خلاصه ی رمان “انسان ، جنایت و احتمال”اثر نادر ابراهیمی

روز بیست و سوم شهریور ماه 1349 در صفحه ی حوادث روزنامه ، خبری توجّهم را به خود جلب کرد که پی گیری آن به نگارش این کتاب انجامید.
مطلب از وقوع جنایتی احتمالی خبر می داد .سیّد باباخان از روستای لاجورد خراسان متّهم شده بود که پس از وقوع زلزله همسرش را با تبر به قتل رسانده و بعد او را زیر یک دیوار دفن کرده است تا به نظر آید که زلزله عامل مرگ زنش بوده و بعد هم به بیرجند گریخته است.مأموران وی را دست گیر می کنند .وکیلی که دفاع از او را بر عهده داشت تازه کار بود ولی دادستان کارکشته و جاافتاده .در پایان ،وکیل ناکام ماند و متّهم به اعدام محکوم شد.
در بخش نخست کتاب ، اظهارات وکیل و دادستان که منجر به محکومیت سیّد باباخان می شود ، آورده شده و در بخش دوم به صورت فرضی ، جای این دو را عوض می کنیم و به شگفتی می بینیم که چه گونه با همان شواهد و قراین ، متّهم تبرئه می شود.
***
لاجورد روستایی دورافتاده است که صد و هفتاد کیلومتر با بیرجند فاصله دارد .سیّد باباخان ساکن لاجورد، از مدت ها قبل با همسرش اختلاف داشت.آن ها صاحب فرزند هم نمی شدند.شوهر می خواست همسرش را طلاق دهد ولی قاضی “انجمن حمایت از خانواده “نمی پذیرد تا این که زلزله می آید.پس از زلزله ، هنگام بیرون آوردن اجساد از زیر خاک ، پزشکی  که در محل حضوردارد متوجّه شکافی در سر پیکر فاطمه می شود که ناشی از ریزش خاک نبوده است .پزشک می گوید که قتلی صورت گرفته .تبری هم در آن جا پیدا می شود که از آن سیّد باباخان است .او را دست گیر می کنند . او در ده بالا عاشق زنی دیگر بوده .این مسئله گمان قاتل بودن او را تقویت می کند .دادگاه تشکیل می شود.
وکیل مدافع در دفاع از سیّد ابتدا می کوشد اثبات کند که وقوع چنین قتلی غیرممکن است .وی استدلال می کند که در آن زمان پس از زلزله – که محیط پر از جنازه و صدای آه و ناله است – انسان چندان متأثّر می شود که خودش را نیز از یاد می برد ؛چه برسد به این که به فکر قتل همسرش بیفتد و بعد هم نقشه ای با کمال ظرافت و دقّت طرح کند و دست به جنایت بزند ؛پس این کار ، تنها از یک نابغه ی جنایت ساخته است نه از مردی روستایی.
وکیل با مراجعه مکرّر به محل حادثه و صحبت با مردم روستا و پزشک دلایلی دیگر بر بی گناهی متّهم ارایه می کند تا جایی که حتی پزشک هم به شک می افتد.
پس از چند جلسه ،وکیل چنان که گویی خودش به بی گناهی موکّلش ایمان ندارد، مسیر حرف هایش را تغییر می دهد .حالا طوری سخن می گوید که انگار قاتل بودن وی آشکار است ولی جنایتش را باید ناشی از جبر محیط دانست و قتل به او تحمیل شده .
دادستان با تجربه در برابر صحبت های دوگانه وکیل ، با قاطعیت نظراتش را می دهد و خواستار حکم اعدام برای متّهم می شود .او با بهره گیری از چند دلیل به اثبات صحبت هایش می پردازد: یکی این که تبر خونین از آن سیّد باباخان است و مقدار خون روی آن نیز تقریبـاً به اندازه ی عمق شکاف روی جسد .دیگر این که سیّد به بیرجند گریخته و اگر واقعاً بی گناه بوده چنین نمی کرده و به جست و جوی همسرش می پرداخته.
وکیل در پاسخ ، فرار او را از روی ترس می داند ؛ اما دادستان می گوید که اگر فرار از روی ترس بوده پس از چند کیلومتر دور شدن از روستا، مرد حال خودش را باز می یافته و به ده بازمی گشته نه آن که به هر طریقی شده خودش را از آن جا دور کند.
وکیل می کوشد قاتل را کسی دیگر معرفی کند .می گوید که شاید شوهر همان زنی که سیّد باباخان او را دوست داشته ، قاتل باشد.دادستان فرض وکیل را خیال بافی محض و نادرست می داند.
پس از پایان صحبت های وکیل و دادستان ، دادگاه به شور می نشیند و سیّد را به اعدام محکوم می کند .
حال در نظر بگیریم که جای وکیل و دادستان عوض شود .در این صورت نتیجه به شکل دیگری در می آید :
دادستان : «وجود تبر خونین در کنار جسد ، دلیل بر قاتل بودن سیّد است.»
وکیل :«این درست نیست .تنها یک نابغه ی جنایت می تواند در لحظات پس از زلزله به این فکر بیفتد .اگر سیّد باباخان آن قدر زیرک بوده که در آن موقعیّت بحرانی چنین فکری به ذهنش بیاید ، چرا به این فکر نیفتاده که تبر خونین را از محل حادثه دور کند ؟و اگر واقعاً با همین تبر قتل را مرتکب شده ، با چه وسیله ای دیوار را خراب کرده است ؟و اصلاً چرا تبر را زیر خاک یافته اند ؟همه ی این ها نشان می دهد که زلزله باعث مرگ زن بوده و هنگام خراب شدن دیوار ، حادثه ای مثل برخورد اتفاقی تبر به سر او رخ داده است .»
دادستان می گوید :« فرار سیّد باباخان دلیل بر مجرم بودن او است و اگر بی گناه بود نمی گریخت .»
وکیل : «سیّد باباخان هنگام زلزله در چایخانه بوده .او می پنداشته که فاطمه هنوز زنده است و چون همیشه می خواسته از دستش رها شود ، فکر می کند که این بهترین زمان است .با خود اندیشیده که اگر از آن جا برود فاطمه خیال می کند که شوهرش زیر آوار کشته شده است و دیگر دنبال او را نخواهد گرفت .در حقیقت ، سیّد از دست همسرش فرار می کرده نه به خاطر جنایت .»
دادستان : « پس چرا وقتی وی را در شهر دست گیر می کنند دچار لکنت زبان می شود و به گریه می افتد ؟»
وکیل: «اگر شما هم در حالی که دارید در خیابان قدم می زنید ، دو مأمور جلویتان را بگیرند ، همین حال را پیدا می کنید و این امری طبیعی است . از طرفی سیّد باباخان فکر می کرده زنش از دست وی شکایت کرده و حالا او را گرفته اند تا به ده بازگردانند.ترس او به این دلیل بوده و هنگامی که می شنود او را متّهم به قتل می کنند ، به گریه می افتد؛ چون هیچ گاه آزارش به کسی نرسیده و اگر چه زنش را دوست نداشته اما حاضر به مرگ او هم نبوده است .»
سرانجام دادگاه پس از شور با توجّه به شواهد ، سیّد باباخان را بی گناه می داند و تبرئه می کند.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

About ناهید صفوی

متولد کشور سوئد هستم و 21 سال سن دارم. در حال حاضر مشغول به تحصیل میباشم و از هر طریقی سعی میکنم تا زبان فارسی ی خودم رو تقویت کنم.
This entry was posted in داستان. Bookmark the permalink.

Leave a Reply