است!»
بعد دست كرد زیر پارچه ی لباس او و گفت:
«این چیه كه پوشیدی؟ این ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستی من خوب میخرم.»
داش آكل لبخند افسرده ای زد، از جیبش پولی در آورد، كف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فكرش پریشان بود و سرش درد میكرد. كوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناك و بوی كاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود، صورت مرجان، گونه های سرخ، چشم های سیاه و مژه های بلند با چتر زلف كه روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود. زندگی گذشته ی خود را بیاد آورد، یاد گارهای پیشین از جلو او یك بیك رد میشدند. گردشهائی كه با دوستانش سر قبر سعدی و بابا كوهی كرده بود بیاد آورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم میكرد، ولی چیزیكه برایش مسلم بود اینكه از خانه ی خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود كه دلش كنده شده بود، میخواست برود دور بشود. فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بكند! سر تا سر زندگی برایش كوچك و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه كرد:
«به شب نشینی زندانیان برم حسرت،
كه نقل مجلسشان دانه های زنجیر است»
آهنگ دیگری بیاد آورد، كمی بلندتر خواند:
«دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری،
كه نبود چاره ی دیوانه جز زنجیر تدبیری!»
این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خواند، اما مثل اینكه حوصله اش سر رفت، یا فكرش جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسید. اینجا همان میدانگاهی بود كه پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق میكرد و هیچكس جرأت نمیكرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سكوی سنگی جلو در خانه ای نشست، چپقش را در آورد چاق كرد، آهسته میكشید، بنظرش آمد كه اینجا نسبت به پیش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوریكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سیاهی میرفت، سرش درد میكرد، ناگهان سایه ی تاریكی نمایان شد كه از دور بسوی او میآمد و همینكه نزدیك شد گفت:
«لو لو لوطی را شه شب تار میشناسه.»
داش آكل كاكا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به كمرش زد، تف بر زمین انداخت و گفت:
«اروای بابای بیغیرتت، تو گمان كردی خیلی لوطی هستی، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!»
كاكا رستم خنده ی تمسخر آمیزی كرد، جلو آمد و گفت:
«خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست!… اام شب خاخاخانه ی حاجی عع عقد كنان است، مك تو تو را راه نه نه…»
داش آكل حرفش را برید:
«خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم.»
دست برد قمه ی خود را بیرون كشید. كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آكل سر قمه اش را بزمین كوبید، دست بسینه ایستاد و گفت:
«حالا یك لوطی میخواهم كه این قمه را از زمین بیرون بیاورد!»
كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد، ولی داش آكل چنان به مچ دست او زد كه قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند، ولی كسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داش آكل با لبخند گفت:
«برو، برو بردار، اما بشرط اینكه این دفعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمان را پاك بكنم!»
كاكا رستم با مشت های گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند، عرق از سرو رویشان میریخت، ولی پیروزی نصیب هیچكدام نمیشد. در میان كشمكش سرداش آكل بسختی روی سنگفرش خورد، نزدیك بود كه از حال برود. كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همینوفت چشمش به قمه ی داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود، با همه ی زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون كشید و به پهلوی داش آكل فرو برد. چنان فرو كه دستهای هر دوشان از كار افتاد.
تماشاچیان جلو دویدند و داش آكل را به دشواری از زمین بلند كردند، چكه های خون از پهلویش بزمین میریخت. دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را كنار دیوار كشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست بخانه اش بردند.
فردا صبح همینكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانه ی حاجی صمد رسید، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سربالین داش آكل كه رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، كف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس می كشید. داش آكل مثل اینكه در حال اغما او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت:
«در دنیا… همین طوطی…. داشتم… جان شما… جان طوطی… او را بسپرید… به…»
دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد، اشك چشمش را پاك كرد. داش آكل از حال رفت و یكساعت بعد مرد.
همه ی اهل شیراز برایش گریه كردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوك برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناكاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده ای گفت:
«مرجان… مرجان… تو مرا كشتی…. به كه بگویم… مرجان…. عشق تو… مرا كشت.»

یک نفر این مطلب را پسندیده است.

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای ایرانی., داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان 20000 فرسنگ زیر دریا اثر ژول ورن.

ناگهان توجه جهان به اعماق آبها جلب می‌شود. مردم جهان متوجه موجود ناشناسی می‌شوند، که در اعماق آب‌ها زندگی می‌کند. عده‌ای گمان می‌کنند او یک کوسه بزرگ است، اما عدهٔ دیگری معتقدند که او نوعی هیولای دریایی ناشناخته‌است. اما کمتر کسی می‌تواند تصورش را بکند، که آن موجود، وسیله‌ایست ساخته دست بشر.
پروفسور «آروناکس» به همراه «ندلند» که صیاد نهنگ است، و یک دوست دیگر، با یک کشتی تحقیقاتی به جستجوی این هیولای زیر آب می‌روند. اما کشتی در اثر برخورد با آن موجود آسیب می‌بیند و پروفسور «آروناکس» و همراهانش، از یک زیردریایی سر در می‌آورند. چیزی که تا کنون مانندش را ندیده و حتی تصورش را هم نکرده‌اند.
آنها با ناتیلوس سفر می‌کنند و شگفتیهای دنیای آب را می‌بینند، ودر همین حین با کاپیتان «نمو»، ناخدا و مالک ناتیلوس آشنا می‌شوند. پروفسور در عین حال که کاپیتان را تحسین می‌کند، اخلاقیات او را رد می‌کند، و فکر می‌کند برخورد او با مسائل دنیا درست نیست. پروفسور و همراهانش متوجه می‌شوند، چون از راز کاپیتان نیمو آگاه گشته‌اند، در واقع در ناتیلوس اسیر هستند و دیگر نمی‌توانند به دنیای روی آب باز گردند، اما آنها حاضر نیستند، تا آخر عمر در ناتیلوس بمانندآنها تلاش زیادی برای فرار از ناتیلوس می‌کنند اما موفق نمی‌شوند، فرار از ناتیلوس، غیرممکن است. کاپیتان نیمو خیلی از چیزهایی که در افسانه‌ها آمده بود را در زیردریا به آنها نشان می‌دهد.
در این داستان کاپیتان نیمو را بیشتر از زاویه دید و قضاوت پروفسور «آروناکس» و همراهانش می‌بینیم. آنها کاپیتان نیمو را مردی کمابیش دیوانه و دنیا گریز می‌یابند که چون یکی از کشورهای اروپایی خانواده‌اش را از بین برده، او به دنبال انتقام است به همین دلیل کشتی‌های روی آب را غرق می‌کند. این مسایل باعث شده بود تا مردم فکر کنند زیر دریایی او یک هیولاست.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان 5 هفته در بالون اثر ژول ورن.

