ساخت دستگاه رهیاب نابینایان، گامی در جهت دسترس پذیر کردن اماکن شهری

دستگاه رهیاب نابینایان با نام مستعار «بیا بیا» شامل یک گیرنده و یک فرستنده یعنی ریموت کنترل است. گیرنده باید در مکان های شهری که محل تردد نابینایان می باشد نصب شود. ریموت که شبیه ریموت های درب پارکینگ است در جیب نابینا قرار می گیرد یا به بند عصای او متصل می گردد. وقتی در یک جای شهر، مثلاً در نزدیکی منزل، محل کار، انجمن نابینایان، کلینیک چشم پزشکی، سازمان های دولتی، فرودگاه، چهارراه ها و غیره، فرد نابینا در پیدا کردن محل دقیق درب ورود یا چراغ راهنما یا خط کشی عابر پیاده یا ایستگاه اتوبوس مشکل داشته باشد کافی است دکمه روی ریموت را فشار دهد و با این کار دستگاه را متوجه حضور خود نماید. به محض این که دستگاه متوجه حضور فرد نابینا شود شروع به ایجاد هشدارهای صوتی ملایمی به صورت صدای بوق می کند که نابینا را به سمت خود فرا می خواند. تفاوت رهیاب با دستگاه های کلیدیاب (Key Finder) موجود در بازار این است که تمام ریموت ها و رسیورهای رهیاب با یکدیگر سازگار هستند در حالی که رسیورهای کلیدیاب فقط برای یک ریموت کنترل و یک شخص قابل استفاده می باشد. اگر یک نابینا یا یک سازمان شهری در هر جای دنیا دستگاه رهیاب را نصب کند تمام نابینایانی که ریموت کنترل رهیاب را داشته باشند می توانند از آن استفاده نمایند.
این وسیله توسط دو نفر از بچه های همنوع یعنی محمد زهرایی ، طراح و مهندس الکترونیک و جواد حسینی به عنوان سرمایه گذار و ایده پرداز ساخته شده است و هم اکنون از فروشگاه ایران نوپندار قابل خریداری می باشد. جهت کسب اطلاعات بیشتر و خرید گیرنده می توانید روی <a href=”http://www.irannopendar.com/product/گیرنده-دستگاه-ره…ابینایان-برای-کم/”>این لینک</a> کلیک کنید. خرید ریموت کنترل با کلیک و رفتن به <a href=”http://www.irannopendar.com/product/ریموت-کنترل-فرست…ستگاه-رهیاب-نابی/”>این لینک</a> امکان پذیر است. قیمت های سایت در حال حاضر فقط شامل قیمت تمام شده می باشد و کارمزدی روی آن لحاظ نشده است. در عین حال، جواد حسینی ۱۰ درصد از قیمت را به عنوان تخفیف برای خریداران یک ماه آینده در نظر می گیرد یعنی بعد از یک ماه، قیمت ها خودبخود ۱۰ درصد بیشتر خواهد شد. محمد زهرایی نیز ۱۰ درصد را از طرف خود به عنوان تخفیف برای دوستان نابینا لحاظ می کند لذا با وارد کردن کلمه mohammad تماماً با حروف کوچک، در قسمت کد تخفیف در سبد خرید خود می توانید ۱۰ درصد تخفیف بگیرید یعنی رسیور و ریموت را به جای ۱۰۰هزار و ۲۰هزار تومان، با قیمت های ۸۰هزار و ۱۶هزار تومان خریداری نمایید. کلیه خریدها مشمول ۳۰ روز ضمانت رضایت و یک سال ضمانت سخت افزاری از طرف نوپندار می باشد. به قیمت های فوق، ۱۲هزار تومان هزینه پستی اضافه می شود.
طرز کار عملی دستگاه را می توانید در زیر گوش دهید یا با کلیک روی <a href=”http://www.irannopendar.com/media/Rahyab.mp3″>این لینک</a> دانلود کنید.

در پایان یادآوری می شود که این دستگاه برای صرفه جویی در هزینه و در مصرف باتری، به صورت سخنگو ساخته نشده ولی می توان انواع مختلفی از امکانات و راهنماهای سخنگو را برای نسخه های آتی طراحی و تعبیه کرد. ما آمادگی کامل برای مجهز کردن مکان های عمومی و شهری از جمله فرودگاه ها، خیابان ها، پایانه های اتوبوس رانی، اتوبوس ها و غیره به تجهیزات هوشمند و سخنگو داریم که بتواند حضور نابینا را در محیط تشخیص دهد و آنها را در پیدا کردن جهت ها و مسیرها هدایت نماید.

Posted in دسته‌بندی نشده | Leave a comment

قوانین مربوط به بازی گلبال نابینایان.

درود دوستان. در اینجا شما را با قوانین مربوط به بازی گلبال نابینایان آشنا میکنم. نیاز به توضیح است که این قوانین مربوط به سه سال پیش هستند و احتمالً در پایان سال 2017 تعدادی از آنها تغییر خواهد نمود البته منظور موارد جزعی میباشد.

 

1 -زمين بازي

ابعاد: زمين بازي مستطيل شكل است و طول آن 18 متر و عرض آن 9 متر (+/- 5 سانتيمتر) است. اندازه گيري از لبه

هاي خارجي زمين صورت مي گيرد. به جز علائم زمين گلبال، هيچ علامت ديگري نبايد روي زمين وجود داشته باشد.

با تقسيم طولي، زمين به 6 قسمت سه متري تقسيم شده است.

2/1 -در دو قسمت انتهايي زمين، در مقابل دروازه ها، مناطق تيمي، هريك به طول 6 متر (+/- 5 سانتيمتر) و عرض

9 متر قرار گرفته اند. مناطق تيمي به دو قسمت مساوي به طول 3 متر و پهناي 9 متر تقسيم شده اند. اين دو

قسمت را مناطق جهت يابي (Orientation (و فرود (Landing (مي نامند. منطقه جهت يابي به دروازه نزديك تر

است و منطقه فرود در فاصله دورتر از دروازه قرار دارد. مناطق تيمي داراي خطوط جهت يابي بازيكن هستند.

3/1 -منطقه مياني زمين بازي را منطقه خنثي مي نامند. اين منطقه 6 متر (+/- 5 سانتيمتر) طول و 9 متر (+/- 5

سانتيمتر) پهنا دارد و خط مركزي آن را به دو قسمت تقسيم مي كند.

4/1 -كليه خطوط روي زمين بايد 5 -/+) 1 (سانتيمتر پهنا داشته باشند و با نوارچسب علامتگذاري مي شوند. براي

كمك به جهت يابي بازيكنان، در زير نوار چسب ريسماني به ضخامت 3 -/+) . /05 ( /ميليمتر قرار مي گيرد. ريسمان

بايد در زير رشته رويي نوار چسب قرار داشته باشد. رنگ نوار چسب بايد متضاد با رنگ زمين و توپ باشد تا داوران و

تماشاگران بهتر بتوانند توپ و علائم روي زمين را مشاهده نمايند.

5/1 -در پيرامون زمين بازي خطوطي با نوارچسب (بدون نخ) با فاصله 5/1 متر (+/- 5 سانتيمتر) از خطوط دروازه و

خطوط جانبي ترسيم مي شوند و آن را خط لاين آوت مي نامند.

6/1 -زمين بازي بايد صاف باشد و نماينده فنّي IBSA آن را تاييد نمايد. در بازي هاي پارالمپيك، مسابقات

قهرماني جهان و ديگر مسابقات قهرماني بايد از كفپوش چوبي، پلاستيكي يا مواد مصنوعي ارتجاعي

استفاده شود.

 

 

2 .منطقه نيمكت تيم

1/2 -محلي به نام محدوده نيمكت تيم در اختيار هر يك از دو تيم قرار مي گيرد. نيمكت ها در طرفين ميزهاي داوران

مستقر مي شوند و بايد حد اقل سه متر با خط جانبي زمين بازي فاصله داشته باشند. محدوده نيمكت هر تيم

4 متر ( +/- 5 سانتيمتر) عرض و سه متر ( +/- 5 سانتيمتر) عمق دارد. اين محدوده با نوارچسب با نخ

علامتگذاري مي شود..

2/2 -نيمكت تيم در همان سمتي كه بازيكنان قرار دارند ، نزديك ميز داوران قرار مي گيرد.

3/2 – با تغيير زمين در نيمه دوم بازي، محدوده نيمكت هاي تيم ها نيز تعويض مي شوند.

4/2 -كليه اعضاي تيم در محدوده نيمكت خود باقي مي مانند و در طول بازي قسمتي از بدن آنها بايد در پشت خط

نوار يا روي آن قرار گرفته باشد. عدم رعايت اين مقرّرات به پنالتي تيمي به علت تاخير در بازي منجر خواهد

شد.

5/2 -چنانچه بازيكني كه مصدوم شده يا بازي را ترك كرده است بخواهد روي نيمكت تيم خود بنشيند، بايد پيراهن

شناسائي كه كميته برگزاري در اختيار او قرار مي دهد را بر تن داشته باشد. اين فرد غير بازيكن تلقي مي

شود و عدم رعايت اين مقرّرات به پنالتي تيمي به علت تاخير در بازي منجر خواهد شد و بازيكن نيز بايد

نيمكت تيم را ترك كند.

 

3 -دروازه ها

1/3 -دروازه ها در عرض هر يك از دو انتهاي زمين قرار مي گيرند. عرض دروازه از داخل 9 متر (+/- 5 سانتيمتر) و

ارتفاع آن 130 -/+) 2 (سانتيمتر خواهد بود. عمق دروازه بايد 50 سانتيمتر باشد كه از جلوي تيرك افقي تا نزديكترين

نقطه به انتهاي دروازه اندازه گيري مي شود.

2/3 -تيرك افقي بايد سخت و محكم باشد.

3/3 -تيرك هاي عمودي و افقي دروازه بايد گرد يا بيضي شكل باشند و قطر آنها نبايد از 15 سانتيمتر بيشتر

باشد.

4/3 -تيرك هاي عمودي دروازه بايد طوري قرار گيرند كه لبه داخلي تيرك بر روي لبه خارجي خطوط جانبي قرار

گيرند و با خط دروازه در يك راستا قرار داشته باشند.

 

 

4 -توپ

1/4 -توپ بايد ويژگي هاي زير را دارا باشد:

سانتيمتر 25 – 24 :قطر

سانتيمتر 78/5 – 75/5 :محيط 

گرم) 50 -/+) 1250 :وزن 

 سوراخ هاي صدا: 4 سوراخ در نيمه فوقاني و 4 سوراخ در نيمه زيرين توپ

زنگ: دو عدد

جنس: لاستيك طبيعي

80-85 °Shore A : Norm DIN 53505 اساس بر سفتي 

رنگ: آبي

سطح: قبه دار

 فاقد اجزاء سمي

2/4 -در مسابقات مهم قهرماني (بازي هاي پارالمپيك، مسابقات قهرماني جهان و رقابت هاي انتخابي بازي هاي

پارالمپيك) از توپ هاي مورد تاييد IBSA استفاده مي شود و كميته برگزاري نوع توپ را تعيين مي كند.

 

 

5 – يونيفرم

1/5 -كليه بازيكنان بايد لباس رسمي تيم را بر تن داشته باشند.

2/5 -شماره هر بازيكن بايد به طور دائمي در قسمت مركزي جلو و پشت پيراهن او چاپ شده باشد. شماره

پيراهن بايد يكي از اعداد 1 ،2 ،3 ،4 ،5 ،6 ،7 ،8 يا 9 بوده و حد اقل 20 سانتيمتر بلندي داشته باشد. شماره8

پيراهن نبايد در داخل شورت قرار گرفته و يا به نحوي روي آن پوشيده شده باشد. داوران بايد بتوانند به وضوح

شماره را رؤيت نمايند. عدم رعايت هر يك از اين مقرّرات به پنالتي تيمي به علت تاخير بازي منجر مي شود.

3/5 -لباس، تجهيزات و پوشش هاي محافظ نبايد از هيچ سمتي بيش از 10 سانتيمتر از بدن سرافتادگي داشته

باشند.

4/5 .در مسابقات قهرماني جهان و بازي هاي پارالمپيك، پيراهن، شلوار و جوراب هاي همه ي اعضاي تيم بايد

يكسان باشند و تمامي مقرّرات گلبال IBSA در ارتباط با تبليغات در آنها رعايت شده باشند. بنا بر ضرورت ناشي

از ماهيت قراردادهاي تبليغاتي، اجازه استفاده از هيچ يك از اقلام البسه كه با اين مقرّرات منافات دارند داده

نخواهد شد. عدم رعايت اين مقرّرات به پنالتي تيمي به علت تاخير بازي منجر خواهد شد و به بازيكن اجازه بازي

داده نخواهد شد.

5/5 .استفاده از هر نوع پوشش يا شيء خارجي بر روي سر نبايد محل قرار گرفتن چشم بند يا عملكرد آن را تحت

تاثير قرار دهد.

 

 

6 .چشم بند، آي پچ، عينك و لنز

1/6 .بازيكنان نمي توانند از عينك يا لنز استفاده نمايند.

2/6 .از زمان چك كردن چشم بند در آغاز يك نيمه تا پايان نيمه، بازيكنان بايد در تمام مدت چشم بند خود را بر

چشم داشته باشند. بازيكني كه تعويض مي شود، بعد از اعلام تعويض و هنگامي كه زمين بازي را ترك مي كند مي

تواند چشم بند خود را بردارد. عدم رعايت اين مقرّرات به خطاي فردي Eyeshade منجر خواهد شد.

3/6 .در وقت اضافي نيز بازيكنان بايد از چشم بند استفاده نمايند. تمامي بازيكنان، خواه در زمين باشند يا در

خارج از زمين، در هنگام پرتاب هاي اضافي بايد از چشم بند استفاده نمايند. عدم رعايت اين مقرّرات به خطاي

فردي Eyeshade منجر خواهد شد.

4/6 .در همه ي مسابقات مهم، همه ي بازيكناني كه در زمين بازي مي كنند بايد چشمان خود را، تحت نظارت

نماينده فنّي گلبال IBSA يا فرد منتصب از سوي وي، با گاز يا آي پچ بپوشانند.

5/6 .اگر تنظيم چشم بند يا درخواست بازيكن براي تعويض چشم بند، بيش از زمان تعيين شده براي تايم آوت

پزشكي ( 45 ثانيه) طول بكشد، بازيكن به پنالتي فردي تاخير بازي تنبيه خواهد شد.

6/6 .اگر برگزار كننده مسابقات چشم بند را در اختيار تيم ها قرار مي دهد، نماينده فنّي IBSA بايد چشم بند ها را

تاييد نمايد.

7 .دسته بندي و كلاسبندي مسابقات:

1/7 .مسابقات در دو گروه مردان و زنان دسته بندي مي شوند.

2/7 .در مسابقات بين المللي، همه ي بازيكنان بايد در يكي از كلاس هاي B1 ،B2 يا B3 كلاسبندي شده باشند.

 

 

8 .مسابقات تيمي

1/8 .در هر مسابقه، هر تيم مي تواند در زمين سه بازيكن داشته باشد و حد اكثر از سه بازيكن ذخيره نيز استفاده

نمايد.

2/8 .علاوه براين، در طول بازي ، هر تيم مي تواند در روي نيمكت حد اكثر سه نفر همراه داشته باشد. بنابراين،

تعداد كل افراد روي نيمكت و بازيكناني كه در زمين بازي مي كنند جمعاً 9 نفر خواهد بود.

3/8 .چنانچه بازيكني كه روي نيمكت تيم مي نشيند جزء بازيكنان تيم نيست، مراتب بايد هنگام انداختن سكّه به

داور اطلاع داده شود و اين بازيكن بايد پيراهن مخصوصي كه كميته برگزاري در اختيار او قرار مي دهد را بر تن

داشته باشد. عدم رعايت اين مقرّرات به پنالتي تيمي تاخير بازي منجر خواهد .شد

 

 

9 .داوران:

1/9 .براي هر بازي دو نفر داور، 4 نفر داور دروازه، 1 نفر منشي، 1 نفر وقت نگهدار و 1 نفر وقت نگهدار ده ثانيه

منصوب مي شوند. در مسابقات مهم، دو نفر وقت نگهدار 10 ثانيه و يك نفر وقت نگدار up-back منصوب مي

شوند.

2/9 .وظايف داوران در راهنماي صدور گواهينامه داوران IBSA تشريح شده است.

 

 

10 .انداختن سكّه:

1/10 .نماينده تيم بايد راس ساعت مقرّر در محل انداختن سكّه حضور داشته باشد. عدم حضور به موقع براي

سكّه انداختن به پنالتي تيمي تاخير بازي منجر خواهد شد و تيمي كه تاخير داشته است حق انتخاب پرتاب يا

دريافت توپ و چپ يا راست زمين را از دست خواهد داد. اگر هر دو تيم براي انداختن سكّه حاضر نشده باشند،

تيم اول برنامه بازي از سمت چپ ميز داوران با توپ شروع مي كند و به هر دو تيم پنالتي تاخير بازي داده مي شود.

2/10 .هنگام انداختن سكّه از نماينده تيم درخواست مي شود برگه لاين آپ تيم را تكميل كند تا اطمينان حاصل

شود كه اسامي و شماره بازيكنان صحيح هستند و اسامي نفراتي كه در طول بازي روي نيمكت مي نشينند نيز

مشخّص شود. چنانچه هنگام انداختن سكّه برگه لاين آپ ارائه نشود از برگه لاين آپ بازي قبلي استفاده مي شود

و چنانچه بازي قبلي وجود نداشته باشد از اسامي و سمت هاي تيم بر اساس فرم هاي ثبت نام ارسال شده براي

كميته برگزاري استفاده خواهد شد.

3/10 .در بازي هايي كه لازم است برنده مشخّص شود، علاوه بر برگه لاين آپ، داور برگه پرتاب هاي اضافي را

نيز در اختيار تيم قرار مي دهد و اين برگه در زمان سكّه انداختن براي پرتاب هاي اضافي، دوباره به داور داده مي

شود.

4/10 .نماينده فنّي يكي از داوران را براي انداختن سكّه منصوب يا وي را تاييد مي كند و اين داور هدايت برنامه

سكّه انداختن را بر عهده دارد.

5/10 .برنده سكّه مي تواند پرتاب توپ يا دفاع را انتخاب كند ، يا مي تواند انتخاب كند كه در كدام سمت زمين

بازي را شروع كند. انتخاب باقيمانده به تيم مقابل تعلق ميگيرد.

6/10 .در پايان هر نيمه ، تيم ها زمين و نيمكت ها را تعويض مي كنند. اولين پرتاب نيمه دوم بازي را تيمي انجام

مي دهد كه در اولين پرتاب شروع بازي دفاع كرده است.

7/10 .فقط به بازيكنان واقعي در برگه لاين آپ اجازه بازي داده مي شود. كليه اعضاي تيم كه اسامي آنها در برگه

لاين آپ قيد شده است ، در زمان شروع بازي بايد در زمين بازي يا روي نيمكت تيم حضور داشته باشند. عدم

رعايت اين مقرّرات به پنالتي تيمي به خاطر تاخير بازي براي هر يك از بازيكناني كه حضور ندارند منجر خواهد

شد.

 

 

11 .گرم كردن:

1/11 .به بازيكنان اجازه داده مي شود در نيمه دفاعي تيم ( نيمه زمين متعلق به تيم) به گرم كردن بپردازند. توپ

تيم نبايد وارد زمين تيم مقابل شود.

2/11 .چنانچه توپ تيم وارد زمين حريف شود، داور به تيم پرتاب كننده هشدار مي دهد و در صورت تكرار (بار

دوم) به تيم پنالتي رفتار غير ورزشكارانه داده مي شود.

 

 

12 .مدت بازي

1/12 .زمان بازي گلبال 24 دقيقه است كه بازي در دو نيمه 12 دقيقه اي انجام مي شود.

2/12 .بين پايان يك بازي و شروع بازي بعد حد اقل 5 دقيقه فاصله وجود دارد. در بازي هاي پارالمپيك و مسابقات

قهرماني جهان فاصله زماني بين پايان يك بازي و شروع بازي بعد حد اقل 15 دقيقه خواهد بود.

3/12 .5 دقيقه قبل از شروع بازي بوق هشدار زده مي شود.

4/12 .90 ثانيه قبل از شروع هر يك از دو نيمه بازي، بازيكناني كه بازي را شروع مي كنند بايد براي زدن آي پچ

و چك چشم بند بوسيله داور، آمادگي كامل داشته باشند.

5/12 .30 ثانيه قبل از شروع هر نيمه بازي يك هشدار صوتي زده مي شود.

6/12 .فاصله زماني بين دو نيمه بازي سه دقيقه خواهد بود.

7/12 .وقتي داور پشت ميز “time “را اعلام مي كند، تمامي تيم ها و بازيكنان بايد براي شروع بازي آمادگي كامل

داشته باشند (به بند 5/12 .مراجعه شود). عدم رعايت اين قانون به پنالتي تيمي يا انفرادي تاخير در بازي منجر

خواهد شد.

8/12 .به محض پايان وقت ، نيمه بازي تمام شده تلقي مي شود.

