خلاصه ی رمان مدیر مدرسه اثر جلال آلاحمد.

رمان از زبان کسی نقل میشود که پس از ۱۰سال دبیری با پرداخت رشوه گزافی در کارگزینی کل مدیریت یک دبستان را به دست آورده است. حقوق آن ماهی یکصد وپنجاه تومان میباشد. مدرسه در وسط زمینهای یک پولدار و به خرج خود او ساخته شده است تا به تدریج قیمت زمینهایش بالا برود، مدرسه ایی شش کلاسه با یک ناظم و هفت معلم و دویست و سی و پنج شاگرد. مدیر پس از گرفتن مقام مدیریت مدرسه ،ناظم،معلمها را میبیند و متوجه میشود وضع هر یک بدتر از دیگریست ولی به ناظم میفهماند که اداره مدرسه را بر عهده بگیرد و در کار مدیریت دخالت نکن داو به ناظم میگوید حق ندارد بچه ها را بزند و ترکه ناظم را میشکند. مدیر قبلی به خاطر طرفداری از داس وچکش در زندان است و دو نفر از معلمان فعلی مدرسه هم با او هم مسلکند.مدیر به مدرسه سروسامان میدهد.او از اداره یه فراش میخواهد و همچنین یک معلم دیگر درخواست میکند تا بعد ازظهر ها مدرسه تعطیل نباشد.یک روز از اداره فرهنگ برای مدرسه زغال سنگ میاورند.ناظم از مدیر که مقدار زغال سنگ را در برگه رسید نوشته گله میکند ومیگوید خودشان هر چقدر میخواستند مینوشتندو اینکار همیشگیشان است. از نظر مدیر این یعنی دزدی اهل فرهنگ .مدیر مینشیند تا استعفا ی خود را بنویسد ولی آنرا پاره میکند.در مدرسه معلم کلاس چهارم به همراه ناظم از انجمن محلی برای بچه ها کفش ولباس میگیرند.مدیر بشدت از این کار احساس حقارت میکند.
مشکلات یکی پس از دیگری بر سر مدیر مدرسه آوار میشود .روزی پدر یکی از بچه ها با شش عکس برهنه از یک زن به دفتر مدیر می آید و از برکناری مدیر حرف میزندمعلوم میشود معلم کلاس پنجم این عکسها را داده بوده است تا آن د انش آموز روی تخته سه لا بچسباند ودورش را سمباده بزند.مدیر معلم را احضار میکند و با او صحبت میکند…
حسابدار فرهنگ با پنجاه ،شصت تومان فرار میکند و از حقوق خبری نیست و معلمها از فراش جدید پول قرض میکنند.
معلم کلاس چهارم با ماشین یک آمریکایی تصادف میکند.مدیر هزینه درمان اورا از بیمه میگیردولی فردای اون روز پدر معلم می آید و به مدیر میگوید از طرف همان آمریکایی آمده اند و گفته اند که پسرش را استخدام خواهند کرد و نیازی به گزارش و شکایت نیست.مدیر میفهمد که زیادی کاسه داغتر از آش شده است.یکی از دانش آموزان که پدرش تاجر است کله قند می آورد وبه فراش قدیمی میفروشد مدیر پدر اورا می خواند و وبرایش کلی از تعلیم وتربیت سخنرانی میکند .از تداره دختر بیست ویک ساله ایی را به عنوان معلم به مدرسه میفرستند.مدیر با تشریح اوضاع مدرسه به او میفهماند که اینجا جای مناسبی برایش نیست.
معلم کلاس سوم که طرفدار شوروی بوده را میگیرند.معلم کلاس چهارم هم همچنان بستری است.به جای انها دو معلم از اداره میفرستند.ناظم از مدیر میخواهد که فردا در مدرسه باشد چون تنخواه مدرسه را قرار است بدهند.مدیر به مدرسه نمی رود و سور هم نمیدهد به کسی به عنوان رشوه و ناظم از دست او بسیار خشمگین میشود.مدیر باز هم استعفایش را مینویسد ولی دوباره پشیمان میشود.ناظم که حالا معلم خصوصی یکی از دانش آموزان است و ماهی یکصدو پنجاه هزارتومان از او میگیرد پیشنهاد تشکیل انجمن خانه ومدرسه میدهد و انجمن را برپا میکند تا بیشتر به مسائل مدرسه رسیدگی کند.فصل امتحانات میرسد .دانش آموزان در فکر تقلب در امتحانات هستند و مدیر در دفترش به این می اندیشیده که چطور به وضع مالی پدر دانش آموزان اهمیت میداده و بر اساس آن قضاوت میکرده است .ریئس فرهنگ به خاطر در افتادن با نماینده مجلس از کار برکنار میشود و دوست مدیر جای اورا میگیردمدیر در دیدار با او میخواهد تا حقوق معلم کلاس سوم را که در زندان است قطع نکنند.
بهار فرا میرسد و اول اردیبهشت افتضاح دیگری رخ میدهد .پسر مدیر شرکت اتوبوس رانی به یکی از دانش آموزان تجاوز میکند.مدیر او را تا حد کشت میزند و سرانجام ار به دادگستری و شکایت میکشد مدیر حرفهایش را که میخواهد در دادگاه بزند را شروع به نوشتن میکند.
روز دادگاه فرا میرسد اما بازپرس اصلا اجازه حرفزدن نمی دهد و وماجرا را تمام شده اعلام میکند.مدیر هم روی همان کاغذ نشاندار دادگستری استعفانامه خود را می نویسد و به دوست تازه رئیس فرهنگ شده اش میفرستد.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

About ناهید صفوی

متولد کشور سوئد هستم و 21 سال سن دارم. در حال حاضر مشغول به تحصیل میباشم و از هر طریقی سعی میکنم تا زبان فارسی ی خودم رو تقویت کنم.
This entry was posted in داستان. Bookmark the permalink.

Leave a Reply