در سوسیته ی سلطنتی انگلستان همه افراد حاظر در جمع، برای کسی  دست می زدند و سوت می کشیدند و هورا می گفتند. انگار فرد معرفی شده کار مهمی انجام داده بود.
او وقتی برای سخنرانی بر روی سکو حاظر شد، پیرمردی بود با قامتی بلند و دستهایی چروکیده. او خود را اینگونه معرفی نمود: خانمها و آقایان من دکتر فرگوسن هستم…. و همینطور خلاصه ی سفرش را در دید همگان شرح داد.
دکتر فرگوسن در جوانی به فکر سفر کردن به قاره ی آفریقا بود. آن هم سفر با با لنی که اختراع شده بود، اما هر جهانگردی که با آن به قاره ی آفریقا سفر می کرد، جان سا لم به در نمی برد.
او در ابتدای کار این فکر را با دوستش دیک در میان گذاشت. دیک که بزرگتر از دکتر به شمار می آمد، با این نظر مخالفت کرد و تاکید داشت که جانش به خطر می افتد.
دکتر و دوستش هر روز در قهوه خانه ی همیشگی به بحث می پرداختند، اما چون صحبت های دکتر به نتیجه نمی رسید، رو به دیک کرد و گفت: من با جو می روم اگر خواستی بیایی یا رفتن در میلت نبود مرا زود در جریان ماجرا قراربده.

 

 

جو خدمتکار دکتر، باهوش و در عین حال بسیار شجاع بود.هر دستوری که دکتر به او می داد با لذت تمام انجام می داد چون می دانست که هر کاری با دستور دکتر انجام گیرد نتیجه ای خوب به همراه دارد و واقعاً هم همینطور بود.
دیک هم با این وجود که علاقه ای به رفتن نداشت، به خاطر دوستش فرگوسن تصمیم به رفتن گرفت.
پس دکتر خودش و دوستانش را وزن کرد و با ارقامی که از وزن ها در اختیار داشت محاسباتی انجام داد. از قبیل چگونگی قرار گرفتن یک فرد با این وزن یا بار های لازمه برای آوردن که شامل غذا، دبه های بزرگ آب و گاز های مورد نیاز برای حرکت بالن و …. همچنین ساخت بالنی کوچک و جمع و جور در بالن دکتر برای محض احتیاط بود می شد. این بالن به دست شرکتی معتبر در انگلیس ساخته شد.
سر انجام زمان موعود فرا رسید. بالن ساخته شده را در یک کشتی بزرگ نظامی قرار دادند وفرگوسن و دوستانش سوار بر کشتی به طرف قاره ی آفریقا به راه افتادند.
آنها وقتی دریای سرخ را گذراندند و به اولین جزیره های آن رسیدند، بالن را در گوشه ای از جزیره پنهان نمودند تا سیاه پوستان آفریقایی به آن آسیبی نرسانند. شب آن روز را در چادر های نظامی به سر بردند تا فردا صبح سفرشان را با بالن ساخت آقای فرگوسن آغاز نمایند.
بله عزیزان صبح شد، بالن را آوردند و سوار بر آن شدند. همچنین یکی از فرماندهان نظامی برایشان آرزوی سلامتی نمود. جو خیلی خوشحال به نظر می رسید اما دیک فقط به اتفاقات ناگوار فکر می کرد.
آنها در بین راه، سیاه پوستانی را می دیدند؛ که به طرفشان تیر اندازی می کردند، چون سیاه پوستان تا آن زمان چیزی به اسم بالن ندیده بودند.
همچنین قبایلی را مشاهده می نمودند که با رفتار های وحشیانه به هم حمله و دائماً در حال جنگ بودند.
در قسمت هایی از آفریقا مردمان هر قبیله مشغول پرستش خورشید یا ماه و یا خرافات هایی از این قبیل بودند. حتی روزی که بالن برای توقف در یکی از بازارهایشان در بین مردم فرود آمد، همه به بالن سجده کردند و به دکتر و دوستانش گفتند: آیا شما فرزندان ماه هستید و از طرف او آمده اید؟!
جو هم با غرور خاصی گفت: بله. ما فرزندان ماه هستیم.
یکی از آنها در پاسخ جو گفت: ای فرزندان ماه، پادشاه مان چند وقتی است که مریضی سختی دارد. آیا می توانید حال او را به حالت اولش باز گردانید؟
دکتر گفت: جای او را به من نشان دهید.
آنها راه را به دکتر و جو نشان دادند. و دیک هم بالن را به درختی بست و منتظر ماند تا آنها باز گردند.
دکتر چند ساعتی دور معالجه ی پادشاه بود.
شب شد و ماه در آسمان رؤیت گردید. ناگهان سر و صداهایی بلند شد.
دکتر گفت: عجله کن جو باید به طرف بالن باز گردیم وگرنه…! دکتر به همراه جو دوان دوان به بالن رسیدند و دیک طناب بالن را از درخت باز کرد و سه نفری سوار بر بالن از آنجا دور شدند.
چندی نگذشت که بلایای آسمانی بر آنها نازل شد و دکتر از ترس اینکه شدت باد و رعد و برق به بالن آسیب برساند و آن را پاره کند، با تمام سعی و تلاشش بالن را به بالای بالا برد تا جایی که در آن پایین همه چیز وحشتناک به نظر می رسید.
پس از گذشت ماجراهای حیرت انگیز دکتر؛ روزی که بالن با شدت کم آبی مواجه شده بود، هر چه جلوتر می رفت، کویر در راهشان پهناورتر و خورشید درخشان سوزان تر می گردید. تا جایی که بالن از حرکت ایستاد و همگی از شدت تشنگی بر روی زمین افتادند.
پس از گذشت چند روز دیک که امیدی به زنده ماندن نداشت و دائم آن حرف های همیشگی را تکرار می کرد، ناگهان بادی وزید که دکتر با خوشحالی فریاد زد: باد، باد می آید همگی سوار بر بالن شوید. و بالن به همراه باد دوباره به راه خود ادامه داد.
آنها رفتند و رفتند تا به جایی سر سبز و خوش آب و هوا رسیدند و از شواهدی  معلوم بود، دانستند که در آنجا آب وجود دارد. پس در آنجا توقف کردند. یکی از آنها که مشغول خوردن آبی گوارا از چشمه ای جوشان بود، ناگهان شیری درنده از آن دور به او حمله ور شد. از آنجایی که دیک شکارچی ماهری بود و تیرش هیچ وقت به خطا نمی رفت، به طرف شیر تیر اندازی کرد و او را خلاص نمود.
پس از آنکه دبه های بزرگ آب را از آب زلال چشمه پر کردند، شب آن روز گوشت شیر شکار شده را  سر سیخ زدند و کباب شده ی آن را خوردند.
روزها می گذشت و سپری می شد سه نفرشان سوار بر بالن در فراز دریاچه ای بزرگ حرکت می کردند که ناگهان پرندگان دریایی پروازکنان به دنبالشان به راه افتادند.
دکتر گفت: نه…. چرا بالن بالاتر از این نمی رود؟ هر چه در بالن داریم را خالی کنید. بیشتر بریزید. زودتر دست به کار شوید.
هنگامی که تمام بارها را در دریاچه ریختند، دکتر گفت: هنوز کافی نیست!!!
_اما همه چیز را خالی کردیم.
در آن زمان بود که جو خودش را در آب دریاچه پرتاب کرد.
پس از روزها که دکتر و دیک از شدت ناراحتی با بالن به دنبال جو می گشتند، ناگهان او را سوار بر اسب یافتند، که وحشی های آفریقا با اسبشان به دنبالش می تازیدند.
آنها با بالن سرعت گرفتند و درست در جلوی جو فرود آمدند.
جو اسبی را که در اختیارش بود کنترل کرد و منتظر بود تا سوار بالن شود.آفریقایی ها هم از ترس سجده کنان به پایشان  افتادند. در این لحظه بود که آنها جو را سوار بر بالن کردند وتصمیم به باز گشت گرفتند.
در هنگامی که داشتند به جزایر آفریقا می رسیدند، با این اوضاع و احوالی که  بالن داشت به آنها تیر اندازی شد، اما خوشبختانه به خیر گذشت و سالم و سلامت به اردوگاه نیرو های انگلیسی باز گشتند. و همچنین قرار شد نیروها این سفر خطرناک و در عین حال شجاعانه ی دکتر را به اطلاع عموم برسانند.
بله این بود داستان سفرمن.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان دختری در قتار اثر پائولا هاوکین