 

بخش ج – در حين بازي

13 .پروتكل بازي

1/13 .داوران از تماشاگران درخواست مي كنند موبايل هاي خود را خاموش كنند و در زماني كه توپ در جريان

بازي قرار دارد سكوت را رعايت نمايند و بازي شروع مي شود. داوران با اعلام “please quiet “و به دنبال آن با

اعلام “centre ، ” توپ را به سمت بازيكني كه به مركز نزديك تر است پرتاب و آن را در اختيار تيمي كه بايد

پرتاب اول را انجام دهد قرار مي دهند. سپس داور سه بار سوت مي زند و “play “را اعلام مي كند.

2/13 .به محض اين كه داور سوت سوم را مي زند ساعت اصلي شروع به كار مي كند.

3/13 .داور هر يك از نيمه هاي بازي را با سوت يا اعلام هاي “time half” ، “game” ، “overtime “يا extra“

“throws به پايان مي رساند. با اين علامت، پايان نيمه اعلام مي شود و بازيكنان مي توانند به چشم بندهاي خود

دست بزنند. داور بايد اطمينان حاصل نمايد كه قبل از پايان نيمه خطاي منجر به پنالتي بروز نكرده است.

4/13 .به استثناي زمان زدن پنالتي، ساعت مسابقات با سوت داور متوقف مي شود و با سوت مجدد او بازي از

سرگرفته مي شود. در زمان زدن پنالتي ساعت مسابقات كار نمي كند.

5/13 .براي باز گرداندن توپ به بازي، داور يا داور دروازه توپ را در خط جانبي در فاصله 5/1 متري جلوي تيرك

دروازه نزديك تر به مكاني كه توپ از زمين خارج شده است، آن را به زمين مي زند. سپس داور فرمان ‘play‘

مي دهد.

6/13 .چنانچه هنگام انداختن توپ، توپ از خط جانبي زمين خارج شود، داور اعلام “out “مي نمايد و ساعت 10

ثانيه متوقف ودوباره تنظيم مي شود. اگر توپ از خط لاين آوت نيز خارج شود، داور سوت زده، اعلام “out line“

مي كند. داور يا داور دروازه دوباره توپ را در خط جانبي در 5/1 متري جلوي دروازه در سمت مقابل زمين و در

سمتي كه توپ از زمين خارج شده است به زمين مي زند و توپ به بازي باز مي گردد. اگر توپ از خط “out line“

عبور نكرده و ساعت بازي متوقف نشده است، وقتي توپ به منطقه تيم بازگشت، داور ادامه بازي ، “play ، “را

اعلام مي كند. اگر ساعت بازي متوقف شده باشد، داور فرمان “please quiet “داده، سپس سوت مي زند و

دستور “play “مي دهد.

7/13 .اگر توپ در زمين تيم روي خط جانبي بلاك آوت شده باشد، داور اعلام بلاك آوت مي كند. اگر توپ از

روي خط لاين آوت نيز عبور كرده باشد، داور سوت زده و اعلام “لاين آوت” مي كند.

11

8/13 .داور يا داور دروازه مانند مورد 6/13 .توپ را به زمين زده و توپ به بازي بر مي گردد.

9/13 .اگر ساعت بازي متوقف نشده باشد، ساعت 10 ثانيه به كار خود ادامه مي دهد و داور زماني كه توپ دوباره

به زمين زده شد ، اعلام “play “مي نمايد.

10/13 .اگر ساعت بازي متوقف شده باشد، ساعت 10 ثانيه متوقف مي شود. وقتي توپ دوباره به بازي برمي

گردد، داور اعلام “please quiet “نموده ، سوت مي زند و دستور “play “مي دهد. در زمان باقيمانده تيم فرصت

دارد توپ را از روي خط مركزي عبور دهد.

11/13 .هر وقت ساعت بازي متوقف شد و توپ بوسيله داور يا داور دروازه در فاصله 5/1 متري تيرك دروازه، به

زمين زده شد و به بازي برگشت، داور با گفتن “please quiet ، “سوت زده و اعلام “play “مي كند ، حتي اگر

هيچ يك از بازيكنان اقدام به برداشتن توپ نكرده باشند.

12/13 .كمك اضافي براي جهت يابي در زمين ممنوع است. عدم رعايت اين قانون به پنالتي تيمي يا فردي به

خاطر تاخير بازي منجر خواهد شد.

13/13 .بعد از موقعيت پنالتي، بازيكنان مي توانند براي ورود به دروازه به كمك داور يا داور دروازه جهت يابي

نمايند. چنانچه در هر زمان ديگر ، لازم باشد داور براي جهت يابي مجدد به بازيكني كمك كند، به خاطر تاخير

بازي، اعلام پنالتي فردي خواهد شد.

14/13 .چنانچه توپ پرتاب شده در زمين تيم مدافع، بدون اين كه هيچ يك از بازيكنان تيم مدافع با آن تماس

گرفته باشند، از حركت باز بايستد، آن را توپ مرده يا ‘Ball Dead ‘مي نامند. داور سوت مي زند و اعلام Dead‘

‘Ball مي كند. سپس داور يا يكي از مسئولين، طبق بند 5/13 .توپ را در اختيار تيم مدافع قرار مي دهند. چنانچه

توپي بدون اين كه بازيكنان تيم مدافع با آن تماس بگيرند با تيرك افقي / عمودي دروازه برخورد كند و در محدوده

تيم يا در نيمه اول منطقه خنثي متوقف شود، اعلام ‘Ball Dead ‘مي شود. تا زماني كه توپ كاملاً متوقف نشده

است، داور نبايد سوت بزند.

15/13 .فقط براي دريافت مراقبت پزشكي يا تنظيم تجهيزات، به يك عضو تيم، در زمان توقف رسمي بازي، اجازه

ترك زمين بازي داده مي شود. فردي كه زمين را ترك كرده است تا پايان نيمه حق برگشت به زمين را ندارد.

16/13 .براي اطمينان از جريان مطلوب بازي، فقط زماني داور براي پاك كردن زمين، اعلام تايم آوت مي كند كه

به تشخيص او ايمني بازيكنان در معرض خطر قرار گرفته است. پاك كردن زمين فقط در زمان توقف رسمي بازي

انجام مي شود.

 

 

14 امتياز دهي:

1/14 .هر گاه توپي كه در جريان بازي است كاملاً از روي خط دروازه عبور كند، گل به ثمر رسيده است. داور دو

بار سوت مي زند و گل را اعلام مي كند. با اولين سوت داور، ساعت بازي متوقف مي شود. توپي كه داور براي ادامه

بازي پاس مي دهد اگر وارد دروازه شود گل محسوب نمي شود.

2./14 .اگر چشم بند بازيكني كه دفاع مي كند بر اثر برخورد با توپ حركت كند يا جدا شود، تا زماني كه توپ

تحت كنترل قرار مي گيرد و بلاك آوت يا گل مي شود، مي توان به بازي ادامه داد.

3/14 .تيمي كه در پايان زمان بازي بيشترين گل را به ثمر رسانده است برنده اعلام مي شود.

4/14 .هرگاه اختلاف امتيازات دو تيم به 10 برسد، بازي متوقف و خاتمه مي يابد.

 

 

15 .تايم آوت تيم

1/15 .در طول بازي به هر تيم اجازه 4 تايم آوت 45 ثانيه اي داده مي شود. در نيمه اول بازي هر تيم موظف است

از حد اقل يك تايم آوت خود استفاده كند، در صورت عدم استفاده، اين تايم آوت باطل مي شود. وقتي يك تيم

اعلام تايم آوت كرد، هر دو تيم مي توانند از آن استفاده نمايند.

2/15 .در زمان اضافي، به هر تيم فقط اجازه يك تايم آوت داده مي شود.

3/15 .تيمي كه كنترل توپ را در اختيار دارد مي تواند درخواست تايم آوت نمايد. وقتي سوت توقف بازي به صدا

در آمد، تيم مي تواند درخواست تايم آوت نمايد.

4/15 .هر يك از اعضاي تيم مي توانند با دادن علامت تايم آوت به داور و يا با گفتن “out time ، “درخواست

تايم آوت نمايند.

5/15 .تايم آوت زماني شروع مي شود كه داور با ذكر نام تيم متقاضي تايم آوت، آن را اعلام مي كند. با اعلام

تايم آوت، افراد روي نيمكت مي توانند وارد زمين شوند.

6/15 .يكي از وقت نگهدار هاي 10 ثانيه ، زمان 45 ثانيه اي تايم آوت را ثبت مي كند و 15 ثانيه قبل از پايان

زمان تايم آوت با علامت صوتي به تيم ها هشدار مي دهد. علامت صوتي بعدي در پايان 45 ثانيه نواخته مي شود.

7/15 .وقتي علامت صوتي 15 ثانيه نواخته شد، داور شفاهاً “seconds 15 “را اعلام مي كند.

8/15 .قبل از پايان تايم آوت ، مي توان تعويض را اعلام كرد. اگر تيمي كه درخواست تايم آوت كرده است، قبل

از پايان زمان تايم آوت درخواست تعويض كند، تايم آوت و تعويض هر دو براي تيم محاسبه مي شوند. چنانچه

اين تيم بعد از پايان زمان تايم آوت درخواست تعويض نمايد، به آن پنالتي تيمي – تاخير بازي داده خواهد شد.

9/15 .وقتي تيمي اعلام تايم آوت مي كند، حد اقل يك پرتاب بايد انجام شده باشد تا اين تيم بتواند درخواست

تايم آوت بعدي يا تعويض نمايد.

10/15 .چنانچه تيمي در طول زمان بازي درخواست بيش از 4 تايم آوت، يا در نيمه دوم بازي درخواست بيش از

سه تايم آوت ، يا در زمان اضافي درخواست بيش از يك تايم آوت نمايد، درخواست تيم پذيرفته نمي شود و

بلافاصله به آن پنالتي تيمي – تاخير بازي داده مي شود.

11/15 .با فرمان “please quiet “داور، مربيگري از روي نيمكت بايد متوقف شود. در غير اين صورت پنالتي

Coaching Illegal داده خواهد شد.

 

 

16 .تايم آوت داور

1/16 .داور هر زمان كه بخواهد مي تواند اعلام تايم آوت نمايد.

2/16 .چنانچه يك داور به علت رفتار تيمي كه مالكيت توپ را در اختيار دارد سوت بزند و اعلام تايم آوت داور

نمايد، توپ بايد در اختيار داور دروازه قرار گيرد. در پايان زمان تايم آوت ، داور دروازه در فاصله 5/1 متري تيرك

دروازه توپ را به زمين مي زند و (طبق قانون 5/13( .بازي از سر گرفته مي شود.

3/16 .تايم آوت داور محدوديت زماني ندارد.

4/16 .در حين تايم آوت داور، افراد روي نيمكت مي توانند تا زماني كه داور فرمان “please quiet “نداده است،

بازيكنان داخل زمين را راهنمايي (Coaching (نمايند. به محض درخواست سكوت از سوي داور، مربيگري بايد

متوقف شود. عدم رعايت سكوت ، طبق قانون 11/15 ، .به پنالتي تيمي منجر خواهد شد.

 

 

17 .تايم آوت پزشكي

1/17 .زمان تايم آوت پزشكي حد اكثر 45 ثانيه است. در صورت بروز آسيب ديدگي يا بيماري، داور مي تواند

اعلام تايم آوت پزشكي نمايد. در پايان 45 ثانيه، داور ضمن مشورت، تعيين مي كند كه آيا ورزشكار قادر به ادامه

بازي هست يا خير.

2/17 .زمان نگهدار 10 ثانيه كه در حال اندازه گيري زمان 10 ثانيه نيست، زمان 45 ثانيه را محاسبه مي كند.

3/17 .15 ثانيه قبل از پايان زمان تايم آوت پزشكي، يك علامت هشدار سوتي نواخته مي شود. در پايان زمان

تايم آوت (45 ثانيه) نيز اين علامت تكرار مي شود.

4/17 .چنانچه در پايان تايم آوت پزشكي، به تشخيص داور ، بازيكن قادر به ادامه بازي نباشد، بازيكن بايد

تعويض پزشكي شود. ولي مربي مي تواند با استفاده از تعويض عادي اين بازيكن را دوباره به زمين باز گرداند.

5/17 .در زمان تايم آوت پزشكي، فقط يك نفر از افراد روي نيمكت تيم مي تواند وارد زمين بازي شود. در پايان

تايم آوت پزشكي، فردي كه وارد زمين شده است بايد به نيمكت خود باز گشته باشد. 15 ثانيه قبل از پايان وقت

تايم آوت به تيم هشدار داده مي شود. چنانچه بيش از يك نفر از روي نيمكت تيم وارد زمين شود، يا فردي كه وارد

زمين شده در پايان تايم آوت پزشكي به نيمكت خود باز نگشته باشد، به تيم پنالتي تاخير بازي داده خواهد شد.

 

 

18 .قانون خون

1/18 .چنانچه داور مشاهده كند كه بازيكني به علت آسيب ديدگي، دچار خونريزي شده است، بايد تايم آوت

پزشكي اعلام شود. بازيكن از زمين خارج مي شود و تا قطع خونريزي، باندپيچي محل خونريزي و در صورت لزوم

تعويض لباس، مجاز به بازگشت به زمين نخواهد بود. قطع خونريزي، باندپيچي محل خونريزي و در صورت لزوم

تعويض لباس بازيكن بايد در طول زمان تايم آوت پزشكي انجام شود. در غير اين صورت، تعويض پزشكي انجام

مي شود.

2/18 .چنانچه بازيكن به دليل خونريزي تعويض شود، تعويض پزشكي صورت گرفته و مربي مي تواند با استفاده

از تعويض عادي، بازيكن را به زمين باز گرداند، مشروط بر اين كه به تشخيص داور، ّ مقررات بند 1/ 18 .رعايت

شده باشد.

3/18 .قبل از شروع مجدد بازي، كلّيه سطوح آلوده بايد تميز شده باشند.

4/18 .چنانچه بازيكن پيراهن اضافي با همان شماره به همراه نداشته باشد، مي تواند از يك پيراهن با شماره

متفاوت استفاده نمايد، مشروط بر اين كه با داور هماهنگ شود و تغيير شماره اعلام شود.

 

 

19 .تعويض تيمي

1/19 .در طول بازي هر تيم مي تواند 4 تعويض انجام دهد. حد اقل يكي از اين تعويض ها بايد در نيمه اول بازي

صورت گيرد. در غير اين صورت، اين تعويض منتفي خواهد شد.

2/19 .در طول وقت اضافي بازي، هر تيم مي تواند فقط يك تعويض انجام دهد.

3/19 .يك بازيكن را مي توان بيش از يك بار تعويض نمود.

4/19 .تيمي كه كنترل توپ را در اختيار دارد مي تواند درخواست تعويض نمايد. وقتي ساعت بازي متوقف شده

است هر يك از دو تيم مي توانند درخواست تعويض نمايند.

5/19 .هر يك از اعضاي تيم مي تواند با علامت دست و يا گفتن “substitution “درخواست تعويض را به داور

اطلاع دهد.

6/19 .وقتي داور نام تيم متقاضي تعويض را اعلام كرد، تعويض صورت مي گيرد.

7/19 .وقتي داور تعويض را اعلام كرد، تيم درخواست كننده تابلو هاي تعويض ، با شماره بازيكني كه زمين را

ترك مي كند و بازيكني كه وارد زمين مي شود ، را بالا مي برد.

8/19 .در مسابقاتي كه پچينگ چشم انجام مي شود، وقتي داور تعويض را اعلام كرد، بازيكني كه وارد زمين مي

شود بايد پچ زده آماده ورود به زمين باشد. هر گونه تاخير در زمان تعويض از سوي بازيكن يا مربي وي، پنالتي

تيمي تاخير بازي را باعث خواهد شد.

9/19 .قبل از پايان تعويض مي توان درخواست تايم آوت نمود. چنانچه تيمي كه درخواست تعويض كرده است ،

قبل از پايان تعويض، براي تايم آوت علامت بدهد، هم تعويض و هم تايم آوت براي تيم منظور خواهد شد.

10/19 .وقتي تيمي تعويض را انجام داد، حد اقل يك پرتاب بايد صورت گرفته باشد تا همان تيم بتواند مجدداً

درخواست تعويض يا تايم آوت نمايد. 14

11/19 .به محض اين كه داور نام تيم و شماره بازيكني كه از زمين خارج مي شود را اعلام كرد، بازيكني كه بايد

از زمين خارج شود مي تواند چشم بند و آي پچ خود را بردارد و به نيمكت تيم مراجعه نمايد. داور دروازه بايد به

بازيكن كمك كند تا از زمين خارج شود و بازيكني كه وارد زمين مي شود را به سمت تيرك نزديك تر به نيمكت

تيم هدايت نمايد. چنانچه بازيكني كه از زمين خارج مي شود قبل از اين كه داور نام تيم و شماره بازيكن را اعلام

كند به چشم بند خود دست بزند، به او پنالتي eyeshade داده خواهد شد.

12/19 .در هنگام زدن پنالتي، تعويض بازيكن، به جز بازيكني كه مرتكب پنالتي شده است، مجاز است.

13/19 .در حين تعويض، راهنمايي (Coaching (از روي نيمكت ، تا زماني كه داور فرمان سكوت نداده است، مجاز

است. چنانچه تيمي بعد از فرمان “please quiet “از سوي داور، به راهنمايي ادامه دهد، به تيم پنالتي مربيگري غير

قانوني داده خواهد شد.

14/19 .تعويض بازيكنان در زمان استراحت بين دو نيمه بازي ، جزء سه تعويض باقيمانده تيم محاسبه نخواهد شد. در

زمان استراحت بين دو نيمه، تيم ها بايد تعويض هاي خود را به داور اطلاع دهند و داور اين تعويض ها را در آغاز نيمه

دوم بازي اعلام مي كند. چنانچه تيمي تعويض خود در استراحت بين دو نيمه را، قبل از پايان وقت استراحت، به داور

اطلاع ندهد، به تيم پنالتي تاخير بازي داده خواهد شد.

15/19 .چنانچه تيمي در زمان مقرر بازي بيش از چهار تعويض، يا در نيمه دوم بازي بيش از سه تعويض يا در وقت

اضافي بيش از يك تعويض درخواست نمايد، درخواست او پذيرفته نمي شود و به تيم پنالتي تاخير بازي داده خواهد

شد.

 

20 .تعويض پزشكي

1/20 .تعويض پزشكي جزء چهار تعويض مجاز تيم محاسبه نخواهد شد.

2/20 .چنانچه در وقت قانوني بازي، به خاطر آسيب ديدگي يك بازيكن، دوبار بازي متوقف شود، اين بازيكن، بنا بر

تصميم داور، در وقت باقيمانده اين نيمه بازي بايد از زمين خارج شود. چنانچه در نيمه بعدي بازي، ً مجددا بازي به خاطر

مشكل پزشكي اين بازيكن متوقف شود، بازيكن بايد فوراً تعويض پزشكي شود و در زمان باقيمانده نيمه، حق بازگشت

به بازي را نخواهد داشت.

3/20 .بعد از اعلام تايم آوت پزشكي، داور تعيين مي كند كه بازيكن قادر به ادامه بازي هست ياخير. در پايان 45 ثانيه

زمان تايم آوت پزشكي، اگر به تشخيش داور ، بازيكن قادر به ادامه بازي نيست، بازيكن بايد تعويض شود ولي مربي

مي تواند با استفاده از تعويض قانوني وي را مجدداً وارد بازي نمايد.

4/20 .هنگام تعويض، تا زماني كه داور فرمان “please quiet “نداده است تيم مي تواند با بازيكنان داخل زمين تماس

داشته باشد. عدم رعايت اين قانون به پنالتي تيمي مربيگري غير قانوني منجر خواهد شد.

 

تخلف

وقتي تيمي مقرّرات را نقض مي كند، داور سوت زده ، تخلف را اعلام مي كند و توپ در اختيار تيمي كه تخلف نكرده

است قرار مي گيرد.

 

 

21 .پرتاب زود هنگام

1/21 .پرتاب زود هنگام زماني اتفاق مي افتد كه بازيكن قبل از فرمان “play “توپ را پرتاب نمايد.

 

 

  1. Pass Out

در موارد زير داور اعلام پس- آوت مي كند:

1/22 .تيم كنترل توپ را در اختيار دارد و هنگام پاس توپ بين بازيكنان، توپ از زمين خارج مي شود.

2/22 .بازيكني ، بويژه بعد از اولين تماس با توپ، عمداً توپ را به خارج از زمين مي فرستد. اين عمل هر نوع حركت

چرخشي دست و بازو يا دنبال كردن توپ به خارج از زمين را شامل مي شود.

 

 

  1. Ball Over

1/23 .چنانچه توپي كه توسط بازيكن مدافع بلاك شده است بر روي خط مركزي، يا بر روي خط جانبي در منطقه

خنثي ريباند نمايد؛ داور سوت زده و اعلام “over ball “مي نمايد. سپس توپ در منطقه تيم مخالف كه از آنجا توپ

بلاك آوت شده است به زمين زده مي شود و بازي ادامه مي يابد. به زمين زدن توپ بر طبق بند 8/13 .صورت مي

گيرد. سپس داور فرمان “please quiet “داده ، سوت مي زند و با فرمان “play “بازي از سر گرفته مي شود.