راشل قهرمان داستان هر روز با قطار مسیری را رفت و آمد می کند، از پنجره قطار به بیرون نگاه می کند و معمولا با خود یک بطری مشروب دارد. شخصیتی به هم ریخته، آشفته، افسرده است که از کار بیکار شده و هنوز در سوگ پایان زندگی مشترکش به سر می برد. اعتیاد شدید به مصرف الکل باعث ایجاد اختلال فراموشی حوادث هنگام مستی او شده است، این مساله همزمان می شود با اتفاقات مهمی در داستان در رابطه با گم شدن زنی که بعدا جسدش بیرون از شهر پیدا می شود. وضعیت روحی روانی راشل به عنوان راوی اصلی داستان، به گونه ای است که نمی توان به آنچه روایت می کند به راحتی اعتماد کرد و این مساله به ابهام داستان بیشتر می افزاید.
او به خاطر مستی و مصرف الکل از کار اخراج شده است، با این وجود هنوز هر روز مسیر بین آشبری، شهری جدید در حومه ی لندن را به سوی ایستگاه اوستن با قطار رفت و آمد می کند و این رفت و آمد روزانه با قطار به بخش اصلی زندگی اش تبدیل شده است. البته بیشتر از خود سفر منظره ی خیابانی که در مسیر هر روزش است است که برایش اهمیت دارد. زمانی راشل با همسرش تام در این خیابان سکونت داشتند، و حال تام با همسرش جدیدش آنا و دخترشان در آنجا زندگی می کنند. نگاه کردن به خانه ای که قبلا خودش در آن زندگی می کرده است برایش زجرآور است. راشل برای تسکین این درد به تماشا و تصور زندگی زوجی ناشناس می پردازد که چند خانه آن طرف تر از خانه ی تام هستند. با آنچه هر روز از از دور از زندگی آن ها می بیند به تصور کردن زندگی این زوج می پردازد و برای آن ها اسم انتخاب می کند، جیسن و جس، و شغل های پر زرق و برق (پزشک همراه جهانگردان برای جیسن، و شغلی در صنعت پوشاک برای جس) و زندگی پر از عشق و فداکاری را در ذهنش برای آن ها تصور می کند.
بروز اختلالات در حافظه اش و ناتوانی اش در به یاد آوردن آنچه به هنگام مستی اش رخ داده است باعث آزار و سردرگمی اش می شود و مسايلی همچون خشونت و حس شرمندگی به این مشکل می افزاید. شبی در زیر گذر خیابانی که شخصی او را به شدت کتک می زند، او زخمی و خونین به خانه بر می گردد و می خوابد، بیدار که می شود چیزی از آن چه اتفاق افتاده به یاد نمی آورد. تنها پیامی از شوهر سابقش دریافت کرده است که او را به خاطر پرسه زدنش حول خانه شان و ترساندن آنا نکوهش می کند، این همان شبی است که مگان در آن گم می شود و این ابهام در ذهنش به وجود می آید که آیا او مسول گم شدن جس، شخصیتی است که در ذهنش ساخته بود یا خیر (که بعدا مشخص می شود اسم واقعی اش مگان است).
برخلاف شخصیت خیالی که راشل از مگان در ذهن خود ساخته،‌ مگان زنی است تنها و دارای مشکلات روحی فراوان که مرتکب اعمال نادرستی شده است. رابطه ای خشک و وخیم با جیسن (اسم واقعی اش اسکات است و متخصص آی تی است) دارد. اسکات در پرونده گم شدن مگان یکی از مظنون های پلیس می شود  و بعدا ارتباطی بین راشل و اسکات شکل می گیرد.
راشل مکررا با شوهر قبلی اش تماس گرفته و پیام می فرستد و حتی یک بار حین مستی وارد خانه شان شده و کودک آن ها را با خود بیرون می آورد. پس از گم شدن مگان، خودش را قاطی بررسی های پلیس می کند و ریسک های زیادی به خاطر رسیدن خودش به آرامش انجام می دهد. بر اساس آنچه از پنجره ی قطار دیده است به پلیس پیشنهاداتی برای حل پرونده می دهد، ریسک هایی همچون ارتباط نامتعارف با اسکات و گرفتن وقت مشاوره با روان درمان مگان از او سر می زند.
تصور اینکه همه این اتفاقات چگونه ممکن است به شیوه ای باور پذیر روایت شود مشکل است اما دختری در قطاربا ساختار روایی اش توانسته داستان را به خوبی پیش ببرد و خواننده را با خود به درون داستان بکشد.  از زبان راشل و به ترتیب تاریخ وقوع حوادث نویسنده شروع می کند به روایت داستان پر از اندوه مگان که اکنون گم شده و کسی از او خبر ندارد و تیتر اول اخبار شده است، روایت تغییر مسیر می دهد به داستان آنا که نگرانی هایش از جانب زن قبلی همسرش که تعادل روانی ندارد روز به روز رو به افزایش است. نوع بیان شخص اول روایتگر داستان دیوانه کننده، دقیق است و صورتی اخبار گونه دارد. “کابوسی که امروز دیدم متفاوت بود. در آن من کار اشتباهی مرتکب شدم که نمی دانم چه کاری است، تنها چیزی که می دانم این است که نمی توانم آن را بفهمم، می دانم که اکنون تام از من متنفر شده و دیگر با من صحبت نمی کند و با همه در مورد کارهایی که کرده ام صحبت کرده است و حال همه بر ضد من هستند، همکلاسی هایم ، دوستانم حتی مادرم. آن ها با انزجار به من نگاه می کنند، کسی به من گوش نمی دهد و کسی نیست که اجازه دهد بگویم که تا چه حد متاسفم. حال بسیار بدی دارم، نا امیدم و احساس گناه می کنم، نمی دانم و نمی توانم فکرش را بکنم که ممکن است مرتکب چه عملی شده باشم.”

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی فیلم و رمان مهمان مامان. اثر هوشنگ مرادی کرمانی

در آستانه ي ورود مهمانان، مادر دستپاچه و نگران است. با وجود تلاش او براي آماده كردن شرايط، وضعيت آشفته اي حاكم است. هنوز پدر نيامده و هر لحظه ممكن است خواهرزاده ي مادر و نوعروسش سر برسند. دقايقي پس از ورود پدر (يدالله)، مهمانان سر مي رسند و اين تازه آغاز ماجراست. يدالله خاطرات خصوصي زندگي اش را بدون ملاحظه براي عروس و داماد بازگو مي كند و اصرار او بر ماندن مهمانان، مادر را كلافه كرده، چون در خانه وسايل پذيرايي وجود ندارد. امير ـ پسر كوچك خانواده ـ كه براي جا به جا كردن ماشين پسرخاله بيرون رفته، دير مي كند و خبر مي رسد كه مسافر سوار كرده است! صديقه، زن حامله اي است در همسايگي آن ها، پس از دور ريختن مواد مخدر شوهر معتادش يوسف كتك سختي از او مي خورد و پسرخاله كه مادر مدام او را «جناب سرهنگ» خطاب مي كند، با يوسف درگير مي شود.پس از آن، يدالله براي سرگرم كردن مهمانان از خاطرات گذشته اش مي گويد و با آن ها مشغول تماشاي فيلم مي شود. با ماندني شدن مهمانان، اضطراب مادر براي تهيه ي شام بيش تر و بيش تر مي شود. بنابراين همه ي ساكنان خانه به تكاپو مي افتند. اهميت مرغ در سفره براي مادر حياتي است، ولي مش مريم (يكي از همسايه ها) دلش نمي آيد يكي از جوجه هايش را براي تأمين شام به كشتن بدهد. پس امير به همراه دوستش، از مغازه ي پدر او مخفيانه مرغ و ماهي برمي دارد، ولي سر بزنگاه پدر مي رسد و پسرش را تنبيه مي كند و امير ناكام به خانه برمي گردد. يوسف كه پدر و مادر ثروتمندي دارد، به همراه امير به خانه ي پدري اش مي رود و در ميان پرسش هاي دائمي پدر و نفرين هاي پي در پي مادر كه معتقد است صديقه پسرش را معتاد كرده، از يخچال آن ها انواع مواد خوراكي مورد نياز را بر مي دارد و بازمي گردند. پس از اين كه همسايگان ديگر هم تا سر حد امكان مواد مورد نياز شام ايده آل مادر را تهيه مي كنند، پدر دوست امير نيز پشيمان مي شود و مرغ و ماهي ها را به در خانه ي آن ها مي آورد. عاقبت شام آماده مي شود و همه ي ساكنان خانه بر سر سفره مي نشينند. پس از صرف شام، مهمانان كه آماده ي رفتن هستند با اصرار ابلهانه ي يدالله براي ماندن پا سست مي كنند و مادر كه ديگر در آستانه ي جنون قرار گرفته از حال مي رود. او را به بيمارستان مي برند و استراحت مطلق برايش تجويز مي شود. پس از بازگشت، عروس و داماد را براي خواب در اباقي جداگانه جاي مي دهند. همسايه ها هم به خانه هايشان مي روند و چراغ ها يك به يك خاموش مي شودند.

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای ایرانی., داستان | Leave a comment

خلاصه ی نمایشنامه و رمان هملت اثر ویلیام شکسپیر.