2/23 .چنانچه توپ با تيرك عمودي يا افقي دروازه برخورد كند و برگشت خورده از روي خط مركزي يا از روي خط

جانبي در منطقه خنثي عبور كند،

3/23 .اين قانون در پرتاب هاي اضافي و پرتاب هاي پنالتي اعمال نمي شود.

4/23 .چنانچه توپ با شيئي بالاتر از سطح زمين برخورد كند، داور سوت زده و اعلام “over ball ” مي كند.

 

پنالتي هاي فردي

درمواردي كه پنالتي فردي بروز مي كند، داور سوت مي زند ، عنوان پنالتي، شماره بازيكن و نام تيم را اعلام مي كند.

بازيكن خاطي بايد در برابر پنالتي دفاع نمايد. قوانين بازي در همه ي پرتاب هاي پنالتي اعمال مي شوند و چنانچه

خطاي پنالتي توسط پرتاب كننده توپ صورت گرفته باشد، پرتاب محاسبه مي شود ولي گل پذيرفته نمي شود. اگر

خطاي پنالتي توسط بازيكن مدافع صورت گرفته باشد ، پرتاب تكرار مي شود، مگر اين كه آن پرتاب به گل منجر شده

باشد. اگر بازيكن پرتاب كننده توپ را وارد دروازه خودي نمايد، گل محاسبه نمي شود ولي تيم مالكيت توپ را از دست

مي دهد. اگر به تيمي كه پرتاب پنالتي داده شده است، از زدن پنالتي منصرف شود، بايد با علامت دست يا گفتن

“declined penalty “تصميم خود را اطلاع دهد. مالكيت توپ، براي ادامه بازي، در اختيار تيمي قرار مي گيرد كه از

زدن پنالتي منصرف شده است. در كليه موارد پنالتي ساعت مسابقه متوقف مي شود.

 

 

  1. Short ball

1/24 .چنانچه توپي كه پرتاب شده است از زمين خارج نشود ولي قبل از رسيدن به زمين تيم مدافع از حركت به جلو

باز ماند، به بازيكني كه توپ را پرتاب كرده است پنالتي شورت- بال داده خواهد شد.

 

 

  1. High Ball

1/25 .چنانچه توپي كه از دست پرتاب كننده رها شده است ، حد اقل يك بار ، قبل از خط ball High) 6 متر) يا بر

روي آن در جلوي منطقه تيم پرتاب كننده، با زمين تماس نگيرد، به پرتاب كننده پنالتي هاي-بال داده خواهد شد.

 

  1. Long ball

1/26 .علي رغم قانون پاراگراف 25 ،در حين پرتاب، توپ بايد حد اقل يك بار نيز در منطقه خنثي با زمين تماس بگيرد.

در غير اين صورت، به پرتاب كننده پنالتي لانگ- بال داده خواهد شد.

 

 

 

  1. Eyeshade

1/27 .چنانچه بازيكني، در حين بازي، بدون اجازه داور به چشم بند خود دست بزند، به او پنالتي چشم-بند داده خواهد

شد.

2/27 .بازيكني كه در زمان پنالتي از زمين خارج شده است، حق ندارد به چشم بند خود دست بزند. در غير اين صورت،

به او پنالتي چشم-بند داده خواهد شد.

3/27 .بازيكني كه تعويض مي شود تا زماني كه داور نام تيم و شماره بازيكني كه از زمين خارج مي شود را اعلام

نكرده است حق ندارد به چشم بند يا آي پچ خود دست بزند. در غير اين صورت، به او پنالتي چشم-بند داده خواهد شد.

 

 

28 .دفاع غير قانوني

1/28 .اولين تماس دفاعي با توپ بايد بوسيله بازيكني صورت گيرد كه يك عضو يا قسمتي از يك عضو او با نقطه اي

از زمين بازي در منطقه تيم (منطقه جهت يابي و منطقه فرود) تماس دارد.

29 .تاخير فردي بازي

1/29 .در آغاز هر نيمه بازي، بازيكنان بايد براي شروع بازي به فرمان داور آمادگي كامل داشته باشند.

2/29 .غير از بازيكنان هم تيمي يك بازيكن كه در زمين حضور دارند، هيچ كس حق ندارد براي جهت يابي مجدد به

بازيكن كمك كند، مگر بعد از موارد پنالتي كه داور يا داور دروازه مي تواند به بازيكن كمك كند (قانون 10/13 .(

3/29 .هر اقدامي كه به عقيده داور، بازيكن عمداً براي تاخير بازي انجام مي دهد، مستوجب پنالتي تاخير بازي خواهد

بود.

 

 

30 .رفتار فردي غير ورزشكارانه :

1/30 .چنانچه به تشخيص داور، ورزشكاري رفتار غير ورزشكارانه داشته باشد، به او پنالتي رفتار غير ورزشكارانه داده

خواهد شد. علاوه براين، ورزشكاري كه در طول يك بازي دوبار مرتكب خطاي پنالتي رفتار غير ورزشكارانه شود از

بازي اخراج خواهد شد. همچنين، هر يك از رفتارهاي غير ورزشكارانه مي تواند به اخراج بازيكن از بازي يا اخراج او از

محل مسابقات منجر شود. وقتي ورزشكاري از بازي يا از محل مسابقه اخراج مي شود، داور موظف است موضوع را به

نماينده فنّي گزارش نمايد. در صورت صلاحديد نماينده فنّي، ممكن است بازيكن از بازي هاي بعدي تورنومنت نيز

محروم گردد. اين اقدام را نماينده فنّي، در پايان تورنومنت ، مستند و كتباً به كميته فرعي گلبال IBSA گزارش مي

دهد .

2/30 .بازيكني كه به اين ترتيب اخراج شده است در طول بازي جايگزين نمي شود .

3/30 .چنانچه بازيكني عمداً با داور تماس فيزيكي ايجاد نمايد، فوراً از بازي و محل مسابقه اخراج مي شود.

4/30 .چنانچه بازيكني عمداً شكل توپ را تغيير دهد، به او پنالتي رفتار غير ورزشكارانه داده خواهد شد.

5/30 .استفاده از هر نوع ماده خارجي كمك كننده در بازي گلبال ممنوع است. استفاده از رزين (چسب) ، عرق بدن يا

هر نوع ماده خارجي ديگر كه چسبندگي سطح توپ را كاهش يا افزايش مي دهد اكيداً ممنوع است و در صورت

مشاهده به ورزشكار پنالتي رفتار غير ورزشكارانه داده خواهد شد.

6/30 .به ورزشكاري كه عمداً با ماليدن توپ به سطوح مرطوب آن را خيس نمايد پنالتي رفتار غير ورزشكارانه داده

خواهد شد.

7/30 .گلبال ورزشي است كه با دست انجام مي شود. هر گونه ضربه زدن عمدي به توپ با پا، به پنالتي رفتار غير

ورزشكارانه منجر خواهد شد.

 

 

31 .سر و صدا

1/31 .چنانچه بازيكني در حين پرتاب توپ يا بعد از رها نمودن توپ با ايجاد سر و صدا مانع از ردگيري توپ توسط

تيم مدافع شود، مرتكب خطاي پنالتي شده است.

 

پنالتي تيمي

 

در صورت بروز پنالتي تيمي، داور سوت مي زند و ضمن اعلام “penalty Team ، “نوع پنالتي و نام تيم را نيز اعلام

مي كند. تيمي كه به آن پرتاب پنالتي داده شده است، بازيكني كه بايد دفاع كند را از بين بازيكنان داخل زمين انتخاب

مي كند. قوانين بازي در همه ي پرتاب هاي پنالتي اعمال مي شوند چنانچه بازيكن مدافع مرتكب پنالتي شده باشد ،

پرتاب تكرار مي شود، مگر اين كه پرتاب اوليه به گل منجر شده باشد. اگر بازيكن پرتاب كننده اشتباهاً توپ را وارد

دروازه خودي نمايد، گل محاسبه نمي شود، ولي تيم مالكيت توپ را از دست خواهد داد. اگر تيمي كه به آن پرتاب

پنالتي داده شده است از زدن پنالتي منصرف شود، بايد با علامت دست يا با گفتن “declined penalty ، “تصميم خود

را اطلاع دهد. براي شروع مجدد بازي، مالكيت توپ به تيمي كه از زدن پنالتي منصرف شده است داده خواهد شد.

 

 

 

32 .ده ثانيه

1/32 .از زمان اولين تماس دفاعي تيم با توپ، تيم ده ثانيه فرصت دارد توپ را پرتاب و از روي خط مركزي زمين عبور

دهد.

2/32 .چنانچه بعد از تماس بازيكن مدافع با توپ، تايم آوت، تعويض يا لاين آوت صورت گيرد و تيم توپ را تحت

كنترل خود داشته باشد، ساعت 10 ثانيه با سوت داور متوقف مي شود و با فرمان “play “از سوي داور، دوباره شروع به

كار مي كند و تيم بايد در زمان باقيمانده (از 10 ثانيه) توپ را از روي خط مركزي عبور دهد.

3/32 .اگر تماس بازيكن مدافع با توپ باعث بلاك آوت و سپس سوت و لاين آوت شود، ساعت 10 ثانيه متوقف مي

شود و بازي با فرمان play از سر گرفته مي شود.

4/32 .با اعلام تايم آوت داور، ساعت 10 ثانيه ري ست مي شود.

5/32 .با به ثمر رسيدن گل، ساعت 10 ثانيه ري ست مي شود.

6/32 .در پايان هر نيمه بازي، ساعت 10 ثانيه ري ست مي شود.

7/32 .در صورت بروز پنالتي، ساعت 10 ثانيه ري ست مي شود.

8/32 .با اولين تماس بازيكن مدافع با توپ، صرف نظر از اين كه تيم كنترل توپ را بدست آورده است يا خير، ساعت

10 ثانيه شروع به كار مي كند.

9/32 .وقت نگهدار 10 ثانيه در پشت ميز ، به داوران اطلاع مي دهد كه در پايان 10 ثانيه بعد از اولين تماس بازيكن

مدافع با توپ، تيم توپ را از روي خط مياني زمين عبور داده است يا همچنان توپ در اختيار تيم قرار دارد.

 

33 .تاخير تيمي بازي:

1/33 .زمان انداختن سكّه، نماينده تيم بايد، راًس ساعت مقرّر، در محل حضور داشته باشد.

2/33 .در آغاز هر نيمه تيم بايد براي شروع بازي با فرمان داور آمادگي كامل داشته باشد.

3/33 .هرگونه اقدام تيم كه مانع از ادامه بازي شود.

4/33 .در فاصله بين دو نيمه بازي، تعويض هاي انجام شده در اين مدت بايد قبل از شروع نيمه بعدي به داوران اطلاع

داده شود.

5/33 .تيم نمي تواند در طول بازي بيش از چهار تايم آوت، در نيمه دوم بازي بيش از سه تايم آوت و در وقت اضافي

بيش از يك تايم آوت درخواست نمايد.

6/33 .تيم نمي تواند در طول بازي بيش از چهار تعويض، در نيمه دوم بازي بيش از سه تعويض و در وقت اضافي بيش

از يك تعويض درخواست نمايد.

7/33 .بازيكني كه تعويض مي شود، هنگام اعلام تعويض، بايد براي بازي آمادگي كامل داشته باشد و مربي بايد براي

نشان دادن شماره بازيكني كه وارد زمين مي شود و بازيكني كه زمين را ترك مي كند آمادگي داشته باشد.

 

 

34 .رفتار غير ورزشكارانه تيم:

1/34 .تمامي اعضاي تيم و همراهان آن كه در بازي حضور دارند بايد رفتار ورزشكارانه داشته باشند.

2/34 .هر نوع رفتار غير ورزشكارانه مي تواند به حذف از بازي يا اخراج از محل مسابقه، منجر شود و در صورتي كه

داور مورد را حاد تشخيص دهد، ممكن است محروميت هاي بيشتري را در بر داشته باشد. داور بايد موضوع را براي

تصميم گيري هاي بعدي به نماينده فنّي گزارش نمايد. در صورتي كه نماينده فنّي لازم تشخيص دهد، ممكن است

تيم از ادامه مسابقات محروم شود. نماينده فنّي موظف است موضوع را كتباً به كميته فرعي گلبال IBSA گزارش دهد.

 

 

35 .مربيگري غير قانوني:

1/35 .فقط اعضاي تيم كه اسامي آنها در برگه لاين آپ قيد شده است و در داخل زمين نيستند مي توانند در وقفه هاي

قانوني بازي با افرادي كه در زمين هستند تماس برقرار نمايند و اين تماس ها فقط تا زماني كه داور فرمان quiet‘

‘please نداده است مجاز است و چنانچه بعد از فرمان ‘please quiet ‘تيم به تماس خود ادامه دهد، به تيم پنالتي

مربيگري غير قانوني داده خواهد شد.

2/35 .مربيان مي توانند بعد از اين كه داور نتيجه يك ضربه پنالتي را اعلام كرد، با بازيكنان تماس بگيرند.

3/35 .در زمان پرتاب هاي اضافي، مربيان و بازيكناني كه بازي نمي كنند مجاز به تماس با بازيكنان نيستند.

4/35 .چنانچه فردي در يك بازي براي بار دوم مرتكب خطاي مربيگري غير قانوني شود، از محل مسابقه اخراج و

پنالتي تيمي اعمال خواهد شد.

 

 

36 .سر و صدا:

1/36 .ايجاد هر گونه سر و صدا بوسيله هر يك از اعضاي تيمي كه پرتاب را انجام مي دهد، در زمان پرتاب توپ يا بعد

از رها شدن توپ، كه مانع از رديابي توپ توسط تيم مدافع شود منجر به خطاي پنالتي خواهد شد.

 

 

پايان بازي

37 .وقت اضافي:

1/37 .چنانچه به علت تساوي امتيازات در پايان وقت قانوني يك بازي، لازم باشد برنده مسابقه مشخّص شود، تيم ها

بازي را در دو نيمه اضافي ، هر يك به مدت سه دقيقه، ادامه خواهند داد.

2/37 .بعد از وقت قانوني مسابقه و قبل از شروع اولين نيمه وقت اضافي، به تيم ها سه دقيقه استراحت داده مي شود و

در حين اين زمان استراحت، با انداختن سكّه مشخّص مي شود كه كدام تيم بايد پرتاب را انجام دهد و كدام تيم بايد به

دفاع بپردازد و زمين بازي هر تيم نيز مشخّص مي شود.

3/37 .تيمي كه اولين گل را به ثمر برساند برنده شناخته مي شود.

4/37 .در صورتي كه بازي به نيمه دوم وقت اضافي كشيده شود، وضعيت استارت نيمه اول معكوس خواهد شد و تيم

ها نيمكت هاي خود را، در سه دقيقه استراحت بين دو نيمه، تغيير خواهند داد.

 

 

38 .پرتاب هاي اضافي:

1/38 .چنانچه تا پايان وقت اضافي تساوي شكسته نشود، برنده مسابقه با پرتاب هاي اضافي مشخّص خواهد شد.

قوانين بازي در مورد تمامي پرتاب هاي اضافي اعمال خواهند شد.

2/38 .وقتي لازم است برنده يك مسابقه مشخّص شود، هنگام انداختن سكّه، يك برگه لاين آپ براي پرتاب هاي

اضافي، ، در اختيار مربي قرار مي گيرد. اين برگه بايد اسامي همه ي بازيكنان برگه لاين آپ بازي را شامل شود.

3/38 .حد اقل تعداد بازيكنان در هر يك از برگه هاي لاين آپ دو تيم ، تعداد پرتاب هاي اضافي را تعيين مي كند.

4/38 .بازيكنان اخراج شده، آسيب ديده يا بازيكناني كه شرايط بازي كردن را ندارند از برگه لاين آپ حذف مي شوند و

بازيكنان به ترتيب صعودي قرار مي گيرند.

5/38 .با انداختن سكّه در آغاز پرتاب هاي اضافي، تيمي كه بايد اولين پرتاب را انجام دهد مشخّص مي شود. در اين

سكّه انداختن مربي بايد برگه لاين آپ كه در سكّه انداختن بار اول به او داده شده است را تحويل دهد. بازيكنان به

ترتيبي كه در برگه لاين آپ مشخّص شده است پرتاب يا دفاع را انجام خواهند داد.

6/38 .بلافاصله بعد از پايان وقت اضافي، مربيان، نفرات همراه و بازيكناني كه در پرتاب شركت نمي كنند به سمت

مقابل زمين منتقل مي شوند و راهنمايي ورزشكار (Coaching (ممنوع است.

7/38 .كليه بازيكنان بايد چشم بند بر چشم داشته باشند و در نيمكت تيم باقي بمانند تا يكي از داوران آنها را به داخل

زمين راهنمايي كند و كليه پرتاب هاي اضافي انجام شوند.

8/38 .نفر اول هر يك از برگه هاي لاين آپ به همراه يك نفر داور وارد زمين مي شود و در مركز برگشت ( back

centre (مستقر مي شوند. هر بازيكن يك پرتاب را انجام مي دهد. داور با اعلام شماره بازيكن و نام تيم، بازيكن را

معرفي مي كند و اعلام مي كند كه كدام بازيكن پرتاب اول را انجام مي دهد.

9/38 .در اولين پرتاب زوجي، تيم برنده سكّه دفاع يا پرتاب را انتخاب مي كند. در دومين پرتاب زوجي، اين عمل به

طور معكوس انجام مي شود و اين فرايند ادامه مي يابد تا برنده بازي مشخّص شود.

10/38 .چنانچه مدافع مرتكب پنالتي شود، پرتاب تكرار مي شود مگر اين كه گل به ثمر رسيده باشد.

11/38 .به همين ترتيب پرتاب ها ادامه مي يابند تا همه بازيكنان (حد اقل تعداد نفرات برگه لاين آپ) پرتاب و دفاع را

انجام دهند. وقتي اختلاف گل هاي به ثمر ر سيده توسط يك تيم بيشتر از تعداد پرتاب هاي باقيمانده باشد برنده بازي

اعلام خواهد شد.

12/38 .تيمي كه بيشترين گل را به ثمر رسانده است برنده شناخته مي شود.

 

 

  1. گل طلایی.

1/39 .چنانچه در پايان پرتاب هاي اضافي تساوي همچنان برقرار باشد، برنده را گل طلائي مشخّص خواهد كرد. كليه

قوانين بازي در پرتاب هاي گل طلائي اعمال مي شوند.

2/39 .بازيكناني كه در پرتاب هاي اضافي شركت كرده اند در پرتاب هاي گل طلائي نيز طبق برگه لاين آپ شركت

خواهند كرد.

3/39 .در آغاز پرتاب هاي طلائي سكّه انداختن انجام مي شود تا تيمي كه اولين پرتاب را انجام مي دهد مشخّص شود.

4/39 .نفر اول هر يك از برگه هاي لاين آپ به همراه يك نفر داور وارد زمين مي شوند و در مركز برگشت ( back

centre (مستقر مي شوند. هر بازيكن يك پرتاب را انجام مي دهد. داور با اعلام شماره بازيكن و نام تيم، بازيكن را

معرفي مي كند و اعلام مي كند كه كدام بازيكن پرتاب اول را انجام مي دهد.

5/39 .در اولين پرتاب زوجي، تيم برنده سكّه پرتاب يا دفاع را انتخاب مي كند. در دومين پرتاب زوجي، بر عكس عمل

مي شود و اين فرايند ادامه مي يابد تا برنده بازي مشخّص شود.

6/39 .پرتاب ها به همين ترتيب ادامه مي يابند تا برنده مشخّص شود. هر تيمي كه در پايان يك پرتاب زوجي گل

بيشتري به ثمر رسانده است برنده شناخته مي شود.

7/39 .چنانچه بازيكن مدافع مرتكب پنالتي شود، پرتاب تكرار مي شود مگر اين كه گل به ثمر رسيده باشد.

 

 

40 .امضاء برگ منشي ( sheet score ( و روش پروتست:

1/40 .بلافاصله بعد از بازي، مربي هر تيم ، هر دو داور و منشي بازي برگه منشي را امضاء مي كنند. چنانچه مربي

بلافاصله بعد از پايان بازي برگه منشي را مضاء نكند، حق اعتراض به نتايج بازي را نخواهد داشت.

2/40 .مربيان بايد قيد نمايند كه قصد پروتست دارند يا خير. پروتست بايد كتباً و ظرف 30 دقيقه از زمان پايان

بازي مورد پروتست، به مدير مسابقات يا نماينده وي تحويل شود. هزينه پروتست بايد هم زمان با تحويل

پروتست پرداخت شود. هزينه پروتست را كميته برگزاري تعيين مي كند ولي اين مبلغ نبايد از 50 يورو يا معادل

آن كمتر باشد. پروتست بايد به زبان انگليسي و در فرم مخصوص پروتست IBSA تهيه و ارائه شود. در فرم

پروتست شماره قانوني كه بر اساس آن پروتست صورت مي گيرد بايد قيد شود. اعتراض به محل برگزاري

مسابقات و انتصاب داوران پذيرفته نمي شود.

3/40 .پروتست بايد در فرم رسمي پروتست IBSA كه به زبان انگليسي تكميل شده است ارائه شود. در فرم

پروتست به قوانين مورد اعتراض بايد اشاره شود . در فرم پروتست، اعمال نادرست قانون بايد توضيح داده شود و

اعتراض به محل برگزاري مسابقات يا انتصاب داوران امكان پذير نيست.