صحنه‌ی اول
ميداني در برابر كاخ السينور (Elsinore)
در دانمارك پادشاه در اثر حادثه‌اي(نيش زدن ماري در باغ هنگام خواب) مرده است و برادرش (کلادیوس Claudius)  به جاي او به سلطنت رسيده و در فاصله كوتاهي از مرگ برادر با همسر او (گرترود Gertrude) ازدواج كرده است. هملت (Hamlet) فرزند پادشاه درگذشته و برادرزاده پادشاه جديد، از اين حوادث پياپي(خصوصاً ازدواج مادرش)غافلگير شده است. در صحنه اول درقصر السنور شخصي نگهباني مي دهد كه رفيقش به او مي پيوندد وپس از مدتي دو جوان ديگر به نزد آنان مي‌روند كه يكي از آنها هوراشيو(Horatio) دوست صميمي هملت است.
پس از رفتن نگهبان اول از سخنان 3 نفر مشخص مي شود كه هرشب شبحي كه بسيار شبيه به پادشاه در گذشته است در آن حوالي ديده مي‌شود و هوراشيو براي بررسي اين مطلب آمده است. شبح ظاهر مي شود و هوراشيو تاييد مي كند شبح پدر هملت است.اما هرچه از او مي پرسند جوابي نمي دهد و ناپديد مي شود.
كشور دانمارك جنگي با كشور نروژ داشته است كه پادشاه آن كشوربدست پدر هملت كشته شده و فعلاً نروژ در خراج‌گزار  دانمارك است اما خبرهايي مي رسد كه پسر پادشاه سابق نروژ در صدد جمع آوري نيرو و سلاح براي انتقام از دانمارك است و به همين خاطر كشور دانمارك در حال آماده باش به سر مي برد.هوراشيو در اين شرايط ظهور شبح را به فال بد و نشانه حوادث ناگوار آينده تلقي مي كند و تصميم مي گيرد اين مسئله را به هملت خبر دهد.
‌ صحنه‌ی دوم
تالار شورا كاخ
شاه  به دو سردار ماموريت مي دهد كه به نروژ بروند و در مورد آشوب در آن كشور توسط پسر شاه سابق (فورتین‌براسFortinbras) به شاه دست نشانده نروژ(كه برادر شاه سابق است) تذكر دهند و از جمع آوري سپاه او جلوگيري كنند. سپس به خواهش پلونيوس(Polonius) وزير به پسر او لايرتيس (Laertes) كه براي تاجگذاري شاه جديد به دانمارك برگشته اجازه مي دهد كه براي ادامه تحصيل مجدداً به فرانسه برگردد. اما به هملت كه مي خواهد به دانشگاه وتينبرگ برگردد اجازه اين كار را نمي دهد وبه همراه ملكه از او مي خواهند كه در جشني كه در قصر برپاست شركت كند. هملت به ظاهر مي‌پذيرد، اما بعد از رفتن آن ها افكارش را بيان مي كند. او از اين‌كه در كمتر از 2 ماه بعد از مرگ پدرش عمو ومادرش ازدواج كرده‌اند و اكنون به جشن و شادماني مشغولند غمگين و افسرده است .درهمين هنگام هوراشيو و دوستانش به نزد هملت مي‌آيند و ماجراي پديدار شدن شبح پدر هملت را به او خبر مي‌دهند. او كه بسيار مضطرب و كنجكاو شده قرار مي گذارد كه شبانگاه به محل نگهباني برود.
صحنه‌ی سوم
اتاقي در خانه پولونيوس
لايرتيس و خواهرش اُفلیا(Ophelia نامزد هملت) وارد مي‌شوند. لايرتيس هنگام خداحافظي قبل از رفتن به فرانسه به خواهرش توصيه مي كند هنگام معاشرت با هملت مراقب باشد تا گوهر پاكدامني‌اش را به هوس‌هاي هملت نبازد. چون او شاهزاده است و هركاري بكند توبيخي در پي ندارد اما خواهرش بايد پاسدار آبروي خانواده باشد. اُفلیا هم به برادرش مي گويد كه او هم پرهيزكار باشد و مانند كشيشان ديگران را به پارسايي دعوت نكند و خود به راه خطا برود.در اين هنگام پدرشان پولونيوس وارد مي شود و ضمن دعاي خير خداحافظي با لايرتيس، او هم از اُفلیا مي خواهد كه جانب احتياط را رعايت كند و كمتر با هملت معاشرت كند.
صحنه‌ی چهارم
ميدان
هملت به همراه دوستانش هوراشيو و مارسلوس منتظر ديدن شبح هستند و هملت از صداي عيش و نوش كه قصر مي‌آيد اظهار ناراحتي مي‌كند و آن را مايه‌ی رسوايي مي‌داند. ناگهان شبح ظاهر مي شود و به هملت اشاره مي كند كه به گوشه‌اي بروند و به تنهايي با او سخن بگويد و هملت با وجود مخالفت دوستانش همراه شبح مي رود.
صحنه‌ی پنجم
گوشه‌ی ديگري از ميدان
روح پدر هملت به او مي‌گويد كه بر خلاف گفته عمويش مار او را در باغ نيش مار نزده است بلكه برادرش براي تصاحب تاج و تخت و همسر او، با ريختن سم در گوشش او راكشته است؛ در حالي كه فرصت طلب آمرزش گناهانش را نداشته است و اكنون به عذاب الهي دچار است. شبح از هملت مي خواهد كه انتقام اين خيانت را از عمويش بگيرد؛ اما مجازات مادرش را به خدا واگذار نموده و عليه او اقدامي نكند. شبح در آخرين لحظه مي‌خواهد كه او را فراموش نكند .هملت كه بسيار خشمگين و ناراحت است تصميم به انتقام مي‌گيرد. او از دوستانش مي خواهد كه سوگند يادكنند از ملاقات او با شبح سخني به كسي نگويند و رازدار او باشند.
پرد‌ه‌ی دوم
صحنه‌ی اول
اتاقي درمنزل پولونيوس
پولونيوس يكي از خدمتگذارش بنام رنالدو را به پاريس مي فرستد تا پول و نامه‌هاي او را براي پسرش ببرد. همچنين از او مي‌خواهد درمورد لايرتيس تحقيق كندكه چگونه روزگار مي گذراند، مبادا فساد و گمراهي دچار شود. بعد از رفتن رونالد، اُفلیا وارد مي شود و براي پدرش تعريف مي‌كند هملت با حالتي ژوليده و آشفته به ديدن او آمده و بدون سخن گفتن خيره او را برانداز كرده و چندبار تكانس داده و رفته است. پولونيوس اين حالت را جذبه‌ی عشق، و در نتيجه‌ی بي‌اعتنايي اُفلیا به او مي‌داند. پولونيوس كه از بدگماني اوليه به هملت پشيمان است به نزد پادشاه مي‌رود تا اين حالت جنون‌آميز هملت را گزارش دهد.
صحنه‌ی دوم
اتاقي در كاخ
شاه و ملكه از دونفر دوستان هملت بنام هاي روزنكرانتز(Rosencrantz) و گيلدنسترن(Guildenstern) مي‌خواهند كه مراقب هملت باشند تا بفهمند علت شوريدگي وآشفتگي‌هاي او چيست؟ آن دو بيرون مي روند. پولونيوس وارد مي شود و خبر بازگشت دو سرداري را كه براي بررسي اوضاع نروژ رفته‌اند را مي‌دهد. آن دو سردار خبر مي‌دهند كه با كمك شاه نروژ (كه دست نشانده دانمارك است) جلوي توطئه بر ضد دانمارك را گرفته‌اند پس از رفتن آنها پولونيوس با ديوانه خواندن هملت علت اين بيماري را، عشق هملت به دخترش اُفلیا مي‌داند و با خواندن نامه‌اي كه هملت به اُفلیا نوشته است شروع آشفتگي رواني هملت را از زماني مي‌داند به دستور او اُفلیا جواب رد به عشق هملت داده است پولونيوس پيشنهاد مي كند براي اثبات ادعايش شاه و ملكه و او در جايي مخفی شوند و از ديدار اُفلیا و هملت و صحبت هاي آن دو به حقيقت ماجرا پي ببرند.
در همين حال هملت در حال كتاب خواندن نزديك مي‌شود. پولونيوس از شاه و ملكه مي خواهد آنجا را ترك كنند تا او با هملت حرف بزند. هملت در جواب سؤالات پولونيوس پاسخ‌هاي جنون آميز اما پر از نكته‌هاي تلخ و طنزآميز مي‌دهد. در هنگام خروج وزير، دوستان هملت كه شاه از آن ها خواسته مراقب او باشند وارد مي‌شوند. هملت از صحبت‌هاي آنان مي‌فهمد كه آن ها براي زيرنظر گرفتن او به كاخ دعوت شده‌اند. سپس صحبت به بازيگران تئاتري مي‌رسد كه براي نمايش به كاخ آمده‌اند. هملت كه مدتي از پايتخت دور بوده درباره اوضاع تئاتر مي‌پرسد و دوستانش مي‌گويند كه نمايش‌ها بخاطر نوآوري زياد و مطالب انتقادي‌شان آنچنان طرفداري ندارد. هملت كه آشكارا نشان مي‌دهد ديوانگي‌اش مصلحتي است، از ورود بازيگران بسيار خوشحال مي شود و از انان مي خواهد قطعه اي از يك نمايشنامه حماسي را براي او بخوانند. هملت كه سخت تحت تاثير قرار گرفته به پولونيوس دستور مي‌دهد بخوبي از آنها پذيرايي كند او پنهاني از يكي از بازيگران مي‌خواهد نمايشي بنام قتل گوانزاگو براي فردا شب آماده كنند اما 12 تا 16 سطر از مطالبي كه او آماده مي‌كند در نمايشنامه بگنجانند.
پس از تنها شدن هملت، مشخص مي‌شود كه او مي‌خواهد ماجراي قتل پدرش را در نمايشنامه قرار دهد و از عكس‌العمل عمويش بفهمد آيا سخنان شبح درست بوده يا فقط وسوسه اي از سوي شيطان براي ترغيب كردن او به قتل است.
پرده‌ی سوم
صحنه‌ی اول
تالاري در كاخ
شاه از روزنكرانتز و گليدنسترن در مورد وضعيت روحي هملت مي پرسد. آنها مي‌گويند كه هملت با زيركي از جواب دادن به سبب آشفتگي‌هايش طفره مي‌رود اما به نمايش علاقه نشان داده است و قرار است امشب در قصر نمايش برپا شود. شاه به اميد اينكه تغييري در وضعيت هملت ايجاد شود به تماشاي نمايش علاقه نشان مي‌دهد.
پس از رفتن آن دو نفر، شاه و پولونيوس قرار مي‌گذارند كه در محلي پنهان شوند و هملت را با اُفلیا روبرو كنند تا دريابند كه شوريدگي هملت از عشق اين دختر و بی‌اعتنايي‌هاي اوست يا مسئله‌ی ديگري در ميان است.
هملت درابتداي ورود، متن معروف بودن يا نبودن را مي‌خواند كه حاوي اين مضمون است كه اگر آدمي یقين داشت مرگ پايان زندگي هرشخص است و در آن سوي مرگ چيزي نيست رنج زندگي را با همه پستي‌ها و خواري‌ها و بي‌عدالتي‌ها را تحمل نمي‌كرد و با خودكشي به زندگي خود پايان مي‌داد. ولي افسوس شايد دنياي آن سويِ مرگ زشت‌تر و نفرت‌آورتر باشد. هملت در گفتگو با اُفلیا او را از خود مي‌راند و به او توصيه مي‌كند به صومعه برود و تارك دنيا شود، چون زناشوئي و ادامه نسل‌ها ارزشي ندارد. اُفلیا بسيار افسرده و آزرده مي‌شود و می‌رود. شاه كه رفتار هملت را بسيار خطرناك ارزيابي مي‌كند تصميم مي‌گيرد او را به بهانه‌اي به انگلستان بفرستد.