4/40 .نماينده فنّي، مدير مسابقات يا نماينده منتصب از سوي آنان زمان و مكان تشكيل كميته بر رسي را به ارائه

دهنده پروتست اطلاع مي دهد. به همه شركت كنندگان فرصت بيان نقطه نظر هايشان در باره پروتست داده مي

شود. اين بيانات مكمل مندرجات پروتست كتبي خواهند بود. اطلاعات تكميلي براي تاييد پروتست بايد هم زمان با

تحويل فرم پروتست ارائه شوند.

5/40 .تصميم كميته برگزاري قطعي است. ظرف 30 دقيقه از زمان خاتمه جلسه بر رسي پروتست، نتايج آن بايد

كتباً به هر دو تيم ابلاغ شود. هر دو تيم يادداشت كتبي را دريافت خواهند كرد. در ياد داشت كتبي، علل تصميم

كميته پروتست بايد توضيح داده شود. تعيين كليه نتايج بازي مورد پروتست به بعد از تصميم گيري كميته

پروتست موكول خواهد شد.

6/40 .در صورت وارد بودن پروتست، هزينه آن به ارائه دهنده پروتست بازپرداخت خواهد شد. در غير اين

صورت، مبلغ دريافتي به حساب IBSA واريز خواهد شد.

 

 

 

 

 

اختيارات داوران و اهانت به مسئولين

41 .اختيارات داور:

1/41 .در كليه امور مربوط به ايمني، قوانين، خط مشي ها و بازي، تصميم نهايي را داور اتخاذ خواهد كرد.

2/41 .چنانچه اختلافي بين يك تيم و يكي از داوران وجود داشته باشد، فقط سر مربي تيم مي تواند با داور صحبت

كند. اين بحث فقط در زمان توقف بازي و فقط بعد از موافقت داور صورت مي گيرد.

3/41 .داور موضوع را براي سر مربي توضيح مي دهد.

4/41 .اگر مربي با اين توضيحات قانع نشود، بازي بايد تا پايان انجام شود و بعد از خاتمه بازي، مربي مي تواند

در فرم ويژه پروتست به تصميم داور اعتراض نمايد.

5/41 .اگر مربي بعد از توضيحات اوليه، به بحث خود با داور ادامه دهد به او پنالتي تيمي تاخير بازي داده خواهد

شد.

 

 

42 .اهانت به مسئولين:

1/42 .هر رفتار سوئي كه از يك شركت كننده سر بزند، بوسيله داور كتباً به كميته فرعي گلبال IBSA گزارش

خواهد شد. كميته گلبال در نشست بعدي خود به اين موضوع رسيدگي خواهد كرد و در باره تحريم اين شركت

كننده، طبق پاراگراف 53 ، تصميم گيري خواهد شد.

 

 

مقرّرات تورنومنت

43 .مسابقات مصوبه IBSA و بازي هاي پارالمپيك

كميته فرعي گلبال IBSA اين حق را براي خود محفوظ مي داند كه در صورت لزوم نسبت به تغيير يا اصلاح قوانين

تورنومنت اقدام نمايد، مشروط بر اين كه 30 روز زودتر در وبسايت كميته گلبال،

goalball/sports/org.ibsasport.www ،كتباً اعلام شوند. قوانين، مقرّرات و متمم هاي اين سند از اول ژانويه

2014 لازم الاجراء خواهند بود.

1/43 .مسابقات مصوبه IBSA و بازي هاي پارالمپيك

1/1/43 .تورنومنت هاي انتخابي بازي هاي پارالمپيك

مسابقات گلبال قهرماني جهان IBSA

مسابقات قهرماني منطقه اي IBSA/IPC ،اين مسابقات معمولاً سال قبل از بازي هاي پارالمپيك برگزار مي

شوند و انتخابي بازي هاي پارالمپيك هستند.

تورنومنت هاي انتخابي بازي هاي پارالمپيك معمولاً همراه با مسابقات قهرماني جهان يا بازي هاي جهاني

IBSA برگزار مي شوند.

2/1/43 .تورنومنت هاي انتخابي مسابقات گلبال قهرماني جهان IBSA

مسابقات قهرماني منطقه اي IBSA كه معمولاً سال قبل از بازي هاي جهاني IBSA برگزار مي شوند،

تورنومنت هاي انتخابي مسابقات قهرماني جهان IBSA هستند.

 ديگر تورنومنت هاي تعيين شده از سوي كميته فرعي گلبال IBSA

3/1/43 .ديگر رويداد هاي مصوبه IBSA

مسابقات قهرماني جهان جوانان IBSA

 ديگر مسابقات مصوبه IBSA

2/43 .تصويب مسابقات – كلّيات

تورنومنت هاي بين المللي گلبال كه در آنها 4 كشور يا بيشتر شركت نموده اند، در صورتي مصوبه IBSA خواهند بود

كه براي آنها فرم درخواست تصويب تورنومنت ارائه شده و مورد تصويب IBSA قرار گرفته باشد.

فرم درخواست مصوبه تورنومنت از وبسايت IBSA ،بخش Documents IBSA قابل حصول مي باشد.

3/43 .اطلاعات مورد نياز براي درخواست مصوبه :

 نام سازمان ميزبان تورنومنت/ نام رئيس اين سازمان و مدير كميته برگزاري

شرح رويداد

تاريخ پيشنهادي22

تعداد تيم ها و اسامي كشورهاي مدعو

 شرح تجهيزات و امكانات

 شرح محل اسكان تيم ها و مسئولين

ترابري

ويژگ هاي دسترسي

پيش بيني بودجه

4/43 .نقض مقرّرات در مسابقات مصوبه

چنانچه در يك تورنومنت مصوبه ، اصول مورد توافق رعايت نشوند، ممكن است كشور ميزبان به پرداخت حد اكثر

10000 يورو جريمه تنبيه شود وبراي حد اكثر 5 سال از حق درخواست مصوبه براي مسابقات آينده خود نيز محروم

شود.

5/43 .روش بر رسي نقض مقرّرات در مسابقات مصوبه

 نماينده فنّي تورنومنت يا سازمان عضو، ظرف 28 روز از زمان پايان تورنومنت شكايتي را كتباً تسليم دبير

كميته فرعي گلبال IBSA مي نمايد. شكوائيه بايد موارد زير را شامل شود:

نام و اطلاعات تماس با شاكي

 نام تورنومنت

 تاريخ برگزاري تورنومنت

شرح ماهيت شكايت

 نام و اطلاعات تماس با فرد يا سازمان ديگري كه از شكوائيه حمايت مي كند

 دبير كميته گلبال بلافاصله موضوع را به كميته فرعي گلبال IBSA اطلاع مي دهد. همچنين دبير موظف است

شكايت را به كميته برگزاري (مدافع) اطلاع دهد.

كميته برگزاري (مدافع) بايد ظرف 28 روز از زمان ابلاغ شكايت از سوي دبير، كتباً به شكايت پاسخ دهد.

پاسخ كميته برگزاري بايد موارد زير را شامل شود:

– چگونگي اجراي اصول مورد توافق

– دلايل عدم اجراي اصول مورد توافق

– عواملي كه مانع از اجراي اصول مورد توافق شده اند.

 عدم پاسخ مدافع به شكايت به منزله نبودن زمينه پاسخگويي به شكايت خواهد بود.

 بعد از دريافت كليه اطلاعات مورد نياز، كميته گلبال در نشست بعدي خود براي تنبيه متهم تصميم گيري

خواهد كرد.

دبير كميته گلبال بعد از تصميم گيري اين كميته، نتيجه را كتباً به طرفين ابلاغ خواهد كرد.

 

 

44 .امكانات و تجهيزات

1/44 .سالن مسابقات

محل مسابقات بايد از نظر آكوستيك براي برگزاري مسابقات گلبال مناسب باشد. سيستم هاي تهويه و گرمايشي

سالن بايد بي سر و صدا باشند تا در صورت استفاده از آنها، براي بازي مزاحمتي ايجاد نشود.

2/44 .ابعاد زمين گلبال

ابعاد كف سالني كه مسابقات گلبال در آنجا برگزار مي شود نبايد از 20 × 30 متر كمتر باشد. ارتفاع سالن نيز نبايد

كمتر از 5 متر باشد.

3/44 .كف سالن مسابقات بايد صاف باشد و نماينده فنّي IBSA آن را تاييد نمايد. در بازي هاي پارالمپيك، مسابقات

قهرماني جهان و مسابقات قهرماني منطقه اي كف سالن بايد از چوب، پلاستيك يا تركيبي از مواد مصنوعي (سينتتيك)

ساخته شده باشد.

4/44 .محدوده تماشاچيان

تماشاگران بايد حد اقل 4 متر با هر يك از نقاط زمين بازي فاصله داشته باشند. اين محدوده بايد به وضوح

علامتگذاري يه فنس كشي شده باشد و از ورود تماشاچيان به فاصله نزديكتر جلوگيري شود.

تجهيزات. 44/5

كليه تجهيزات بايد با قوانين IBSA مطابقت داشته باشند و نماينده فنّي آنها را تاييد نمايد.

6/44. (Score board) امتيازات تابلوي.

براي سهولت ديد مربيان و تماشاچيان، بايد از يك سيستم بصري نمايش امتيازات استفاده شود. تابلوي امتيازات بايد

از محل نيمكت تيم ها قابل رؤيت باشد.

7/44 .در بازي هاي گلبال از سه عدد ساعت استفاده مي شود. ساعت اول ، ساعت رسمي مسابقات است و از محل نيمكت ها

بايد قابل رؤيت باشد. ساعت دوم، ساعت يدكي است و ساعت رسمي مسابقات محسوب نمي شود ، مگر اين كه داور آن را به

عنوان ساعت رسمي مسابقات اعلام كرده باشد. در بازي هاي پارالمپيك و مسابقات قهرماني جهان، ساعت اصلي مسابقات بايد

از نوع ساعت هاي بسكتبال باشد و در دقيقه آخر تا كسر دهم ثانيه را به صورت شمارش معكوس نشان دهد. ساعت سوم در

محل انداختن سكه قرار مي گيرد و زمان انداختن سكه از طريق اين ساعت مشخّص مي شود.

8/44 .برگه هاي رسمي مسابقات

در مسابقات از برگه هاي زير استفاده مي شود:

 برگه امتيازات يا Sheet Score

 برگه لاين آپ يا Sheet Score

 برگه امتيازات وقت اضافي يا Sheet Score Overtime

فرم پروتست

كليه اين برگه ها بايد مشابه برگه هايي باشند كه در كتاب راهنماي فنّي IBSA منتشر شده اند. كتاب راهنماي فنّي

IBSA را مي توانيد از وبسايت goalball/sports/org.ibsasports.www داون لود نماييد.

9/44 .تابلو هاي تعويض

تابلوهاي تعويض مورد استفاده مربيان قرار مي گيرند و شماره بازيكني كه وارد زمين مي شود و شماره بازيكني كه از

زمين خارج مي شود را نشان مي دهند.

10/44 .توپ هاي جديد

در تمامي بازي هاي پارالمپيك و مسابقات قهرماني جهان از توپ هاي نو استفاده مي شود. اين توپ ها در سه بازي

مورد استفاده قرار مي گيرند و سپس جايگزين مي شوند. توپ هاي مسابقات و توپ هاي تمرين بايد از يك نوع

(كارخانه سازنده) باشند.

11/44 .تمرين در سالن اصلي مسابقات

در همه ي بازي هاي پارالمپيك، مسابقات قهرماني جهان و قهرماني منطقه اي ، قبل از شروع مسابقات ، به هر تيم يك

ساعت فرصت داده مي شود در سالن اصلي مسابقات تمرين نمايد.

12/44 .چشم بند ها

در بازي هاي پارالمپيك، مسابقات قهرماني جهان و قهرماني منطقه اي، چشم بند ها بايد كاملاً تيره باشند و نور را از

خود عبور ندهند. سايز و شكل اين چشم بند ها نيز بايد به گونه اي باشد كه براي استفاده كننده امكان ديدن وجود

نداشته باشد. ممكن است كميته برگزاري چشم بند در اختيار بازيكنان قرار دهد، با اين حال فقط استفاده از چشم

بندهايي مجاز است كه مورد تاييد نماينده فنّي IBSA قرار گرفته اند.

13/44 .تاييد امكانات و تجهيزات

كليه تجهيزات و امكانات مورد استفاده در مسابقات بين المللي مصوبه IBSA بايد مورد تاييد كميته فرعي گلبال

IBSA يا نماينده منتصب از سوي اين كميته قرار گيرند.

 

 

45 .اسكان

1/45 .در بازي هاي پارالمپيك، مسابقات قهرماني جهان و كليه تورنومنت هاي مصوبه IBSA ،محل اسكان تيم ها

بايد از استاندارد لازم برخوردار باشد ، به گونه اي كه بر ورزشكاران و عملكرد آنان تاثير منفي نداشته باشد. در صورت

امكان، بازيكنان در اتاق هاي بيش از دو نفره اسكان داده نشوند.

2/45 .سرويس غذائي

غذا بايد با در نظر گرفتن ويژگي هاي ورزشكاران تهيه شود و كيفيت غذا بتواند بهترين عملكرد ورزشكاران را تضمين

نمايد.

3/45. ترابري.

محل اسكان بايد حتي المقدور نزديك محل مسابقات باشد و وسيله نقليه كافي براي تردد بين اماكن فراهم شود.

 

 

46 .مسئولين (فنّي)

1/46. داوران.

1/1/46 .تعداد داوران مورد نياز: در مسابقات گلبال ، براي هر سالن، حد اقل 6 داور بايد در نظر گرفته شوند. در بازي

هاي پارالمپيك، حد اقل 16 داور مورد نياز هستند، مگر در مواردي كه ضمن مذاكره با نماينده فنّي تصميم ديگري اتخاذ

شده است. در مسابقات قهرماني جهان و قهرماني منطقه اي، تعداد داوران را نماينده فنّي ضمن مشورت با كميته

برگزاري تعيين مي كند.

2/1/46. داوران انتصاب.

1/2/1/46 .در بازي هاي پارالمپيك، مسابقات قهرماني جهان و قهرماني منطقه اي داوران با تاييد كميته فرعي گلبال

IBSA منصوب مي شوند. در ديگر رويداد هاي مصوبه ، برگزار كننده مي تواند ضمن تماس با هماهنگ كننده داوران

IBSA ، فهرستي از داوران مورد تاييد را دريافت نمايد. سپس كميته برگزاري با هماهنگي نماينده فنّي و يا سر داور

مي تواند با مراجعه به ليست داوران، آنها را انتخاب نمايد.

2/2/1/46 .در بازي هاي پارالمپيك و مسابقات قهرماني جهان، از يك كشور بيش از دو داور را نمي توان منصوب

نمود. در مسابقات قهرماني منطقه اي نيز از يك كشور حد اكثر سه داور را مي توان منصوب نمود.

3/2/1/46 .هيچ داوري نمي تواند در مسابقه اي كه تيم كشور خودش شركت دارد قضاوت نمايد.

3/1/46. داوران گواهينامه.

در مسابقات بين المللي مصوبه IBSA ، داوران بايد داراي گواهينامه مناسب از IBSA باشند. در بازي هاي پارالمپيك

و مسابقات قهرماني جهان، كليه داوران بايد داراي گواهينامه سطح 3 IBSA باشند. در مسابقات قهرماني منطقه اي و

رويداد هاي بين المللي كه در آنها 4 تيم ملّي يا بيشتر شركت دارند، كليه داوران بايد گواهينامه سطح مهارت 2 را دارا

باشند. در مسابقات بين المللي مصوبه كه تيم ها از دو كشور يا بيشتر شركت كرده اند، حد اقل 50 %داوران بايد

گواهينامه سطح مهارت 2 را دارا باشند و بقيه داوران را مي توان از ميان داوران سطح 1 انتخاب نمود. براي ساير

رويداد هاي مصوبه ، همه داوران بايد گواهينامه سطح 1 را دارا باشند.

2/46 .وقت نگهدار هاي 10 ثانيه

در بازي هاي پارالمپيك و مسابقات قهرماني جهان، وقت نگهدار هاي 10 ثانيه بايد داوران سطح 3 IBSA باشند.

3/46 .مسئولين (داوران) پشت ميز

در بازي هاي پارالمپيك و مسابقات قهرماني جهان، مسئولين پشت ميز بايد داوران واجد شرايط سطح 2 يا سطح 3

IBSA باشند. مسئولين پشت ميز در مسابقات قهرماني جهان از ميان داوران سطح 1 ،سطح 2 يا سطح 3 IBSA

انتخاب مي شوند.

4/46 .داوران دروازه

در بازي هاي پارالمپيك، داوران دروازه بايد حد اقل گواهينامه سطح 1 IBSA را دارا باشند.

5/46 .عضو هيئت – كميسيونر (Commissioner (

1/5/46 .وظايف عمده كميسيونر عبارتند از:

 نظارت بر كار داوران در بازي هاي پارالمپيك، مسابقات قهرماني جهان و قهرماني منطقه اي

كمك به نماينده فنّي براي انتخاب داوران برتر بعد از مرحله دوره اي (انتخاب نهايي با نماينده فنّي خواهد

بود).

 رياست بر كميته پروتست

كمك به نماينده فنّي براي ارائه سريع فيد بك عملكرد به داوران در مسابقات مهم، به منظور اطمينان از ثبات

بيشتر در عملكرد داوران.

2/5/46 .كميسيونر را كميته فرعي گلبال IBSA معرفي مي كند.

3/5/46 .فردي كه در يك تورنومنت به عنوان كميسيونر انتخاب شده است نمي تواند در اين تورنومنت به عنوان داور

انجام وظيفه نمايد.

 

 

47 .سازمان (رويداد هاي غير پارالمپيك)

1/47 .شركت كنندگان

شركت كنندگان مسئوليت هاي زير را بر عهده دارند:

 رفت و برگشت به محل مسابقات

 كليه هزينه هاي بيمه درمان و سوانح – كميته برگزاري در قبال بيماري يا سوانح تيم ها هيچ مسئوليتي بر

عهده ندارد، مگر اين كه حادثه از سهل انگاري ناشي شده باشد.

پرداخت حق وروديه به كميته برگزاري قبل از مسابقات

2/47 .كميته برگزاري

كميته برگزاري مسئوليت هاي زير را بر عهده دارد:

تجهيزات و امكانات مورد نياز براي مسابقات (طبق پاراگراف 45(

محل اسكان تيم ها

 سرويس غذايي براي تيم هاي شركت كننده و همراهان در طول مسابقات

هزينه هاي اسكان، غذا و هزينه سفر داوران، نماينده فنّي IBSA ،كلاسبندها، كميسيونر و ITO هاي مورد نياز

مدال و جوايز

 

 

48 .استاندارد هاي انتخاب

براي بازي هاي پارالمپيك و مسابقات قهرماني جهان گلبال معيارهاي زير بايد رعايت شوند. آفريقا، آمريكا، آسيا و

اقيانوسيه و اروپا چهار منطقه مسابقاتي IBSA هستند. مسابقات قهرماني منطقه اي در سال هاي متناوب بين مسابقات

قهرماني جهان و بازي هاي پارالمپيك برگزار مي شوند. كليه مسابقات منطقه اي بايد مورد تصويب كميته فرعي گلبال

IBSA قرار گيرند و همه ي كشورهاي عضو در منطقه حق شركت در اين مسابقات را دارند.

در صورتي يك تورنومنت مي تواند انتخابي منطقه اي باشد كه حد اقل 4 كشور در آن شركت كرده باشند و از سوي

كميته فرعي گلبال IBSA نماينده فنّي و كميسيونر براي آن منصوب شده باشند. داوران سطح مهارت 2 IBSA يا

بالاتر از آن بايد در تورنومنت هاي منطقه اي قضاوت نمايند. مسابقات قهرماني منطقه اي بايد 6 – 18 ماه قبل از

مسابقات قهرماني جهان گلبال برگزار شوند. مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك بايد 9 – 18 ماه

قبل از اين بازي ها برگزار شوند. اگر مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك برگزار نشوند، به اين

منطقه سهميه پارالمپيك داده نخواهد شد و يك سهميه به تورنومنت رده بندي گلبال پارالمپيك واگذار خواهد شد.

چنانچه قبل از مسابقات گلبال قهرماني جهان IBSA ، مسابقات قهرماني منطقه اي برگزار نشود، اين منطقه كليه

سهميه هاي خود را از دست خواهد داد و سهميه ها از طريق فرمول نسبت واگذار خواهند شد.

1/48 .مسابقات قهرماني جهان

1/1/48 .معيار هاي انتخابي – مسابقات مردان

در مسابقات قهرماني جهان مردان حد اكثر 16 تيم پذيرفته مي شوند:

كشور ميزبان

 قهرمان پارالمپيك

 تيم دوم پارالمپيك

 تيم سوم پارالمپيك

قهرمان منطقه (از مسابقات منطقه اي IBSA(

قهرمان منطقه (از مسابقات منطقه اي IBSA (

قهرمان منطقه (از مسابقات منطقه اي IBSA (

 قهرمان منطقه (از مسابقات منطقه اي IBSA (

 نايب قهرمان منطقه

 نايب قهرمان منطقه

 نايب قهرمان منطقه

 نايب قهرمان منطقه

 فرمول نسبت

 فرمول نسبت

 فرمول نسبت

 فرمول نسبت

در اين فرايند، تيم قهرمان منطقه برترين تيم موجود در منطقه است كه هنوز (به عنوان كشور ميزبان يا مدال بگير

پارالمپيك) سهميه دريافت نكرده است.