صحنه‌ی دوم
تالاري در كاخ
بازيگران مشغول تدارك صحنه نمايش هستند و هملت توصيه‌هايي براي اجراي بهتر نمايش به آنها مي‌دهد (درس‌هاي شكسپير براي بازيگران تئاتر) . هملت هوراشيو را مي‌بيند و به او توصيه مي‌كند هنگام نمايش حواسش به شاه باشد تا عكس العمل اورا ارزیابی كند. نمايش با حضور شاه و ملکه شروع مي‌شود و هملت جلوي پاي اُفلیا دراز مي‌كشد و در هنگام نمايش توضيحاتي مي‌دهد. نمايش شاه و ملکه‌ای را نشان مي‌دهد (ابتدا بصورت پانتوميم و بعد تئاتر) كه بسيار به‌هم علاقمندند و ملكه مي گويد كه اگر شاه بميرد تا پايان عمر بيوه مي‌ماند اما برادرزاده‌ی شاه زهري در گوش شاه مي‌ريزد و اورا مي‌كشد و هملت توضيح مي دهد كه او به‌زودي دل از شهبانو مي‌ربايد.
شاه آشفته نمايش را ترك مي‌كند و هملت و هوراشيو به واقعي بودن سخنان شبح پي مي‌برند. ناگهان خبر مي‌آورند كه ملکه بسيار آزرده است و مي‌خواهد با هملت صحبت كند. هملت در حالي كه سعي مي‌كند كه خودش را کنترل كند تا به توصيه‌ی روح پدرش با مادر بدرفتاري نكند به نزد او مي‌رود.
صحنه‌ی سوم
اتاقي در كاخ
شاه گليدنسترن وروزنكرانتز را مامور مي‌كند كه هملت را سريعاً به انگلستان ببرند. پولونيوس به شاه خبر مي‌دهد كه هملت به ديدار مادرش مي‌رود و او در جايي مخفي مي‌شود تا گزارش ملاقات آنان را به گوش شاه برساند.
بعداز رفتن او، شاه كمي به خود مي‌آيد، به‌ياد گناه بزرگش مي‌افتد و به توبه مي‌انديشد و براي اندك مدتي زانو مي‌زند و به درگاه خدا دعا مي‌كند. هملت شاه را در حال دعا مي‌بيند و تصميم مي‌گيرد همان لحظه او را بكشد. اما به فكرش مي‌رسد كه اگر او را در حال دعا بكشد رستگار مي‌شود؛ در حالي‌كه پدر بيچاره‌ی او بدون اين‌كه فرصت آمرزش و توبه داشته باشد، به قتل رسيده است. بنابراين منصرف مي‌شود و به ملاقات مادرش مي‌رود.
صحنه‌ی چهارم
اتاق ملکه
پولونيوس از ملكه مي‌خواهد با تندي از هملت بازخواست كند و خودش هنگام ورود هملت در پشت پرده پنهان مي‌شود. به‌دنبال درگيري لفظي هملت و مادرش، پولونيوس از پشت پرده صدايش بلند مي‌شود و هملت به تصور اين‌كه شاه در پشت پرده پنهان شده او را مي‌كشد.
هملت در ادامه سخنش مادر خود را به‌خاطر اين‌كه مردي شياد و قاتل(شاه جديد) را به جاي شوهري مقتدر و بافضيلت برگزيده است سرزنش كرده وجدان خفته‌ی او را بيدار مي‌كند. همچنين از او مي‌خواهد كه به شاه روي خوش نشان ندهد و مصلحتي بودن ديوانگي پسرش را فاش نكند.
پرده‌ی چهارم
صحنه‌ی اول
اتاقي در كاخ
ملکه ماجراي كشته شدن پولونيوس به دست هملت را به شاه مي‌گويد و اين‌كه هملت جنازه را به اتاقي برده و بر اين ماجرا اشك مي‌ريزد. شاه مي‌گويد كه قصد فرستادن هملت به انگلستان را دارد و بايد به هر نحوي رسوايي قتل پولونيوس به دست هملت را رفع و رجوع كنند.
صحنه‌ی دوم
اتاقي ديگر در كاخ
روزنكرانتز وگليدنسترن بدنبال پيدا كردن نعش پولونيوس به نزد هملت مي‌روند اما هملت با سخنان آشفته وديوانه‌وار خود، آنان را گيج مي‌كند.
صحنه‌ی سوم
اتاق ديگري در كاخ
شاه هملت را احضار مي‌كند و محل جسد پولونيوس را از او مي‌پرسد هملت پس از پرت و پلاگويي بسیار در بين سخنانش محل جسد را كه در دهليز است افشا مي‌كند. شاه هملت را به بهانه‌ی مصون ماندن از مجازات قتل پولونيوس به انگلستان مي فرستد اما پنهاني در نامه‌اي از حكمران انگلستان مي‌خواهد كه هملت را به‌قتل برساند.
صحنه‌ی چهارم
دشتي در دانمارك
هملت در حال رفتن به انگلستان فورتین‌براس شاهزاده نروژي را مي‌بيند كه برای تصرف منطقه‌اي كم ارزش به جنگ با لهستان مي‌رود. هملت با ديدن بي‌باكي و دلاوري شاهزاده و سربازان براي چيزي که آنچنان ارزشي ندارد، از كم‌جرأتي و دودلي خود شرمنده مي‌شود و مصمم مي‌گردد برای بازگرداندن شرافت خانواده‌اش تا پاي جان تلاش كند.
‌صحنه‌ی پنجم
اطاقي در كاخ
خبر مي‌دهند اُفلیا كه از فاجعه مرگ پدرش به‌دست هملت ديوانه شده‌است، خواستار ديدار با ملکه است. ملكه با كراهت مي پذيرد. اُفلیا سخناني پراكنده و سوزناك درباره‌ی مرگ پدرش مي‌گويد و بيرون مي‌رود. ناگهان سر و صدايي از بيرون مي‌آيد. لايرتيس با جمعي از مردم براي انتقام خون پدرش به كاخ مي‌آيد و به‌دنبال قاتل مي‌گردد. در اين هنگام ورود دوباره اُفلیا و سخنان جنون آمیزش شعله‌ی انتقام لايرتيس را تندتر مي‌كند. شاه لايرتيس را آرام کرده و به محل ديگري مي‌برد تا چگونگي كشته شدن پولونيوس وعلت دفن مخفيانه او را توضيح دهد.
صحنه‌ی ششم
اطاق ديگري در كاخ
نامه‌اي از هملت به هوراشيو مي‌رسد كه نوشته است درمسير انگلستان به دست دزدان دريايي اسير شده ولي دو همسفر او به انگلستان رفته‌اند. هملت از او مي‌خواهد كه نامه‌اي را به شاه برساند وسريعاً به نزد او بيايد.
صحنه‌ی هفتم
اطاق ديگري در كاخ
شاه ماجرای كشته شدن پولونيوس به‌دست هملت را براي لايرتيس بیان می‌کند و علت مجازات نكردن هملت را علاقه‌ی بيش از حد ملکه و مردم به او مي داند. اما دلداريش مي‌دهد كه به‌زودي خبرهاي خوشي مي‌رسد ناگهان نامه‌اي از هملت مي‌رسد كه خبر بازگشت او به دانمارك را مي‌دهد.
شاه با لايرتيس نقشه مي‌كشند كه هملت را به مبارزه با شمشير ترغيب كنند و لايرتيس كه در شمشيرزني بسيار ماهر است شمشيري تيز وزهرآگين را انتخاب كند تا هملت را در مبارزه بكشد. در ضمن جام شرابي را نيز مسموم كنند تا اگر كشته نشد با زهر او را به قتل برسانند. در اين هنگام خبر مي آورند كه اُفلیا در حالي‌كه مشغول جمع‌آوري گل‌هاي وحشي بوده در رودخانه غرق شده است. اين ماجرا دوباره شعله‌ی خشم لايرتيس را روشن مي‌كند و سراسيمه از قصر خارج مي‌شود.
پرده پنجم
صحنه اول
گورستان
دو گوركن که قبري را براي اُفلیا حفر مي‌كنند طعنه مي‌زنند كه اين دختر خودكشي كرده و اگر از بزرگان نبود اجازه نمي‌دادند در قبرستان مسيحي دفن شود. هملت و هوراشيو وارد مي شوند و با يكي از گوكن‌ها كه بذله‌گو و حاضرجواب است گفتگو مي‌كنند هملت در حالي‌كه هنوز نمي‌داند كه اُفلیا مرده است درباره‌ی بي‌اعتباري دنيا و مرگ سخن مي‌گويد.
تشيیع‌كنندگان وارد می‌شوند و مشخص مي‌گردد كه اُفلیا را با مراسمي ناقص (به علت مشكوك بودن به خودكشي كه گناهي نابخشودني درمسيحيت است) به خاك مي‌سپارند. هملت كه خود را پنهان كرده است بيرون مي‌آيد و در حالي‌كه بسيار ناراحت است با لايرتيس درگير مي‌شود آنها را از هم جدا مي‌كنند و شاه از لايرتيس مي‌خواهد تا هنگام اجراي نقشه صبر كند.
صحنه دوم
تالار بزرگ قصر
هملت براي هوراشيو توضيح مي‌دهد كه در كشتي نامه‌ی شاه را پيدا كرده است و متوجه شده كه در آن از پادشاه انگلستان خواسته است تا او را بكشد. بنابرين متن نامه را تغيير داده و نوشته كه آورندگان نامه (روزنكرانتز و گيلدنسترن) را بكشند و نامه را با مهر پدرش مهر كرده است. و پس از حمله دزدان دريايي به دانمارك برگشته است.
ناگهان يكي از درباريان خبر مي‌آورد كه شاه بر روي مهارت او در شمشيربازي و پيروزي در نبرد با لايرتيس (بصورت نمايشي) شرط بسته است. آن دو با هم آشتي مي‌كنند و به برای شمشيربازي آماده می‌شوند. لايرتيس بازيركي شمشير تيز و زهرآگين را انتخاب مي‌كند. شاه پنهانی مرواریدی كه به سم آلوده است را در جام هملت مي‌اندازد و به او مي‌گويد اگر در نبرد پيروز شدي از اين جام بنوش. نبرد شروع مي‌شود و چون لايرتيس وجدانش ناراحت است آنچنان تلاش نمي‌كند و دوبار از هملت ضربه مي‌خورد. شهبانو جام مسموم هملت را به سلامتي پيروزي او مي‌نوشد. لايرتيس ضربه‌اي به هملت مي زند و بعد شمشيرهايشان روي زمين مي افتد و عوض مي‌شود سپس هملت با شمشير زهرآگين ضربه‌اي به لايرتيس مي‌زند. بنابرين هر دو زخمي و مسموم مي‌شوند.
لايرتيس به گناهش اعتراف مي‌كند و هملت با شمشير زهرآگين ضربه‌اي به شاه مي‌زند و او را مي‌كشد. لايرتيس از هملت طلب بخشش مي‌كند و مي ميرد. هملت از هوراشيو كه قصد خودكشي دارد مي‌خواهد كه زنده بماند و حقيقت ماجرا را براي ديگران بگويد واگر قرار شد كسي پادشاه دانمارك شود او با فورتين‌براس شاهزاده نروژي موافق است و سپس مي‌ميرد.
سفيران انگلستان و شاهزاده نروژي وارد مي‌شوند از اين كشت و كشتار شگفت‌زده می‌گردند. هوراشيو قول مي دهد داستان هملت را براي همه بازگو كند.
در پایان فورتين‌براس دستور می‌دهد جنازه‌ی هملت با احترام كامل تشيیع و دفن كنند.