2/48 .فرمول نسبت

هر يك از سهميه هاي بلا استفاده، بر اساس فرمول نسبت، به تيمي از منطقه كه بالاترين امتياز را دارد با رعايت اصول

زير واگذار خواهد شد:

جمع كل كشورهاي شركت كننده در مسابقات قهرماني دو سال گذشته منطقه IBSA تقسيم بر تعداد كشورهاي

منطقه كه قبلاً سهميه مسابقات قهرماني جهان را دريافت كرده اند. اين فرمول براي هر يك از سهميه هاي موجود

دوباره محاسبه خواهد شد. هر منطقه فقط مي تواند نيمي از سهميه هاي موجود از طريق فرمول نسبت را دريافت كند.

وقتي منطقه اي نصف يا بيشتر از نصف سهميه ها را دريافت كرد، در محاسبات بعدي منظور نخواهد شد.

مثلاً ، اگر 4 سهميه به فرمول نسبت اختصاص يافته باشد، هر منطقه مي تواند به استفاده از اين فرمول حد اكثر دو

سهميه دريافت نمايد. چنانچه 5 سهميه به فرمول نسبت اختصاص يافته باشد، هر منطقه مي تواند به استفاده از اين

فرمول حد اكثر سه سهميه دريافت نمايد.

3/48 .بازي هاي پارالمپيك

معيار ها ي انتخابي بازي هاي پارالمپيك حد اقل 24 ماه قبل از اين بازي ها اعلام خواهند شد.

1/3/48 .معيارهاي انتخابي – تيم هاي مردان

در بازي هاي پارالمپيك حد اكثر 10 تيم در گروه مردان پذيرفته مي شوند:

كشور ميزبان

 مقام اول مسابقات قهرماني جهان

 مقام دوم مسابقات قهرماني جهان

 مقام سوم مسابقات قهرماني جهان

قهرمان منطقه (از مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك)

 قهرمان منطقه (از مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك) 28

قهرمان منطقه (از مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك)

قهرمان منطقه (از مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك)

 مقام اول تورنومنت رده بندي پارالمپيك

مقام دوم تورنومنت رده بندي پارالمپيك

در اين فرايند، تيم قهرمان منطقه برترين تيم موجود در منطقه است كه هنوز (به عنوان كشور ميزبان يا مدال بگير

مسابقات قهرماني جهان ) سهميه دريافت نكرده است.

2/3/48 .معيارهاي انتخابي – تيم هاي زنان

در بازي هاي پارالمپيك حد اكثر 10 تيم در گروه زنان پذيرفته مي شوند:

كشور ميزبان

 مقام اول مسابقات قهرماني جهان

 مقام دوم مسابقات قهرماني جهان

 مقام سوم مسابقات قهرماني جهان

 قهرمان منطقه (از مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك)

 قهرمان منطقه (از مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك

قهرمان منطقه (از مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك)

قهرمان منطقه (از مسابقات قهرماني منطقه اي قبل از بازي هاي پارالمپيك)

مقام اول تورنومنت گلبال رده بندي پارالمپيك

 مقام دوم تورنومنت گلبال رده بندي پارالمپيك

در اين فرايند، تيم قهرمان منطقه برترين تيم موجود در منطقه است كه هنوز (به عنوان كشور ميزبان يا مدال بگير

مسابقات قهرماني جهان ) سهميه دريافت نكرده است.

4/48 .تورنومنت گلبال رده بندي پارالمپيك IBSA) ويژه پارالمپيك 2016 (

1/4/48 .تورنومنت گلبال رده بندي پارالمپيك IBSA براي بازي هاي پارالمپيك 2016 در ماه مه 2015 ،در راستاي

مسابقات قهرماني جهان و بازي هاي جهاني IBSA برگزار خواهد شد. اين رويداد قبل از مسابقات قهرماني منطقه اي

قبل از پارالمپيك خواهد بود. رقابت هاي قبل از بازي هاي پارالمپيك 7 – 12 ماه قبل از بازي هاي پارالمپيك 2016

برگزار مي شوند.

2/4/48 .حد اكثر 4 تيم مردان و 4 تيم زنان، از سوي رئيس منطقه اي IBSA ،به عنوان نمايندگان منطقه انتخاب مي

شوند و در تورنومنت گلبال رده بندي پارالمپيك IBSA شركت مي نمايند. رئيس منطقه تيم ها را بر اساس عملكرد آنها

در مسابقات منطقه اي قبلي انتخاب خواهد كرد و تصميم رئيس منطقه بايد مورد تاييد كميته گلبال IBSA قرار گيرد.

گزينش هاي قبلي براي بازي هاي پارالمپيك در انتخاب تيم هاي شركت كننده در اين رقابت ها ملاك عمل قرار

نخواهند گرفت.

3/4/48 .در پايان تورنومنت گلبال رده بندي پارالمپيك IBSA ، تيم ها بر اساس نتايج تورنومنت رده بندي مي شوند.

4/4/48 .بعد از خاتمه همه ي تورنومنت هاي انتخابي قبل از پارالمپيك، سهميه هاي باقيمانده پارالمپيك 2016 با

استفاده از نتايج تورنومنت گلبال رده بندي پارالمپيك IBSA واگذار مي شوند و تيم ها بر اساس ترتيب رده بندي29

انتخاب مي شوند. فقط تيم هايي كه قبلاً (از طريق امتياز ميزباني يا كسب مدال در مسابقات قهرماني جهان يا

تورنومنت گلبال قبل از بازي هاي پارالمپيك ) سهميه دريافت نكرده اند براي تخصيص سهميه مد نظر قرار خواهند

گرفت. مسابقات قهرماني منطقه اي براي انتخاب تيم هاي شركت كننده در مسابقات قهرماني جهان ملاك عمل قرار

نمي گيرند.

 

 

49 .هدايت تورنومنت

1/49 .قرعه كشي و سيدينگ

در مسابقات قهرماني جهان و بازي هاي پارالمپيك ، تيم ها در دو گروه دسته بندي مي شوند. براي اطمينان از برابري

توانائي هاي دو گروه، سيدينگ (مهره چيني) تيم ها به ترتيب زير صورت مي گيرد.

1/1/49 .بازي هاي پارالمپيك

تيم هايي كه سيدينگ آنها به طور خودكار انجام نمي شود ( مقام هاي اول – سوم مسابقات قبلي قهرماني جهان) در

دو قرعه كشي جداگانه در دو گروه قرار مي گيرند. قرعه كشي اول فقط تيم هاي چهار تورنومنت منطقه اي را شامل

مي شود. در قرعه كشي دوم تيم ميزبان و فقط تيم هايي كه از طريق تورنومنت انتخابي پارالمپيك سهميه گرفته اند

قرار مي گيرند.

گروه A :

 مقام اول مسابقات قبلي قهرماني جهان

قرعه اول قهرمان منطقه اي (قرعه كشي اول)

 قرعه سوم قهرمان منطقه اي (قرعه كشي اول)

 قرعه اول انتخابي پارالمپيك يا كشور ميزبان (قرعه كشي دوم)

 قرعه سوم انتخابي پارالمپيك يا كشور ميزبان (قرعه كشي دوم)

گروه B :

مقام دوم مسابقات قبلي قهرماني جهان

 مقام سوم مسابقات قبلي قهرماني جهان

قرعه دوم قهرمان منطقه اي (قرعه كشي اول)

قرعه چهارم قهرمان منطقه اي (قرعه كشي اول)

 قرعه دوم انتخابي پارالمپيك يا كشور ميزبان (قرعه كشي دوم)

2/1/49 .مسابقات قهرماني جهان

تيم هايي كه سيدينگ آنها به طور خودكار انجام نمي شود ( مقام هاي اول – سوم بازي هاي قبلي پارالمپيك) در سه

قرعه كشي جداگانه قرعه كشي مي شوند. در قرعه كشي اول فقط 4 تيم بر تر تورنومنت هاي منطقه اي قرار مي

گيرند. در قرعه كشي دوم فقط تيم هاي دوم تورنومنت هاي منطقه اي قرار مي گيرند. در قرعه كشي سوم تيم كشور

ميزبان و تيم هايي كه از طريق فرمول نسبت سهميه دريافت كرده اند قرار مي گيرند. تيم هايي كه در يك تورنومنت

منطقه اي سهميه دريافت كرده اند در يك گروه قرار نمي گيرند.

گروه A :

مقام اول پارالمپيك قبلي30

قرعه اول قهرماني منطقه اي (قرعه كشي اول)

قرعه سوم قهرماني منطقه اي (قرعه كشي اول)

 قرعه دوم مقام دوم منطقه اي (قرعه كشي دوم) فقط مردان

قرعه چهارم مقام دوم منطقه اي (قرعه كشي دوم) فقط مردان

 قرعه اول فرمول نسبت يا كشور ميزبان (قرعه كشي سوم )

 قرعه سوم فرمول نسبت يا كشور ميزبان (قرعه كشي سوم )

 قرعه پنجم فرمول نسبت يا كشور ميزبان (قرعه كشي سوم )

گروه B :

مقام دوم پارالمپيك قبلي

 مقام سوم پارالمپيك قبلي

قرعه دوم قهرماني منطقه اي (قرعه كشي اول)

 قرعه چهارم قهرماني منطقه اي (قرعه كشي اول)

قرعه اول مقام دوم منطقه اي (قرعه كشي دوم) فقط مردان

 قرعه سوم مقام دوم منطقه اي (قرعه كشي دوم) فقط مردان

قرعه دوم فرمول نسبت يا كشور ميزبان (قرعه كشي سوم )

قرعه چهارم فرمول نسبت يا كشور ميزبان (قرعه كشي سوم )

3/1/49. دوگانه سهميه.

چنانچه كشوري سهميه بازي هاي پارالمپيك يا مسابقات قهرماني جهان را هم به عنوان ميزبان و هم از طريق يكي از

سهميه هاي پارالمپيك يا مسابقات قهرماني جهان قبلي بدست آورد، سهميه ميزباني اين كشور از طريق تورنومنت

انتخابي بازي هاي پارالمپيك براي پارالمپيك يا از طريق فرمول نسبت براي مسابقات قهرماني جهان واگذار خواهد

شد.

2/49 .نوع تورنومنت

تورنومنت هاي مورد استفاده در كليه مسابقات قهرماني بين المللي ، به استثناي بازي هاي پارلمپيك و مسابقات

قهرماني جهان، عبارتند از:

1/2/49 .در رويدادهايي كه تعداد تيم ها از 4 عدد بيشتر نيست، از يك سيستم دوره اي دوبل ( round double

robin (استفاده مي شود. بعد از اين سيستم دوره اي ، تيم هاي بر تر مستقيماً به فينال راه مي يابند. تيم هاي دوم و

سوم در نوعي بازي حذفي با يكديگر دور نيمه نهايي را برگزار مي كنند. تيم اول بعد از دور راند رابين با برنده نيمه

نهايي بازي مي كند.

2/2/49 .در رويدادهايي كه تعداد تيم ها از 4 عدد بيشتر و از 7 عدد كمتر است، از يك سيستم انفرادي دوره اي(راند

رابين) استفاده مي شود. بعد از اين بازي هاي دوره اي، 4 تيم برتر در بازي هاي حذفي با يكديگر مسابقه مي دهند.

تيم اول با تيم چهارم بازي 1 نيمه نهايي را برگزار مي كنند و تيم دوم و سوم نيز بازي نيمه نهايي 2 را برگزار مي كنند.

برندگان اين دو ديدار براي كسب عنوان قهرماني رقابت خواهند كرد و بازندگان نيز براي كسب مقام هاي سوم و

چهارمي به رقابت مي پردازند. 31

3/2/49 .در رويداد هايي كه تعداد تيم ها از 7 تيم بيشتر و از 16 تيم كمتر است، تيم ها به دو گروه برابر تقسيم مي

شوند. در هر گروه از يك سيستم منفرد راند رابين استفاده مي شود. چنانچه تعداد تيم ها فرد باشد، يكي از گروه ها

يك تيم اضافه تر خواهد داشت. در پايان دور راند رابين، 4 تيم برتر از هر گروه در يك فورمت منفرد حذفي با يكديگر

به رقابت مي پردازند. A3. vs B2, B4. vs A1 و برندگان به نيمه نهايي 1 راه مي يابند. .vs B1, B3. vs A2

A4 و برندگان اين بازي ها نيمه نهايي 2 را برگزار مي كنند. بازندگان از دور مسابقات حذف مي شوند. برندگان دو

بازي نيمه نهايي براي كسب عنوان قهرماني به رقابت مي پردازند. بازندگان دو بازي نيمه نهايي نيز براي كسب عنوان

هاي سومي و چهارمي مسابقه مي دهند.

4/2/49 .چنانچه در رويدادي بيش از 16 تيم شركت كرده باشند، تيم ها در دسته هاي برابر دسته بندي مي شوند و

تعداد تيم ها در هر دسته كمتر از 8 تيم نخواهد بود. دسته ها در ارتباط با يكديگر مسابقه مي دهند و تيم ها بر اساس

عملكرد بين دسته ها انتقال مي يابند. ممكن است مسابقات به صورت راند رابين منفرد بين همه تيم ها برگزار شوند و

يا ممكن است تيم ها به دو گروه مجزّا تقسيم شوند. در دور هاي راند رابين منفرد، چهار تيم برتر در دور هاي فينال به

رقابت مي پردازند. در صورتي كه تيم ها به دو گروه تقسيم شده باشند، سه تيم برتر دور فينال را (طبق 2/2/49 ( .

برگزار خواهند كرد. سيدينگ بقيه تيم ها بر اساس نتايج جدول امتيازات انجام خواهد شد. تيم هايي كه امتيازات برابر

دارند بر اساس قانون 51 تفكيك خواهند شد. چنانچه دو گروه برابر نباشند، قبل از استفاده از قانون 51 ،تيمي كه

پايين ترين نتيجه را در گروه بزرگتر كسب كرده است حذف مي شود. گروه ها را گروه A ،گروه B و ……… مي نامند و

گروه A گروه رهبر تلقي مي شود. در پايان كليه مسابقات، تيم هاي انتهاي جدول در هر گروه به گروه پايين تر منتقل

مي شوند (مثلاً از گروه A به گروه B .(همچنين تيم هاي برتر هر گروه به گروه بالاتر منتقل مي شوند (مثلاً از گروه B

به گروه A .(

تعداد تيم هايي كه در پايان مسابقات ترفيع مي گيرند يا تنزيل رتبه مي يابند به تعداد تيم ها در هر گروه بستگي دارد.

در گروه هايي كه كمتر از 10 تيم وجود دارند، دو تيم ترفيع يا تنزيل رتبه مي گيرند. در گروه هايي كه 10 تيم يا بيش

از 10 تيم وجود دارند، سه تيم ترفيع يا تنزيل رتبه مي گيرند. چنانچه گروه ها برابر نباشند، تعداد ترفيع يا تنزيل ها را

گروهي كه بيشترين تيم را دارد مشخّص مي كند.

3/49 .سيدينگ تيم ها

براي اطمينان از برابري توانائي هاي گروه ها در مسابقات قهرماني منطقه اي، سيدينگ تيم ها بر اساس نتايج

مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي صورت مي گيرد. اگر تيمي در مسابقات قبلي منطقه اي حضور نداشته است در

انتهاي ليست قرار مي گيرد. اگر بيش از يك تيم در مسابقات قبلي منطقه اي حضور نداشته است، اين تيم ها از طريق

قرعه كشي در انتهاي ليست قرار مي گيرند. مثال:

گروه A :

تيم اول مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم چهارم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم پنجم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم هشتم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم نهم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي32

تيم سيزدهم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم شانزدهم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم جديد كه در مسابقات قبلي شركت نداشته است.

 

گروه B

تيم دوم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم سوم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

تيم ششم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

تيم هفتم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم دهم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم يازدهم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم چهاردهم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

 تيم پانزدهم مسابقات قبلي قهرماني منطقه اي

4/49 .فورمت مسابقات مردان در مسابقات قهرماني جهان

تيم ها به دو گروه مساوي تقسيم مي شوند. در هر گروه از يك سيستم منفرد دوره اي (راند رابين) استفاده مي شود. در

پايان دور راند رابين، چهار تيم بر تر هر گروه در يك رقابت حذفي با يكديگر مسابقه خواهند داد. B4. vs A1 و

A3. vs B2) برندگان اين بازي ها به نيمه نهايي 1 راه مي يابند). B3. vs A2 و A4. vs B1 مسابقه خواهند داد و

برندگان آنها به نيمه نهايي 2 راه خواهند يافت. برندگان دو بازي نيمه نهايي براي كسب عنوان قهرماني با يكديگر

ديدار خواهند كرد و بازندگان آنها نيز براي عنوان هاي سومي و چهارمي رقابت خواهند كرد.

 

5/49 .فورمت مسابقات زنان در مسابقات قهرماني جهان

تيم ها به دو گروه مساوي تقسيم مي شوند. در هر گروه از يك سيستم منفرد دوره اي (راند رابين) استفاده مي شود. در

پايان دور راند رابين، چهار تيم بر تر هر گروه در يك رقابت حذفي با يكديگر مسابقه خواهند داد. B4. vs A1 و

A3. vs B2) برندگان اين بازي ها به نيمه نهايي 1 راه مي يابند). B3. vs A2 و A4. vs B1 مسابقه خواهند داد و

برندگان آنها به نيمه نهايي 2 راه خواهند يافت. بازندگان حذف مي شوند و برندگان دو بازي نيمه نهايي براي كسب

عنوان قهرماني با يكديگر ديدار خواهند كرد و بازندگان آنها نيز براي عنوان هاي سومي و چهارمي رقابت خواهند كرد.

6/49 .فورمت بازي هاي مردان در بازي هاي پارالمپيك

تيم ها به دو گروه مساوي تقسيم مي شوند. در هر گروه از يك سيستم منفرد دوره اي (راند رابين) استفاده مي شود.

در پايان بازي هاي دوره اي، سه تيم برتر هر گروه به دور منفرد حذفي راه مي يابند. تيم اول گروه A مستقيماً به دور

نيمه نهايي 1 و تيم اول گروه B مستقيماً به دور نيمه نهايي 2 راه مي يابد. دو بازي 4/1 نهائي برگزار خواهند شد. تيم

دوم گروه A با تيم سوم گروه B در 4/1 نهايي 1 مسابقه مي دهد و تيم دوم گروه B با تيم سوم گروه A در 4/1

نهايي 2 مسابقه خواهد داد. بازندگان دو بازي نيمه نهايي حذف مي شوند. برنده 4/1 نهائي 1 به نيمه نهايي 2 راه مي33

يابد و با تيم اول گروه B مسابقه مي دهد. برنده 4/1 نهائي 2 به نيمه نهايي 1 راه مي يابد و با تيم اول گروه A

مسابقه مي دهد.

برندگان دو بازي نيمه نهايي به فينال راه مي يابند و بازندگان براي مقام هاي سومي و چهارمي با يكديگر ديدار خواهند

كرد.

7/49 .فورمت بازي هاي مردان در بازي هاي پارالمپيك

تيم ها به دو گروه مساوي تقسيم مي شوند. در هر گروه از يك سيستم منفرد دوره اي (راند رابين) استفاده مي شود. در

پايان بازي هاي دوره اي، سه تيم برتر هر گروه به دور منفرد حذفي راه مي يابند. تيم اول گروه A مستقيماً به دور نيمه

نهايي 1 و تيم اول گروه B مستقيماً به دور نيمه نهايي 2 راه مي يابد. دو بازي 4/1 نهائي برگزار خواهند شد. تيم دوم

گروه A با تيم سوم گروه B در 4/1 نهايي 1 مسابقه مي دهد و تيم دوم گروه B با تيم سوم گروه A در 4/1 نهايي 2

مسابقه خواهد داد. بازندگان دو بازي نيمه نهايي حذف مي شوند. برنده 4/1 نهائي 1 به نيمه نهايي 2 راه مي يابد و با

تيم اول گروه B مسابقه مي دهد. برنده 4/1 نهائي 2 به نيمه نهايي 1 راه مي يابد و با تيم اول گروه A مسابقه مي

دهد.

برندگان دو بازي نيمه نهايي به فينال راه مي يابند و بازندگان براي مقام هاي سومي و چهارمي با يكديگر ديدار خواهند

كرد.

 

 

50 .رنكينگ تيم ها در يك دور راند رابين

در پايان يك دور راند رابين، رنكينگ تيم ها بر اساس امتيازاتي كه بدست آورده اند تعيين مي شود. براي هر برد سه

امتياز، براي هر مساوي يك امتياز و براي هر باخت صفر امتياز در نظر گرفته مي شود. چنانچه تعداد امتيازات دو يا چند

تيم برابر باشد، رنكينگ آنها بر اساس روش هاي زير مشخّص خواهد شد:

تفاضل گل: كسر گل هاي خورده از گل هاي زده در طول دوره

تعداد برد ها، تيمي كه تعداد برد هاي آن بيشتر است در رنكينگ بالاتر قرار مي گيرد.

تيمي كه در طول مسابقات تعداد گل هاي زده بيشتري دارد در رنكينگ بالاتر قرار مي گيرد.

تفاضل گل در نيمه بازي – استفاده از امتيازات نيمه بازي، كسر تعداد گل هاي خورده از گل هاي زده در كلّ

راند رابين

تفاضل گل هاي زده و خورده تيم هايي كه بايد رنكينگ آنها مشخّص شود.

چنانچه بيش از دو تيم مساوي شده باشند، معيار هاي فوق به ترتيب مورد استفاده قرار مي گيرند تا رنكينگ تيم ها

مشخّص شود.

 

 

51 .ترك مسابقه

عدم شركت در مسابقه به منزله باخت خواهد بود و به تيم مقابل سه امتياز و برد با 10 گل داده خواهد شد. چنانچه

تيمي به هر دليل مسابقه را ترك كند، به همه تيم ها سه امتياز با تفاضل گل – 0 – داده خواهد شد. نتايج قبلي خود به

خود منتفي خواهند شد. چنانچه به تشخيص نماينده فنّي و يا نماينده وي، ترك مسابقه خارج از اراده و تصميم گيري

تيم صورت گرفته باشد و يا كميته برگزاري مقصر شناخته شود، مي توان برنامه مسابقات را اصلاح نمود.

 

 

 

52 .حد اكثر بازي هاي يك تيم در روز:

هيچ تيمي نمي تواند در روز بيش از سه بازي داشته باشد.

 

 

53 .اخراج

1/53 .چنانچه يك بازيكن، مربي، نفر همراه تيم، داور يا يكي از مسئولين، در يك تورنومنت رفتاري مغاير با روح بازي

ها داشته باشد، نماينده فنّي ضمن مشورت با كميته پروتست مي تواند نسبت به تحريم يا اخراج اين فرد يا تيم وي از

مسابقات اقدام نمايد.

2/53 .ظرف 21 روز از تاريخ خاتمه تورنومنت، نماينده فنّي بايد هر گونه سوء رفتار منجر به تحريم ، اخراج يا حذف را

كتباً به كميته گلبال IBSA گزارش نمايد تا در نشست بعدي كميته مورد بر رسي قرار گيرد.

3/53 .كميته گلبال IBSA به محض دريافت گزارش مبني بر سوء رفتار يك فرد يا يك تيم، موضوع را بر رسي و اعمال

تنبيهات بيشتر را مد نظر قرار خواهد داد. تصميم هاي كميته گلبال موارد زير را شامل ولي صرفاً به اين موارد محدود

نمي شود:

 اخراج فرد يا تيم خاطي از تورنومنت

تحريم فرد يا تيم خاطي از شركت در تورنومنت هاي آينده

4/53 .كميته گلبال IBSA تصميم اتخاذ شده را ظرف 21 روز كتباً به فرد يا تيم ذيربط و سازمان كشوري مربوطه

ابلاغ خواهد كرد.

 

 

54 .پروتكل بازي

1/54 .قبل از شروع بازي، نمايندگان هر دو تيم براي امضاء برگه امتيازات و برگه لاين آپ و انداختن سكّه به محل

in-check مراجعه مي نمايند. اسامي كليه بازيكنان و افراد روي نيمكت تيم بايد در برگه لاين آپ قيد شود.

بعد از انقضاي مهلت 30 ثانيه براي شروع بازي، چنانچه افراد اضافي كه اسامي آنها در برگه لاين آپ قيد نشده، روي

نيمكت تيم مشاهده شوند، به تيم پنالتي تاخير بازي داده خواهد شد و افراد اضافي نيز به بيرون هدايت خواهند شد.

همچنين با انقضاي 30 ثانيه آخر كه شروع بازي اعلام مي شود، چنانچه افرادي از تيم كه اسامي آنها در برگه لاين آپ

قيد شده است در محل نيمكت تيم حضور نداشته باشند، به تيم پنالتي تاخير بازي داده مي شود و اين افراد نيز تا پايان

نيمه حق ورود به محدوده نيمكت تيم را نخواهند داشت.

2/54 .گرم كردن

به همه تيم ها فرصت داده مي شود حد اقل نيم ساعت قبل از اين كه براي بازي فراخوانده شوند، در محلّي مناسب خود

را گرم نمايند. محل گرم كردن براي هر دو تيم مشابه خواهد بود و حتي الامكان بايد شرايط مشابه محل مسابقات را

داشته باشد. توپ هاي گرم كردن و توپ هاي مورد استفاده در مسابقات بايد از يك نوع باشند.

3/54 .ورود به زمين:

در همه ي مسابقات مهم، تيم ها طبق دستورالعمل “In March “در كتاب راهنماي فنّي، وارد زمين مي شوند. اگر

بازيكني هنگام رژه تيم ، يونيفرم رسمي تيم خود را بر تن نداشته باشد، از ورود او به زمين مسابقه به همراه تيم براي

گرم كردن جلوگيري مي شود. اگر يونيفرم بازيكن تا زمان هشدار 30 ثانيه آماده نشده باشد، اين بازيكن فرصت بازي

در اين مسابقه را از دست خواهد داد و فقط به عنوان غير بازيكن با پيراهني كه از كميته برگزاري دريافت مي كند، مي

تواند روي نيمكت تيم بنشيند.

4/54 .معرفي تيم ها: قبل از شروع بازي، از هر دو تيم درخواست مي شود در پشت خط فرود (landing (تيم خود به

صف بايستند. سپس اسامي بازيكنان، مربيان و همراهان تيم ها اعلام مي شود.

54.5 .كميته پروتست

در مسابقات قهرماني بين المللي، كليه پروتست ها و موارد اخراج مرتبط با تورنومنت (طبق پاراگراف 53 (بوسيله كميته

پروتست مورد بر رسي قرار مي گيرد. تصميم كميته پروتست قطعي خواهد بود. كميته پروتست را افراد زير تشكيل مي

دهند:

كميسيونر

نماينده فنّي IBSA

 يك نفر داور تورنومنت كه نماينده فنّي او را منصوب مي كند.

مدير مسابقات و

يك نفر اضافي كه نماينده فنّي او را انتخاب مي كند.

 

 

55 .نماينده فنّي

در همه ي تورنومنت هاي مصوبه IBSA يك نفر به عنوان نماينده فنّي بايد حضور داشته باشد كه از سوي كميته

فرعي گلبال IBSA يا رئيس اين كميته منصوب مي شود.

1/55 .مسئوليت هاي نماينده فنّي:

نماينده فنّي بايد قبل از شروع مسابقات، ضمن همكاري با كميته برگزاري ، اطمينان حاصل نمايد كه كليه استاندارد هاي

فنّي لازم در تورنومنت، از جمله موارد زير، رعايت شده اند:

زمين بازي و علامتگذاري هاي آن

هدايت تورنومنت

 برنامه ريزي و ارزيابي داوران

مديريت مسئولين فنّي

تاييد برگه هاي امتيازات و تدوين نتايج رسمي

تاييد و نگهداري چشم بند ها، آي پچ ها و استفاده صحيح از آنها

مديريت پروتست و روش اخراج

 

 

56 .استثناء ها در مقرّرات تورنومنت

هر گونه استثناء در مقرّرات تورنومنت بايد:

حد اقل 60 روز قبل از شروع تورنومنت كتباً از كميته فرعي گلبال IBSA درخواست شده باشد.

كميته فرعي گلبال IBSA آن را ظرف 21 روز از زمان درخواست، تاييد كرده باشد.

 بلافاصله بعد از تصويب كميته فرعي گلبال IBSA ،به تيم هاي شركت كننده ابلاغ شده باشد.

برنامه هاي داوران

57 .اجزاء برنامه

كميته فرعي گلبال IBSA هر چهار سال يك بار ، آزمون ها يا كلينيك هاي داوري را برگزار مي كند تا قوانين و مقرّرات

جديد را ارائه نمايد و گواهينامه هاي داوران كليه سطوح تجديد شوند.

داوران سطح 1 و سطح 2 بايد در يك آزمون كتبي شركت نمايند و در دو بازي (يك بار در پشت ميز و يك بار در زمين)

عملاً مورد ارزيابي قرار گيرند.

داوران سطح 3 بايد در يك كلينيك كامل كه آموزش هاي تئوري و ارزيابي هاي كتبي و عملي را شامل مي شود شركت

نمايند. هر داوري كه بخواهد در يك سطح جديد گواهينامه دريافت كند بايد در يك كلينيك كامل كه آموزش هاي تئوري

و ارزيابي هاي كتبي و عملي را شامل مي شود شركت نمايد. داوري كه بخواهد گواهينامه او در سطح مهارت قبلي

تجديد شود مي تواند از شركت در آموزش تئوري صرف نظر كند و قبل از آزمون عملي، در آزمون فني نيز شركت نمايد.

برنامه داوران IBSA اجزاء پنجگانه زير را شامل مي شود:

سطح داوري 1

 سطح داوري 2

 سطح داوري 3

مدرسين دوره

مدرسين ارشد دوره

1 داوري سطح. 57/1

داوران سطح 1 مي توانند در سطوح كشوري و در رويداد هاي مصوبه IBSA ، به جز بازي هاي پارالمپيك، مسابقات

قهرماني جهان و منطقه اي، تورنومنت هاي انتخابي و بازي هاي جهاني IBSA به قضاوت بپردازند. داوران مي توانند

در هر يك از رويداد هاي بين المللي در آزمون داوري سطح 1 شركت نمايند. داوطلبان بايد يك دوره آموزشي 2 – 3

روزه را طي نموده و در آزمون كتبي با كتاب باز شركت نمايند. اين آزمون به زبان انگليسي خواهد بود و 13 سؤال چند

گزينه اي و 7 سؤال “صحيح” يا “غلط” را شامل مي شود. نمره قبولي اين آزمون 15 از 20) 75 (%خواهد بود. علاوه

بر آزمون كتبي، داوطلب بايد در 3 بازي به قضاوت بپردازد. در اولين بازي از سه بازي ، فيدبك عملكرد در اختيار

داوطلب قرار مي گيرد. داوطلب بايد در آزمون عملي دو بازي باقيمانده (يك بازي در پشت ميز و يك بازي در زمين)

پذيرفته شود. حد اقل نمره قبولي در آزمون عملي سطح 1 نمره 50 مي باشد. كليه فرامين بايد به زبان انگليسي باشند.

2/57.   داوران سطح 2.

داوران سطح 2 مي توانند در مسابقات قهرماني منطقه اي و در رويداد هاي مصوبه IBSA ، به استثناي بازي هاي

پارالمپيك، مسابقات قهرماني جهان و تورنومنت هاي انتخابي، به قضاوت بپردازند. داوران مي توانند در هر يك از

رويداد هاي بين المللي كه در آنها تيم هاي ملي يا باشگاهي از حد اقل سه كشور شركت كرده اند در آزمون داوري

سطح 2 شركت نمايند. داوطلبان بايد در آزمون كتبي زماندار به زبان انگليسي با كتاب بسته قبول شوند. اين آزمون 20

سؤال چند گزينه اي و 5 سؤال “صحيح” يا “غلط” را شامل مي شود. داوطلبان بايد به 21 سؤال از 25 سؤال (84 (%

پاسخ صحيح بدهند. داوطلبان بايد با قضاوت در سه بازي، آزمون عملي خود را برگزار نمايند و ارتقاء سطح مهارت خود

بعد از دو قضاوت در آزمون سطح مهارت 1 را به اثبات برسانند. حد اقل نمره قبولي در آزمون عملي، 80 نمره از 100

نمره خواهد بود. آزمون عملي به زبان انگليسي خواهد بود. داوطلبان سطح مهارت 2 بوسيله يك داور سطح 3) كه دوره

مدرسي را گذرانده است )، يك مدرس دوره يا يك مدرس ارشد دوره مورد ارزيابي قرار مي گيرند.

3/57 .داوران سطح مهارت 3

داوران سطح 3 مي توانند در بازي هاي پارالمپيك، مسابقات قهرماني جهان، مسابقات قهرماني منطقه اي، تورنومنت

هاي انتخابي پارالمپيك و كليه رويداد هاي مصوبه IBSA به قضاوت بپردازند. داوران مي توانند در هر يك از رويداد

هاي بين المللي كه در آنها تيم هاي ملي يا باشگاهي از حد اقل پنج كشور شركت كرده اند يا در مسابقات قهرماني

منطقه اي يا رويداد هاي مصوبه IBSA در آزمون داوري سطح 3 شركت نمايند.

داوطلبان بايد در آزمون سطح 3) كه مقرّرات تورنومنت و برنامه داوري را نيز شامل مي شود) شركت نمايند و در هر دو

آزمون كتبي و عملي پذيرفته شوند. آزمون كتبي به زبان انگليسي خواهد بود و دو بخش، جمعاً 60 سؤال، را شامل مي

شود. بخش اول آزمون كتبي از 30 سؤال چند گزينه اي و 20 سؤال “صحيح” يا “غلط” تشكيل مي شود. حداقل

نمره قبولي در اين آزمون 48 نمره از 50 نمره (96 (%خواهد بود.

در بخش دوم آزمون كتبي ده سؤال وجود دارد (5 ويدئو و 5 سؤال كوتاه ، 10 ويدئو يا 10 سؤال كوتاه). اين بخش از

آزمون مبتني بر قضاوت هاي موردي خواهد بود. بسته به پاسخ، به جواب هر يك از 10 سؤال، 0 تا 5 نمره داده مي

شود. حد اقل نمره قبولي در اين بخش 45 از 50) 90 (%مي باشد. حد اقل نمره قبولي در آزمون عملي سطح 3 ،نمره

95 از 100 نمره خواهد بود.

در آزمون سطح مهارت 3 ، يك مدرس ارشد دوره كه با داوطلب ملّيت مشابه ندارد آزمون را به عمل مي آورد. اعطاي

گواهينامه سطح مهارت 3 منوط بر تاييد كميته فرعي گلبال IBSA خواهد بود.

4/57 .شرايط ارتقاء به سطح بالاتر

كانديداهاي داوري سطح 1 بايد حد اقل سه سال تجربه داوري كشوري ( به عنوان داور كشوري يا داور پشت ميز ) را

دارا باشند. اين داوران بايد گزارش فعاليت هاي خود (حد اقل 20 بازي به عنوان داور و 10 تورنومنت گوناگون چنانچه

فقط به عنوان داور پشت ميز فعاليت داشته اند) را ارائه نمايند يا يك مدرس ارشد دوره آنها را ارزيابي و شايستگي

آنها براي شركت دردوره داوري سطح 1 را تاييد نمايد.

كانديدا هاي داوري سطح 2 بايد دو سال (720 روز) تجربه داوري در سطوح كشوري يا بين المللي، در فاصله زماني

بين داوري سطح 1 و سطح 2 را دارا باشند. اين داوطلبان بايد گزارش فعاليت داوري خود در حد اقل 30 بازي را ارائه

نمايند يا يك مدرس ارشد دوره آنها را ارزيابي و شايستگي آنها براي شركت در دوره داوري سطح 2 را تاييد نمايد.

كانديدا هاي داوري سطح 3 بايد سه سال(1095 روز) تجربه عملي داوري در سطوح كشوري يا بين المللي را در فاصله

زماني بين سطح 2 و سطح 3 دارا باشند. اين داوطلبان بايد گزارش فعاليت داوري خود در حد اقل 45 بازي را ارائه

نمايند و يك مدرس ارشد دوره آنها را ارزيابي نمايد.

براي ارتقاء از سطوح داوري 1 – 3 داوطلبان بايد دوره هاي ارتقاء سطح داوري را طي نمايند. كميته فرعي گلبال

IBSA مي تواند داوراني كه مقرّرات رفتاري داوران را رعايت نمي كنند را عزل نمايد.

5/57 .مدرس دوره

داوطلب بايد داراي حد اقل 5 سال تجربه به عنوان داور سطح 3 باشد و دوره آموزش مدرس دوره را طي كرده باشد.

مدرسين دوره مي توانند داوطلبان سطوح 1 و 2 داوري را تحت آموزش قرار داده به آنان گواهينامه اعطاء نمايند.

داوطلبان مدرس دوره بايد حد اقل 8 سال تجربه مستمر در برنامه صدور گواهينامه داوران گلبال IBSA را دارا باشند.

علاوه براين، داوطلبان بايد توانايي خود در تدريس برنامه هاي صدور گواهينامه داوران گلبال را به اثبات برسانند.

كميته فرعي گلبال IBSA ضمن مشورت با گروه مشاوره داوران IBSA ، مدرسين دوره را قبل از هر يك از مسابقات

قهرماني جهان، براي يك دوره 4 ساله انتخاب مي كنند. انتصاب ها بر اساس نياز هاي منطقه اي صورت مي گيرد.

چنانچه نياز هاي منطقه اي ايجاب نمايند كميته فرعي گلبال IBSA مي تواند مدرسين جديد دوره را منصوب نمايد.

6/57 .مدرس ارشد دوره

مدرس ارشد دوره بايد به عنوان داور سطح 3 حد اقل 7 سال تجربه داشته باشد و از تجربه برگزاري كلينيك هاي

داوري نيز برخوردار باشد. مدرسين ارشد دوره مي توانند به داوران سطح 1 ، سطح 2 و سطح 3 گواهينامه اعطاء

نمايند. داوطلبان مدرس ارشد دوره بايد حد اقل 10 سال تجربه مستمر در برنامه صدور گواهينامه داوران گلبال IBSA

را دارا باشند. همچنين مدرسين ارشد دوره مي توانند به عنوان نماينده فني يا كميسيونر انجام وظيفه نمايند.

مدرسين ارشد دوره را كميته فرعي گلبال IBSA معرفي و تاييد مي نمايد.

7/57 .حفظ گواهينامه

براي حفظ گواهينامه هاي IBSA ، داوران بايد:

حد اكثر تا 31 ماه مارس هر سال، مبلغ 20 يورو حق حفظ گواهينامه خود را پرداخت نمايند.

 حد اكثر تا 31 دسامبر هر سال، “Pass-E “داوري معتبر خود را براي هماهنگ كننده داوران IBSA ارسال

نمايند.

كليه مسابقاتي كه در طول سال قضاوت كرده اند را در “Pass-E “خود ثبت نمايند (اين بازي ها بايد بر

اساس قوانين IBSA برگزار شده باشند).

داوران سطح 1 بايد هر سال، در دو تورنومنت داخلي يا بين المللي، هر تورنومنت حد اقل 4 بازي (جمعاً 8 بازي) قضاوت

كرده باشند.

داوران سطح 2 بايد هر سال، در دو تورنومنت داخلي يا بين المللي، هر تورنومنت حد اقل 3 بازي (جمعاً 6 بازي) و حد

اقل 5 بازي در يك تورنومنت بين المللي (جمع كل 11 بازي) قضاوت كرده باشند.

داوران سطح 3 بايد هر سال، در دو تورنومنت داخلي يا بين المللي، هر تورنومنت حد اقل 3 بازي (جمعاً 6 بازي) و حد

اقل 5 بازي در دو تورنومنت بين المللي (جمع كل 16 بازي) قضاوت كرده باشند.

8/57 .شرايط ويژه براي حفظ گواهينامه داوري

چنانچه داوري حق سالانه حفظ پاسپورت خود را پرداخت كرده باشد ولي از لحاظ شركت در تورنومنت هاي سالانه

شرايط حفظ گواهينامه را دارا نباشد، ابطال گواهينامه او به شرح زير صورت مي گيرد:

سطح 1 – اگر يك سال گذشته باشد ، بايد مجدداً به عنوان داور سطح 1 گواهينامه خود را تجديد نمايد.

سطح 2 – اگر يك سال گذشته باشد ، به داوري سطح 1 تنزيل رتبه داده مي شود.

 سطح 3 – اگر يك سال گذشته باشد ، به داوري سطح 2 تنزيل رتبه داده مي شود.

چنانچه داوري نتواند شرايط حفظ گواهينامه را در يك سال مشخّص بر آورده نمايد، بايد گواهينامه خود را همراه با يك

نامه و هزينه سالانه حفظ گواهينامه، براي هماهنگ كننده داوران گلبال IBSA ارسال نمايد و علت اين كه نتوانسته

است شرايط لازم را رعايت نمايد را توضيح دهد. هماهنگ كننده داوران گلبال IBSA ، ضمن مشورت با كميته فرعي

گلبال IBSA ، توضيحات داور مورد نظر را بررسي و در باره حفظ يا عدم حفظ گواهينامه وي تصميم گيري مي نمايند.

اگر داوري در مهلت مقرر (31 ماه مارس) حق پاسپورت خود را پرداخت نكند يا “Pass-E “خود را تا 31 دسامبر

ارسال ننمايد، از برنامه داوري حفظ مي شود، گواهينامه او باطل و حق داوري در هيچ يك از مسابقات مهم IBSA را

نخواهد داشت.

9/57 .انتصاب داوران و ITO ها

كميته فرعي گلبال IBSA ، ضمن مشورت با گروه مشاوره داوران، داوران و ITO هاي بازي هاي پارالمپيك، مسابقات

قهرماني جهان ، مسابقات قهرماني منطقه اي، تورنومنت هاي انتخابي و بازي هاي جهاني IBSA را منصوب مي

نمايند.