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای خارجی., داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان رومیو و ژولیت اثر ویلیام شکسپیر.

رومئو و ژوليت از دو تا خانواده‌ي کله گنده! بودن که از قديم‌الايام با هم دشمني داشتن و عمراً کنار نميومدن با هم. هر وقت هم بين اينا درگيري مي‌شد، کلي تلفات مي‌داد.

رومئو عاشق يه دختري بود به اسم رزالين و خودش رو مي‌کشت واسه دختره ولي رزالين اصلاً عين خيال‌ش نبود و اين موضوع خيلي رومئو رو اذيت مي‌کرد. يه روز دوست‌جونِ رومئو براي اينکه يه کم تفريح کنن و حال رومئو بهتر بشه و انقدر به رزالين فکر نکنه، بهش خبر ميده که خانواده‌ي فلاني – خانواده‌ي ژوليت اينا در واقع! البته اون موقع، رومئو نمي‌دونسته که اصولاً ژوليتي وجود داره – يه مهموني بزرگ قراره برگزار کنن و کلي دختر خوشگل اونجا هست از جمله رزالين و اگه بياي با هم بريم، مي‌توني کلي رزالين رو ديد بزني. رومئو ميگه نه، اونا من رو مي‌شناسن. بعد اگه اونجا ببينن من رو که بدون دعوت اومدم به مهموني‌شون، فکر مي‌کنن قصدم مسخره کردن‌شون بوده، بعد دعوا راه ميفته. ول‌ش کن اصلاً. دوست‌جون‌ش ميگه خب مي‌توني ماسک بزني. کسي نمي‌شناسدت، چيز غير متداولي هم نيست. خلاصه انقدر اصرار مي‌کنه تا رومئو از رو ميره و قبول مي‌کنه.
روز جشن، رومئو و دوست‌ش ميرن توي مراسم شرکت مي‌کنن و کلي همه رو ديد مي‌زنن و اينا تا اينکه وسط مراسم بزن برقص، رومئو ژوليت رو مي‌بينه و يک دل نه، صد دل عاشق‌ش ميشه. آخر سر طاقت نمياره و ميره جلو با ژوليت حرف مي‌زنه و آمارش رو مي‌گيره و مي فهمه خانواده‌ش کي‌ن و اينا و تاااازه دوزاري‌ش ميفته که عاشق دختر خانواده‌اي شده که شديداً دشمن خانواده‌ي خودش محسوب ميشن ولي بازم از رو نميره. (جزئيات مکالمات رو ننوشته بود توي يه وجب کتاب که!) وقتي رومئو داشته با ژوليت صحبت مي‌کرده، يکي از اطرافيان صدا ش رو مي‌شناسه و به پدر ژوليت خبر ميده که رومئو بدون دعوت با يه ماسک روي صورت‌ش اومده که مراسم ما رو مشخره کنه و بياين سريعاً حال‌ش رو بگيريم. پدر ژوليت براي اينکه مراسم به هم نخوره قبول نمي‌کنه و ميگه الان نه، بذارش براي يک فرصت مناسب.