58 .روش هاي برگزاري كلينيك

1/58 .ابتدا محل و تاريخ برگزاري كلينيك را مشخّص كنيد.

2/58 .ترجيحاً 90 روز قبل از تاريخ برگزاري كلينيك، موارد زير را به هماهنگ كننده داوران IBSA اطلاع دهيد:

– نام سازمان كشوري عضو IBSA

– محل و تاريخ برگزاري كلينيك

– تعداد شركت كنندگان در هر يك از سطوح داوري

– جزئيات پرداخت هزينه ها

3/58 .هماهنگ كننده داوران IBSA ، بعد از دريافت اطلاعات فوق، فراخواني را براي كليه داوران واجد شرايط براي

اداره كلينيك ارسال مي نمايد. چنانچه كشور ميزبان كلينيك، مدرس واجد شرايط داشته باشد، هماهنگ كننده داوران

IBSA مي تواند موجود بودن مدرس كلينيك را مستقيماً تاييد نمايد.

4/58 .به منظور اجراي بخش هاي عملي دوره، كلينيك بايد همراه با يك تورنومنت برگزار شود.

5/58 .هماهنگ كننده داوران IBSA بعد از دريافت اطلاعات ثبت نام و پرداخت حق كلينيك، ماتريل دوره و آزمون را

در اختيار مدرس دوره قرار مي دهد.

6/58 .حق ثبت نام

هزينه هاي كلينيك براي دوره 2014 – 2017 به شرح زير خواهد بود:

سطح 1 :20 يورو

سطح 2 :40 يورو

سطح 3 :80 يورو

داوراني كه در كلينيك چهارسالانه تجديد گواهينامه شركت مي كنند و حق سرانه شركت در كلينيك را پرداخت مي

كنند، نيازي نيست كه براي همان سال حق حفظ گواهينامه پرداخت نمايند. چنانچه داوري حق حفظ گواهينامه براي

همان سال را پرداخت كرده است، نيازي نيست كه حق حفظ گواهينامه براي سال بعد را پرداخت نمايد.

7/58 .كلينيك ها معمولاً 2 – 3 روز دوره تئوري را شامل مي شوند كه در آن هر يك از قوانين توضيح داده مي شوند.

در بخش عملي نيز نحوه قضاوت هر يك از داوران مورد ارزيابي قرار مي گيرد.

معدل نمرات كتبي و عملي داور ، قبول يا رد شدن وي را مشخّص مي نمايند.

نكته: اگر داوران داراي تجارب قبلي باشند زمان بخش تئوري كلينيك كوتاه تر خواهد بود ولي استفاده از مترجم و يا

دخالت فاكتور هاي خارجي مي توانند طولاني تر شدن دوره را باعث شوند.

8/58 .نمرات قبولي براي هر يك از سطوح داوري متفاوت است و در بخش برنامه هاي داوران توضيح داده شده

است.

9/59 .چنانچه داوطلبي براي همان سطح داوري قبلي خود تجديد گواهينامه مي شود (مثلاً بعد از چهار سال براي

اعمال تغييرات قوانين) ، مي تواند در كلينيك شركت نكند و ضمن پرداخت هزينه، براي تجديد گواهينامه، در آزمون

كتبي و عملي شركت نمايد. كليه داوران سطح 3 و كليه كساني كه قصد ارتقاء به سطح بالاتر را دارند بايد در كلّ دوره

كلينيك شركت نمايند.

10/58 .وقتي هماهنگ كننده داوران IBSA فرم هاي گزارش دوره را از مدرس دوره دريافت كرد، اسامي كليه قبول

شدگان در دوره داوري را در پايانه اطلاعاتي، وارد مستر ليست داوران خواهد كرد و ضمن ارسال نامه اي به هر يك از

داوران شركت كننده، نتايج و Pass-E داوري را در اختيار آنان قرار خواهد داد.

Posted in دسته‌بندی نشده, ورزشی | Leave a comment

خلاصه ی رمان شوهر آهو خانم اثر علیمحمد افغانی.

اینبار شما را به خواندن خلاصه ی رمان شوهر آهو خانم که یکی از آثار علیمحمد افغانیست جلب میکنم

شروع رمان در بعد از ظهر یک روز زمستانی در سال ۱۳۱۳ در کرمانشاه است. سید میران سرابی،نانوا و رئیس صنف نانوایان کرمانشاه، در مغازه اش و پشت ترازو نشسته بود که زنی با چهره ایی زیبا برای خرید نان وارد نانوایی میشود .میران که مرد متدینی است با دیدن او متغییر میشود ولی خودش راکنترل میکند.فردای آن روز، زن دوباره می آید او هما نام دارد و این بار میران سر صحبت را با او بازمی کند.زن میگوید پس از چهار سال زندگی وداشتن یک دختر ویک پسر به دلیل ستمهای شوهر وخواهر شوهرش مهرش را حلال و جانش را آزاد کرده است .میران به این می اندیشد که این زن بیوه ممکن است به راههای بد کشیده شود و تصمیم میگیرد اورا به عقد شاگردش در آورد.

میران کانون خانواده گرمی دارد. زنش آهو خانم همیشه یار ویاور او در زندگی بوده است وباکمک اوبوده است که میران از نان فروشی به نانوایی و سپس به ریاست صنف نانوایان رسیده است.آهو و میران چهار بچه دارند ودر کرمانشاه یک خانواده نمونه محسوب میشوند.

هفته بعد میران هما را در خیبان میبیند وبا او به گفتگو می پردازد. هما میگوید الان سه ماه است که به خانه حسین خان ضربی پناه برده ام. حسین خان ضربی مطرب ماهری است و بساط عیش وطرب مجالس عروسی را به پا میکند.میران به بهانه اینکه از طرف شوهر هماو برای بازگرداندن او به خانه آمده است پیش حسین خان ضربی میرود . مطرب میگوید این زن فقط به درد رقاصی میخورد ونه شوهر هر کس با اوازدواج کند بدبخت میشود.

میران فردای آنروز دوباره به خانه حسین ضربی میرود ولی میبیند حسین خان می زند وهما هنرمندانه میرقصد،او از آمدنش پشیمان میشود و از آنجا میرود ولی میران نمی تواند هما وزیباییش را فرا موش کند.میران به هما پیشنهاد میدهدکه در خانه خودش مستاجر او شود .هما اول چند روز ناز میکند ولی بعد به میران پیشنهاد ازدواج موقت میدهد.میران می پذیرد و با این بهانه که اواز شوهرش طلاق گرفته و پیشنماز مسجد اورا به من سپرده تا کس و کارش پیدا شود به خانه می آورد و آهو هم مادرانه به او کمک می کند.

اقامت هما در خانه میران به درازا می کشد آهو میفهمد که هما گذشته خوبی نداشته است وبه رابطه او با میران مشکوک میشودو بگو مگو بین او و میران شروع میشود .میران در جواب سوالات آهو و برای پایان دادن به حرف و حدیث مردم تصمیم میگیرد او را صیغه کند.در هنگام صیغه هما ازآتش عشق میران استفاده میکندو اورا وادار میکند تا به جای صیغه عقدش کند.آهو با شنیدن خبر عقد تا فکر خودکشی پیش میرود. آهو دست به دامان کربلایی عباس ،مشاور همیشگی میران و میرزا نبی،دوست صمیمی و همکار او میشود و از آنها میخواهد تا با میران صحبت کنندو او را سر عقل بیاورند.اما میران اجازه دخالت به آنها نمی دهد.آهو روز بهروز در چشم میران خوار میشود ودر مقابل هما بیشتر در چشم میران مینشیند.میران حتی آهو را مقابل چشم همسایگان میزند تا به او بفهماند که هما زن خانه است.

پس از مدتی هما متوجه نازایی خویش میشود.

این یعنی اینکه از میران بچه نخواهد داشت و آهو با چهار بچه از او ریشه دارتر است در خانه میران.هما تصمیم میگیرد تا بیشترخوش بگذراند.از میران تقاضای خانه ای میکند که در حوض آن شنا کند و در حیاطش حمام آفتاب بگیرد و بزند و برقصد. با تجویز پزشک هما به شراب رو می آوردومیران را با خود همراه میکند.

ماجرای کشف حجاب رضا شاه پیش می آیدو میران علی رقم میل باطنی در انجمن شهردار با سران شهر به همراه هما که بی حجاب است شرکت میکند.هما پس از رفتن به میهمانی شهردار تصمیم میگیرد مستقل شود و برای منظور خیاطی یاد میگیرد و آزادانه با دوستان خیاطش و خانواده شان رفت وآمد می کند.

میران که پس از سه سال که آهو را نادیده گرفته است ،متوجه بی وفایی خویش به زن اولش میشود و پیش او می آید و از ریخت و پاشهای هما و فامیلش و اینکه زندگی او را میبرند و می خورند و قرض می گیرند و پس نمی دهند سخن می گوید. میران نتنها سرمایه مغازه از دست داده بلکه مقروض هم میباشد .میران به فکر طلاق دادن هما است ولی هر بار به بهانه ایی ماندن با او را ترجیح می دهد.یکبار هم که صبر میران به سر رسید هما را طلاق میدهد ولی میرزا نبی لواش پز واسطه می شود و هما به خانه بر می گردد. «آهوخانم» در تمام مدت با سکوت و حسرت شاهد اندوهناک ویرانی شوهر و آینده کودکان خویش است. او و هما دو روی سکه زن ایرانی هستند که در عین حال از نظر بی پناهی و بی آتیه بودن با هم وجه مشترک دارند، یعنی تا وقتی عزیزند که آب و رنگی دارند و در دل شوهر جا می‌گیرند.

میران روز به روز از کسب و کار دورتر میشود. میرزا نبی از فرصت استفاده میکندو ریاست صنف نانوایان را از چنگ میران در می آورد.میران از پرداخت مالیات و اجاره مغازه ناتوان میشود و به تدریج در آستانه ور شکستگی قرار میگیرد.

ارژنگی بازرس شهرداری به دلیل اینک میران دیگر حق و حسابش را نمی دهد وبه بهانه اینکه وزن نان میران کم است،یکماه نانوایی او را تعطیل میکند.

آهو و بچه های میران قهرکرده و به روستای سراب میروند.بدهی میران به دوهزار تومان میرسد و او تصمیم میگیرد خانه اش را به دوهزار وپانصد تومان بفروشد و قرضهایش را بدهد و به شهر تهران برود و کار جدیدی را شروع کند .میران خانه و اسبابش را میفروشد وآماده رفتن میشود .او برای هما دویست تومان میگذارد و نامه ای برایش مینویسد و اظهار پشیمانی میکند.

خورشید خانم ،همسایه آهو،خبر رفتن میران و هما را به آهو میرساند. آهوخانم از ماجرا آگاه می‌شود، یکباره از پوسته انفعالی‌اش بدر می‌آید، خود را به گاراژ می‌رساند و سید میران را با آبروریزی به خانه می‌برد. سید میران منتظر است که هما نیز به دنبال او به خانه بیاید، ولی به او خبر می‌دهند که هما باز نخواهد گشت، هما با راننده اتومبیل که یکی از عشاق سابق اوست شهر را ترک کرده و به دنبال سرنوشت دیگری رفته است. در این فرصت وضعی که بارها عقل سید میران به او تلقین می‌کرد، اما عشقش به هما مانع بود، خود به خود پدید آمده است. هما رفته است و سید میران باید بار یک زندگی در هم شکسته را با کمک آهوخانم که همچنان مهربان و وفادار است به دوش کشد.

هما پس از هفت سال سر انجام میران را رها میکند و میران با کمک آهو میتواند دوباره کانون گرم خانواده را تشکیل دهد و آهو در آخرموفق میشود زندگی خود رادر دست بگیرد و اداره کند.

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای ایرانی. | 9 Comments

خلاصه ی رمان کارتون و فیلم هایدی اثر یوهانا اشپیری

هایدی و پدربزرگش در دامنه‌ی یکی از کوه‌های آلپ در سوئیس زندگی می‌کردند‌. کلبه‌ی آن‌ها چشم‌اندازی به دره داشت و در مسیر باد کوهستانی قرار گرفته بود‌. سه درخت صنوبر کهن‌سال در پشت کلبه‌ی آن‌ها دیده می‌شد و هایدی از صدای غرش باد که شاخه‌های بلند و صنوبر را تکان می‌داد لذت می‌برد‌.
هایدی زندگی خوشی داشت‌. تابستان‌ها هر روز با پیتر که پسر کوچکی بود و بزچرانی می‌کرد‌، به قله‌ی کوه می‌رفت‌. هایدی اسم همه‌ی گل‌ها را می‌دانست و با همه‌ی بزهای پیتر دوست بود.
زمستان‌ها هایدی با پدربزرگش در خانه ماند و درست کردن قاشق‌های چوبی‌، تعمیر میزها و صندلی‌ها و دیگر مشغولیت‌های او را می‌دید‌.
در این فصل گاهی وقت‌ها بیش‌تر خودش را از دامنه‌ی کوه پربرف بالا می‌کشید‌، هایدی را صدا می‌زد و او را نزد مادر و مادربزرگ کورش می‌برد.
یک روز عمه‌ی هایدی که در فرانکفورت زندگی می‌کرد به کلبه‌ی آن‌ها رفت و او را با خودش به فرانکفورت برد‌. فاصله‌ی فرانکفورت از آن‌جا خیلی زیاد بود‌.
طولی نکشید که هایدی در آن شهر از بین کسانی که به خانه‌ی عمه‌اش رفت‌وآمد داشتند‌، دوستان فراوانی پیدا کرد‌. یکی از آن‌ها دکتری بود که اغلب برای معاینه‌ی کلارا‌- دخترعموی هایدی‌– که قادر به راه رفتن نبود‌، می‌آمد‌. از وقتی که کارش تمام می‌شد‌، تا از هایدی تعریف و تمجید نمی‌کرد‌، از آن‌جا بیرون نمی‌رفت‌.
در آن خانه‌، مادربزرگ کلارا به هایدی خواندن و نوشتن یاد می‌داد و هایدی وقتی که درسش تمام می‌شد پیش کلارا می‌رفت و برای او از زندگی گذشته‌اش تعریف می‌کرد‌. کلارا که دختری زیبا و شیرین‌، اما بیمار و رنجور بود‌، از حرف‌های او لذت فراوانی می‌برد‌. هایدی برای کلارا بارها از پدربزرگش و پیتر و بزهای خوش‌حرکت و درختان صنوبر تعریف کرده بود‌. همیشه با افسوس می‌گفت: «آه! اگر تو فقط می‌توانستی به آن‌جا بروی‌، می‌دیدی که چطور حالت خوب می‌شد و می‌توانستی به خوبی گردش کنی‌. آه! اگر می‌توانستیم با هم برویم!»
هایدی بیچاره آن‌قدر دلش برای کوه‌ها و دره‌های اطراف کلبه تنگ شده بود که فکرش را هم نمی‌شود کرد‌. او در فرانکفورت به‌جز برج بلند و طلایی کلیسا‌، چیز دیگری را نمی‌توانست دوست داشته باشد‌؛ چون کسی نبود که او را در شهر به گردش ببرد‌. خانه‌های سنگی و خاکستری را که هر یک‌شنبه آن‌ها را در سر راه کلیسا می‌دید‌، برایش جالب نبودند‌.
هفته‌ها گذشت و هایدی هر روز ضعیف‌تر و افسرده‌تر می‌شد‌.
یک روز دکتر پیر و مهربان به پدر کلارا پرخاش کرد و گفت: «چون شما هایدی را از کوه‌ها و دره‌های سوئیس دور کرده‌اید آن‌قدر ضعیف و لاغر شده‌، شما باید فوری او را به خانه‌اش برگردانید‌؛ وگرنه به سختی مریض می‌شود.»
روز بعد چمدان هایدی را بستند‌.
هایدی و کلارا موقع خداحافظی از یک‌دیگر گریه کردند‌. هایدی گفت: «صبر کن‌؛ تو هم باید به زودی پیش ما بیایی و آن وقت می‌بینی که آن‌جا چه‌قدر زیباست‌. تو در کوهستان‌ها نیروی از دست رفته‌ات را به دست می‌آوری‌.»
طولی نکشید که هایدی از جاده‌ی کوهستانی که به خوبی با آن آشنا بود‌، بالا رفت و به کلبه‌ی پدربزرگش رسید‌. پیش از آن که پدربزرگش متوجه آمدن او شود‌، هایدی دست‌های خود را دور گردن او حلقه کرد و فریاد زد: «پدربزرگ‌، پدربزرگ! من به خانه برگشته‌ام و هیچ وقت از این‌جا نمی‌روم!»
بعد هایدی از خانه بیرون دوید تا بزها را ببیند و صدای برخورد باد‌ با شاخه‌های بلند و تنومند درخت‌های صنوبر را بشنود‌.
پس از آن هایدی با عجله از کوه‌ها پایین رفت و خودش را به مادربزرگ پیتر رساند‌. مادربزرگ وقتی هایدی را دید و فهمید که او خواندن و نوشتن را هم یاد گرفته‌، از خوشحالی به گریه افتاد و چندبار صورت او را بوسید‌.
روزها می‌گذشت و هایدی در فکر این بود که یک روز هم بتواند کلارا را به آن‌جا ببرد‌.
هر روز حداقل شش بار به پدربزرگش می‌گفت: «ما باید کلارا را به این‌جا بیاوریم‌، کلارا فقط در این‌جا می‌تواند خوب شود و نیروی از دست رفته‌اش را پیدا کند!»
سرانجام او به آرزویش رسید‌، یک روز یک دسته‌ی کوچک از کوه بالا آمدند و کلارا را که به خوبی در پتو و لباس‌های پشمی پیچیده شده بود‌، روی یک صندلی به بالای کوه آوردند‌.
کلارا وقتی هایدی را دید‌، چشمان صاف و آبی‌اش را که از خوشحالی می‌درخشید‌، به او دوخت و گفت: «من می‌خواهم پهلوی تو بمانم‌. من چهار هفته‌ی تمام پیش تو و پدربزرگ و پیتر و بزها می‌مانم‌، بعد پدرم می‌آید و مرا به فرانکفورت می‌برد.»
هایدی از خوشحالی نمی‌دانست چه کار کند و فقط به هوا می‌پرید.
هر روز پدربزرگ‌، کلارا را بغل می‌کرد و او را به محلی که پیتر بزهایش را برای چرا می‌برد‌، می‌رساند و بعد او را روی علف‌های سبز و نرم می‌گذاشت‌. آن وقت هایدی برای کلارا گل می‌چید و یا در کنارش می‌نشست و اسم همه‌ی بزها را به او یاد می‌داد‌.
کلارا هر روز کاسه‌ی بزرگی از شیر بز می‌نوشید و می‌گفت: «خیلی خوب است‌. این جا چه‌قدر گرسنه‌ام می‌شود‌، در خانه که بودم اصلاً به غذا میلم نمی‌کشید.»
و پدربزرگ به کلارا می‌گفت: «این به خاطر هوای سالم کوهستان است.»
وقتی که آقای سسمن برای بردن کلارا از کوه بالا رفت به جای دختر بیمار و ناتوان سابقش‌، کلارای قد‌بلند‌، خنده‌رو‌ و لپ قرمز را دید که قدم‌زنان در حالی که دست در دست هایدی انداخته بود به طرف او می‌رفت‌.
پدر کلارا که اصلاً انتظار دیدن چنین چیزی را نداشت دوید و او را در آغوش گرفت و فریاد زد: «چطور ممکن است؟ چطور ممکن است؟»
و هایدی هم با خوشحالی دور آن‌ها به رقص درآمد و با آواز گفت: «می‌دانستم که این کوه‌ها او را خوب می‌کند! می‌دانستم که این کوه‌ها او را خوب می‌کند!»

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای خارجی., داستان, کارتون, کارتونهای خارجی, کودک و نوجوان | Leave a comment

خلاصه ی رمان و فیلم بیمار انگلیسی اثر مایکل اونتاج

فیلم از آنجایی شروع می شود که ما شاهد پرواز خلبانی بر فراز کویر هستیم، این تکه از فیلم در ذهن بیننده یک شروع را تجسم می کند که 2 نفر بر فراز کویر در حال پرواز هستند که به اشتباه توسز نیروهای نظامی هدف گلوله قرار می گیرند و کشته می شوند و اینک ادامه داستان به نمایش در می آید که این موضوع کاملا بر عکس است.