شب از ديوار باغ ژوليت اينا ميره بالا و توي باغ ميره و ميره تا مي‌رسه زير پنجره‌ي اتاق ژوليت. همون موقع ژوليت مياد توي ايوون و شروع مي‌کنه توي دل‌ش بلند بلند با رومئو حرف زدن! و کلي به عشق‌ش اعتراف مي‌کنه و هي رومئو رو ناز ميده و اينا. رومئو خان هم که توي تاريکي نشسته بود و همه رو گوش مي‌کرد، يهويي مياد بيرون و شروع مي‌کنه قربون صدقه‌ي ژوليت رفتن و همون جا اين دو نفر بر اساس شناخت عميقي که از هم پيدا کرده بودن، به هم قول ميدن که با هم ازدواج کنن و قرار ميشه هر وقت ژوليت آمادگي‌ش رو داشت، خبرش رو بده به رومئو. رومئو هم خوشحال و خندون مياد خونه. فردا صبح کله‌ي سحر، رومئو ميره دنبال يکي از دوستان‌ش که آدم مذهبي‌اي بوده که جريان رو بهش بگه و ازش بخواد مراسم ازدواج رو براشون انجام بده. ژوليت هم يکي رو مي‌فرسته که خبر بده آماده‌س براي ازدواج. خلاصه مراسم انجام ميشه و ژوليت بدو بدو برمي‌گرده خونه. همه چيز گل و بلبل بوده تا اينکه يه روز رومئو داشته براي خودش راه مي‌رفته که مي‌بينه دوست‌ش با اون يارو! که توي مهموني صداي رومئو رو شناخته درگير شدن و کار به توهين و کتک‌کاري و بزن بزن مي‌کشه و دوست رومئو کشته ميشه. تا اون زمان رومئو سعي مي‌کرده مشکل رو مسالمت‌آميز حل کنه ولي وقتي مي‌بينه اينطوري شد، اون رو ش بالا مياد و مي‌زنه طرف رو مي‌کشه. بعد تازه فکر مي‌کنه که اين چه کاري بود آخه؟ روابط دو خانواده فقط بدتر ميشه با اين اتفاق‌ها و ديگه اصلاً جرات نمي‌کنن ماجراي ازدواج‌شون رو علني کنن. اون آقايي که مراسم ازدواج رو براي رومئو انجام داده بود، بهش ميگه برو از ژوليت خداحافظي کن و يه مدت برو يه شهر ديگه، همون جا بمون تا آبا از آسياب بيفته. بعد من خودم مارجاي ازدواج شما رو به خانواده‌هاتون ميگم. شايد اين جريان باعث شه اينا دشمني ديرينه‌شون رو کنار بذارن. شب رومئو دوباره از ديوار باغ ميره بالا، از پنجره ميره توي اتاق ژوليت، ازش خداحافظي مي‌کنه و صبح زود از همون راهي که اومده بود، ميره بيرون و عازم سفر ميشه.

اوضاع تقريباً خوب بوده تا اينکه پدر ژوليت براش يک عدد همسر با شخصيت انتخاب مي‌کنه و ميگه فلان روز مراسم ازدواج‌ه. خودت رو آماده کن. ژوليت هم داشته سکته مي‌کرده که حالا چي کار کنه؟! کلي عذر و بهانه مياره که ما هنوز عزاداريم و از اين حرفا ولي پدرش قبول نمي‌کنه. وقتي مي‌بينه ديگه چاره‌اي نداره، ميره پيش دوست رومئو – که مراسم ازدواج رو انجام داده بود ديگه – و ميگه به نظرت من چي کار کنم؟ اصلاً جرات ندارم که بگم قبلاً ازدواج کرده‌م.

دوست رومئو ميگه اصلاً خودت رو ناراحت نکن. برو خونه و کاملاً اداي آدماي خوشحال رو دربيار و عادي رفتار کن. من يه دارو بهت ميدم که بايد شب قبل از عروسي بخوري‌ش. اين دارو باعث ميشه ۴۲ ساعت – شايدم اشتباه چاپي بوده و اصل‌ش ۲۴ ساعت‌ه! نمي‌دونم – بخوابي و بدن‌ت سرد بشه کاملاً.

صبح وقتي ميان دنبال‌ت مي بينندت که مُردي! و مي برندت به مقبره ي خانوادگي‌تون. من به رومئو نامه مي‌نويسم و ماجرا رو بهش ميگم. اون مياد و از مقبره درت مياره. فقط نبايد بترسي. مطمئن باش طوري‌ت نميشه. اگر هم قبل از اومدن رومئو توي مقبره بيدار شدي، نبايد بترسي. چاره‌ش همين‌ه فقط.

ژوليت دارو رو ميگه و وقت‌ش که ميشه، خيلي ترديد داشته که دارو رو بخوره يا نه اما موقعي کهمراسم عروسي رو توي ذهن‌ش مجسم مي‌کرده، مي‌ديده واقعاً چاره‌اي نداره و بالاخره دارو رو مي‌خوره.

صبح که داماد مياد دنبال ژوليت، مي‌بينه که ژوليت مرده. همه جمع ميشن و با کلي اشک و آه، جسد رو مي‌برن ميذارن توي مقبره‌ي خانوادگي. (جزئيات رو نمي‌دونم متاسفانه)

از طرف ديگه، نامه‌ها به دست رومئو نرسيد! فقط يهويي خبر مرگ ژوليت رو مي‌شنوه و سريع خودشرو مي‌رسونه به مقبره که براي آخرين بار ژوليت رو ببينه.

داماد هم گييير داده بوده و از جلوي مقبره تکون نمي‌خورده. هي قدم مي‌زده همون دور و اطراف.

دوست رومئو هم وقتي مي‌بينه رومئو نتونست خودش رو برسونه – نمي‌دونست نامه‌ها بهش نرسيده – خودش راه ميفته بره ژوليت رو از مقبره بياره بيرون.

رومئو وقتي مي‌رسه به مقبره، داماد شاخ شمشاد رو مي‌شناسه؛ داماده هم گير ميده تو کي هستي که داري دزدکي ميري توي مقبره. خلاصه با هم گلاويز ميشن و رومئو مي‌زنه طرف رو مي‌کشه! يکي از سربازايي که چند متر اونورتر نگهباني مي‌داده، اين صحنه رو مي‌بينه و ميره همه رو خبر کنه! رومئو ميره داخل مقبره و جسد همسرش رو مي‌بينه. کلي گريه و زاري مي‌کنه، ژوليت رو مي‌بوسه – مهم بود اين صحنه‌ش – و از زهري که براي خودش خريده بوده مي‌خوره و در جا مي‌ميره. چند دقيقه بعد ژوليت بيدار ميشه – به هوش مياد در واقع – و جسد ماه داماد! و همينطور رومئو رو مي‌بينه و مي فهمه چه بلايي سرش اومده. اون هم رومئو رو مي‌بوسه و از باقيمونده‌ي زهر مي‌خوره. وقتي مي‌بينه اثر نکرد و شايد کم بوده مقدارش، با خنجر رومئو خودش رو مي‌کشه. – اينجا رو خوب اومد. سخت‌ه آدم با خنجر خودش رو بکشه – وقتي دوست رومئو مي‌رسه با سه تا جسد روبرو ميشه. بعدش هم خانواده‌هاي اجساد! ميان و دوست رومئو ماجراي عشق رومئو و ژوليت رو براشون تعريف مي‌کنه و ميگه شايد خون بچه‌هاتون باعث شه دست از اين دشمني برداريد. خانواده‌ها هم متنبه ميشن و داستان تموم ميشه…

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای خارجی., داستان | Leave a comment