 

با پیدا شدن جسم مردی سوخته توسط صحرانشینان بیننده به موضوع داستان که پیرامون این شخص است می رسد ولی نمی داند این آغاز کار است یا انتهای آن که با گذشتن چند سکانس از فیلم این موضوع کاملا روشن می شود.
در ادامه ما شاهد یک کوپه از قطاری هستیم که از آن به عنوان یک بیمارستان سیار در زمان جنگ استفاده می شده است. پرستار جوانی در این کوپه حضور دارد به نام هانا که در ادامه نقشی همانند یک راوی را بازی می کند و داستان این فیلم به گونه ای از زبان وی گفته می شود. پرستار در قطار با پسری زخمی صحبت می کند به گونه ای که نشان دهد وی به آن بیمار علاقه ای خاص دارد؛ این صحنه از فیلم با شوخی دیگر بیماران به پایان می رسد که ممکن است لبخندی را بر صورت بیننده بنشاند اما این لبخند ادامه ندارد زیرا در صحنه بعد هانا از طریق یکی از سربازان کانادایی در می یابد نامزدش کشته شده است. شاید غمی که در صورت هانا می نشیند به تنهایی این احساس را به بیننده منتقل کند ولی انفجاری که در این صحنه رخ می دهد بیننده را کاملا به صندلی میخکوب می کند.
بعد از آن به صحنه سوال و جواب سربازی از مردی سوخته که در اوایل فیلم او را در حال پرواز دیدیم می رسیم! این مرد که داستان فیلم بر مبنای گذشته وی می گذرد چیزی را به خاطر نمی آورد که به همین دلیل نامش را بیمار انگلیسی می نامند چون هم بیمار است و هم انگلیسی صحبت می کند. شاید دیدن صورت وی برای بینندگان زیاد جالب نباشد چون تمام بدنش سوخته است و ما باید به گریمور این فیلم واقعا آفرین بگوییم که توانسته است به این زیبایی چنین چهره ای را به بیننده نشان دهد.
در ادامه ما شاهد انفجار یکی از ماشین های حامل زخمی های جنگ که از اتفاق دوست بسیار صمیمی هانا نیز در آن قرار دارد هستیم! صحنه ای که واقعا با بهت زدگی هانا همراه است و پس از آن به وضوح می توان اثر یاس و ناامیدی را در چهره هانا مشاهده کرد اول کشته شدن نامزدش و بعد از آن تکه تکه شدن بهترین دوستش جلوی چشمش دست در دست هم می دهد تا هانا مسئولین بیمارستان را قانع کند که به وی اجازه دهند بیمار انگلیسی که چیزی به پایان عمرش نمانده است را در صومعه ای در نزدیکی محل انفجار تا بعد از مرگش پرستاری کند
با وجود دورافتاده بودن این مکان و نبودن امکانات می شود فهمید که تنها دلیل هانا برای اصرار به این امر ناامیدی وی از ادامه این راه می باشد زیرا کنار آمدن با این مسائل بسیار سخت است.
زندگی در صومعه آغاز می شود؛ هانا خود را وقف مراقبت و پرستاری از بیمار انگلیسی می کند. شبها برای بیمار انگلیسی دفترچه خاطراتی که به همراه او پیدا می کنند را می خواند و خود را مشغول به زندگی روزمره ای که برای خود ساخته است می کند. طی خواندن کتاب خاطرات بیمار ما با فلش بک هایی به گذشته رو به رو می شویم که نمایش دهنده سرگذشت زندگی او می باشد. تقریبا تمامی این فلش بک ها یک صحرا را نشان می دهد که این موضوع ممکن است بیننده را مقداری خسته کند زیرا غیر از شن و ماسه قهوه ای و چند انسان و یکی 2 وسیله نقلیه و هواپیما چیز دیگری برای نمایش وجود ندارد؛ اما چرا این موضوع نتوانسته است موجب خستگی بیننده شود؟ شاید جواب این سوال جذابیت داستانی است که در ورای این صحرای خشک نهفته است.

 

در این فلش بک ها ما با چند چهره جدید و تاثیرگذار فیلم آشنا می شویم؛ کاترین و شوهرش که کلیفتون نام دارد.
پس از چند فلش بک ما به زمان حال باز می گردیم. در اینجا سر و کله فردی به نام کارواجینو پیدا می شود که با گذشت زمان به هویت بیمار انگلیسی پی می برد. بله، هویت بیمار انگلیسی فاش می شود ولی او خود هنوز این را به خاطر نمی آورد. او یک اشراف زاده مجارستانی با نام کنت آلماسی است که در صحرای لیبی باستان شناسی می کرده است.
در ادامه ما شاهد ورود یک ستوان مین یاب به نام کیپ هستیم که به آن اطرف برای پیدا کردن و خنثی کردن مین آمده است. ورود این اشخاص به فیلم زندگی هانا را تغییر می دهد؛ او عاشق کیپ می شود و موضوع ازدواج خودش با او را به بیمار انگلیسی نیز می گوید.
اما داستان اصلی فیلم چیست؟
داستان اصلی پیرامون دلبستگی بیمار انگلیسی به کاترین که زنی شوهر دار است می چرخد. زمانی که آلماسی (بیمار انگلیسی) در حال اکتشافات باستانی در صحرا بوده است کاترین و همسرش به آن صحرا می آیند و وی در آنجا می فهمد که عاشق کاترین شده است. اما آیا دل بستن به زنی که شوهر دارد یک عشق حقیقی است؟
در صحرا آلماسی زمانی این موضوع را به کاترین نشان می دهد که آن دو طی یک طوفان شن درون ماشین خود محبوس می شوند و کاری جز صحبت کردن با هم ندارند. در ادامه کاترین و آلماسی در قاهره به رابطه خود با یکدیگر به طور مخفی ادامه می دهند تا اینکه کلیفتون متوجه رابطه همسرش با آلماسی که همکار او بوده است می شود؛ اما جالب اینجاست که هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد.
این موضوع می گذرد تا اینکه جنگ دوباره آغاز می شود. کلیفتون، کاترین را به دنبال خود بار دیگر به صحرا می برد و طی یک عمل جنون آمیز و شاید انتقام جویانه هواپیما را به پناهگاه آلماسی که می کوبد.

زمانی بیمار انگلیسی گذشته خود را به خاطر می آورد که در حال بحث کردن با کارواجیو است. کارواجیو که بیمار انگلیسی را می شناسد در صحبت های خود از او می پرسد که چطور از صحرا فرار کرده است و در این لحظه آلماسی گذشته خود را به خاطر می آورد.
به یاد آوردن گذشته آلماسی توسط او یکی از غمگین ترین صحنه های فیلم است که با آهنگی بسیار زیبا همراه می شود.

آلماسی به یاد می آورد که بعد از عمل جنون بار کلیفتون، کاترین به شدت مجروح شده است. او کاترین را به غاری که در آن نزدیکی کشف کرده است می برد و در آنجا او را با مقداری غذا و لباس تنها می گذارد تا به دنبال کمک برود. بعد از 3 روز پیاده روی به یک شهر می رسد اما بعد از اینکه خود را معرفی می کند او را به جای یک جاسوس دستگیر می کنند. در راه بازگشت موفق به فرار از قطار می شود و با فروش مقداری عکس و نقشه به آلمان ها هواپیمایی از آنها می گیرد. او به سمت غار پرواز می کند و خود را به کاترین می رساند که با پیکر بی جان کاترین مواجه می شود. آلماسی، کارترین را داخل هواپیما می گذارد و بر روی بیابان شروع به پرواز می کند. صحنه ای که ما در آغاز فیلم آن را دیدیم. در انتها بعد از اینکه آلماسی گذشته خود را به یاد می آورد از هانا می خواهد که با تزریق بیش از حد مورفین به زندگی او پایان بخشد که هانا هم با توجه به اینکه درد او را احساس می کند آن را می پذیرد و زندگی اش را به پایان می رساند.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای خارجی., داستان | Tagged | Leave a comment

خلاصه ی رمان بیگانه ای با من است اثر جوی فیلدینگ

داستان درباره خانم جوانی است که خود را در میان خیابان  با لباسی آغشته به خون  و 10000 دلار پول در جیبهایش در شرایطی می یابد که هیچ چیز را بخاطر ندارد. هرچند  تمام خیابانها و موقعیتی که در آن قرار دارد را می شناسد ، اما چیزی راجع به خود نمی داند… حتی نمی داند  که رنگ چشمانش چه رنگیست و اصلا آیا ازدواج کرده است ؟!!!!!!!  ….  پس از مدتی فردی ادعا می کند که همسر اوست و او را به خانه می برد و سعی در بهبودی وی دارد اما تلاشهای زن برای یادآوری گذشته اش و اینکه اصلا چرا دچار این بیماری شده است او را با حقایقی روبرو می کند……

 

در پایان متوجه میشود که شوهرش به دختر 7 ساله شان تجاوز کرده و قصد دارد تا این غزیه را مخفی نماید. از سوی دیگر هم قصد دارد تا با دیوانه نشان دادن زن کاری کند که همه فکر کنند هر چه زنش میگوید تصورات اوست و نباید کسی حرفش را باور کند. سر انجام زن حافظه اش را به دست میآورد و بر علیه شوهرش شکایت میکند و به نتیجه میرسد.

Posted in داستان | 1 Comment

متن کامل رمان پیمان اثر (دانیل استیل)

نانسی مک آلیستر و مایکل هیلیارد جلوی تالار الیوت در حیاط دانشگاه هاروارد قفل دوچرخه هایشان را باز میکردند که خورشید صبحگاهی نخستین پرتوهای زرفام خود را بر پشتشان افشاند.
لحظه ای دست از کار کشیدند تا بروی هم لبخند بزنند. ماه مه بود و آندو خیلی جوان بودند. موهای کوتاه نانسی در پرتو آفتاب میدرخشید و هنگامیکه نگاهش به چشمان او افتاد خنده را سر داد:
– خب ، آقای دکتر آرشیتکت، در چه حالی ؟
مایکل در حالیکه یک دسته موی بور را از روی پیشانی کنار میزد، به لبخندش پاسخ داد و گفت:
– این را دو هفته دیگر بپرس که دکترایم را گرفته باشم.
نانسی پوزخندی به او زد: مرده شور آن دکترایت را ببرند، منظورم بعد از پیاده روی طولانی دیشب بود.
مایکل با یک حرکت تند دست ، ضربه ای به پشت او زد: آتشپاره ! خودت چطوری؟ … باز هم میتوانی قدم برداری؟
حالا پاهایشان روی پدال دوچرخه ها بود. نانسی سرش را به عقب برگرداند و بجای جواب متقابلا با کنایه پرسید: تو چطور ؟ میتوانی؟…
و با این حرف ، بیدرنگ رکاب زد و سوار بر دوچرخه کورسی قشنگی که همین چند ماه پیش مایکل بمناسبت جشن تولدش برایش خریده بود از او پیش افتاد. مایکل دلباخته نانسی بود. در تمام زندگیش عاشق او بود. یک عمر در رویاهای خود به او فکر کرده بود، اما از دو سال پیش با نانسی آشنا شده بود.
تا پیش از آن اوقاتش در هاروارد در تنهائی گذشته بود و با این تنهائی خوب کنار میآمد . آنچه را که دیگران میخواستند ، مطلوب او نبود. او دختران دانشکده های رادکلیف یا واسار یا ولسلی را نمیخواست . با تعداد بسیاری از آنها در دوره تحصیلیش آشنا شده بود و همیشه حس میکرد که چیزی کم دارند. او خواهان چیز بیشتری بود. ماهیت ، جوهر ، روح.
نانسی یک دختر بسیار استثنائی بود. از همان لحظه ای که او را در گالری بوستون که تابلوهایش را نمایش میدادند دید، به این موضوع پی برد. دلتنگی و غربت ماندگاری در دورنماها و انزوا طلبی و تنهائی غم انگیزی در اشخاص تابلوهای نانسی وجود داشت که احساس همدردی او را بر میانگیخت و تشویقش میکرد که از خودش بیرون بیاید و بسراغ آنها و هنرمندی که نقاشی شان کرده برود.
آنروز نانسی با کت کهنه ای از پوست خرس و کلاه بره قرمز رنگی در گالری نشسته بود. پوست لطیفش هنوز بخاطر پیاده روی تا گالری خیابان چارلز برق میزد. چشمانش میدرخشید. صورتش زنده و با روح بود. هرگز هیچ زنی به اندازه او قلبش را بلرزه نینداخته بود. دوتا از تابلوهای او راخرید و برای شام به یک رستوران دعوتش کرد. اما بقیه اش زمان بیشتری گرفته بود. نانسی مک آلیستر در تقدیم قلبش عجله ای نداشت . او دیر زمانی اسیر تنهائی چنان شدیدی بود که به این آسانی خود را درگیر نمی ساخت. در نوزده سالگی او دختر بسیار عاقل و با درد آشنا بود. درد تنها بودن ، درد تنها گذاشته شدن . از سنین بچگی که به پرورشگاه گذاشته شد ، این درد وجودش را قبضه کرد. دیگر آن روزی را که مادرش مدت کوتاهی قبل از مرگ خود او را به پرورشگاه سپرد بخاطر نمیآورد. اما سرمای راهروها، بوی مردمان غریبه و هایهوی و جنجال صبحگاهی بچه ها را ، در حالیکه خودش در بستر دراز میکشید و با اشک هایش میجنگید ، فراموش نمیکرد. در تمام عمرش این خاطرات در ذهنش زنده میماندند. تا مدتی طولانی فکر میکرد که هیچ چیز نمیتواند خلاء درونی او را پر کند ، اما حالا مایکل را داشت.
روابطشان بی درد سر و خالی از اشکال نبود، منتها این پیوند بر مبنای علاقه و احترام گذاشته شده بود . آندو دنیاهای خود را به هم بافتند و دنیای قشنگ و کمیاب ساختند. مایکل هم جوان نادانی نبود. او از خطرات دوست داشتن یک دختر بقول مادرش متفاوت ، مطلع بود . مادرش وقتی از قضیه با خبر شد این لقب را روی نانسی گذاشت. ولی در نانسی هیچ چیز متفاوتی وجود نداشت. تنها وجه تمایز او میتوانست این باشد که او نه یک دانشجو ، بلکه یک هنرمند بود. او دیگر در جستجو نبود، تا بحال آنچه که میخواست باشد شده بود. و برخلاف سایر زنانی که مایکل میشناخت مدام خواستگاران خودش را امتحان نمیکرد تا در میانشان به انتخاب بپردازد. او محبوت خود را انتخاب کرده بود ، در این دو سال مایکل هیچگاه مایه یاس او نشده بود و نانسی یقین داشت که هیچوقت نخواهد شد.
همدیگر را بطور کامل می شناختند . دیگر چه چیزی میتوانست در زندگی مایکل وجود داشته باشد که او از آن بیخبر باشد؟ او همه چیز را میدانست… شیطنت ها ، رازهای مسخره ، رویاهای بچگی، ترس های آزار دهنده … و بخاطر مایکل به خانواده او و حتی به مادر او هم احترام میگذاشت.
مایکل در یک خانواده اشرافی قدیمی به دنیا آمده بود ، از بچگی وارث یک امپراطوری عظیم معماری شده بود . این موضوعی نبود که بتواند آنرا آسان بگیرد یا حتی در موردش شوخی کند، حتی بعضی وقت ها واقعا او را میترسانید. آیا او هم روزی بر تخت پیشنیان خود تکیه میزد؟ اما نانسی میدانست که چنین خواهد شد. پدر بزرگش ریچارد کوتر یک آرشیتکت بو د و پدرش هم به همچنین . این پدر بزرگ مایکل بود که شالوده امپراطوری را ریخته بود ، اما ادغام حرفه کوتر با ثروت هیلیارد از ازدواج مادر و پدر مایکل ، کوتر – هیلیارد کنونی را بوجود آورده بود.
ریچارد کوتر میدانست که چطوری پول در بیاورد ، اما پول هیلیارد همان پول پر از قدمت بود که همراه خود سنن و آداب قدرت را به ارمغان آورده بود.
مایکل به دفعات این بار را بر روی دوش های خود سنگین احساس کرده بود اما از آن بیزار نبود. نانسی هم برای آن احترام قائل بود . میدانست که روزی مایکل در راس کوتر –هیلیارد قرار خواهد گرفت. در اوایل پی در پی در این باره حرف میزدند و بعد وقتی پی بردند که احساسشان نسبت بهم واقعا تا چه حد جدی است ، صحبتش را از سر گرفتند. اما مایکل یقین داشت زنی را پیدا کرده که بخوبی میتواند بار مسئولیت خانوادگی را همراه با وظایف شغلی به دوش بکشد. یتیم خانه در جهت آماده کردن نانسی برای ایفای نقشی که مایکل مطمئن بود از عهده او ساخته است هیچ کاری نکرده بود، ولی زمینه لازم برای سازندگی در روحیه نانسی وجود داشت.
در این لحظه مایکل با غروری تحمل ناپذیر به نانسی که جلوی او رکاب میزد و با سرعت پیش میرفت چشم دوخته بود. چه مطمئن بود از خودش!… چقدر قوی بود!… با ساقهای ترکه ای ، چه ماهرانه رکاب میزد!… نانسی سرش را به عقب چرخاند و نگاهش به او افتاد و خندید. مایکل دلش میخواست سرعت بگیرد و او را از دوچرخه پائین بکشد. اما این فکر ها را از مغزش بیرون راند و با او کورس گذاشت.
– هی کله پوک ! صبر کن تا منهم بهت برسم.
چند لحظه بعد به مجاورت او رسید. اکنون که هردو سرعتشان را کم کرده بودند ، براحتی اندک فاصله میانشان را با دراز کردن دستش پر کرد.
– نانسی ، امروز خوشگل شده ای .
در آن هوای بهاری صدایش نوازشگر بود. در اطرافشان دنیا سبز و زنده بود.
– میدانی چقدر دوستت دارم؟
– اوه،.. شاید نصف مقداری که من دوستت دارم آقای هیلیارد.
– واقعا شاهکار زدی با این معلوماتت.
مایکل همیشه او را سر نشاط میآورد . هر کار عجیب و غریبی از او ساخته بود. نانسی اینرا از همان بار اولی که مایکل قدم به گالری او گذاشت و تهدیدش کرد که اگر همه تابلوهایش را به او نفروشد همانجا لخت مادرزاد میشود فهمید.
مایکل ادامه داد: تصادفا من ترا هفت برابر بیشتر دوست دارم.
نانسی دوباره به او پوزخندی زد . هوا با بو کشید و بر سرعت حرکت خود افزود.
– نوچ… من بیشتر دوستت دارم.
مایکل تلاش کرد تا به او برسد : آخر از کجا میدانی ؟
– بابا نوئل بهم گفت.
و با این حرف از مایکل سبقت گرفت . این بار مایکل مانع از جلو افتادن او در آن گذرگاه باریک نشد. سر حال و خوش بودند و مایکل از تماشای او لذت میبرد. حالت موزون پاهای او در شلوار جین ، کمر باریکش ، شانه های خوش تراشش که گرم کن قرمز رنگی بنرمی دور آن ها گره خورده بود و آن پیچ و تاب زیبای موهای تیره اش چشم نواز بود. میتوانست سالهای سال به تماشای او بنشیند، و در واقع چنین نقشه ای هم کشیده بود. همین یادش انداخت که قصد داشت امروز صبح با نانسی در این مورد حرف بزند. دوباره فاصله ای را که بینشان بوجود آمده بود طی کرد و با دست آهسته به پشت او زد:
– معذرت میخواهم خانم هیلیارد!
نانسی از شنیدن این کلمه یکه خورد و آنگاه لبخندی شرمگین بر لبانش نشست . خورشید روی صورتش میدرخشید و مایکل میتونست در پرتو آفتاب کک مک های ریز و صورت او را ببیند که گوئی غباری از طلا بود و پریان روی پوست گندمی اش نهاده بودند. او که دو سال برای رسیدن به این لحظه صبر کرده بود، دوباره با لذتی بی پایان این کلمات را بر زبان آورد:
– من گفتم خانم هیلیارد!
نانسی با تردید و کمی ترس گفت: فکر نمیکنی که عجله بخرج میدهی مایکل؟
آخر تا مایکل با مادرش ماریون مشورت نمیکرد هیچ قول و قراری بین خودشان اعتبار نداشت.
مایکل پاسخ داد: کار من به هیچ وجه عجولانه نیست. به عقیده من بهتر است دو هفته دیگر ، بلافاصله پس از فارغ التحصیل شدنم عروسی را راه بیندازیم.
مدتها بود که قرار یک عروسی ساده و بی تشریفات را گذاشته بودند. نانسی که خانواده ای نداشت ، مایکل هم دلش میخواست در آن لحظه گرانقدر زندگیش فقط او باشد و نانسی ، نه یک گله هزار نفری مهمان، یا لشگری از عکاسان مطبوعات.
مایکل ادامه داد: راستش را بخواهی فکر کرده ام همین امشب به نیویورک بروم و با ماریون صحبت کنم.
– امشب؟…
سئوال نانسی هراسی را در خود پنهان داشت. او دو چرخه را رها کرد تا خودش به آرامی متوقف شود.
مایکل با پائین آوردن سر به او جواب مثبت داد.
نانسی به تپه های پر پشت اطراف نظری انداخت. دلش گرفت . ترس قلبش را میفشرد. سئوالی در ذهنش میجوشید که از شنیدن پاسخ آن وحشت داشت . با اینحال پرسید: فکر میکنی او چه بگوید؟…
– معلوم است که “بله”. تو جدا نگرانی؟
اما هر دو بخوبی میدانستند که سئوال مایکل چه بی معنی است . اسباب نگرانی برای آنها کم نبود.
ماریون دختر کوچولوئی نبود که در عروسی ها گل بدست بگیرد و دنبال عروس و داماد شادمانه هلهله سر بدهد. او مادر مایکل بود ، یک زن با قدرت و مصمم، با احساسات سر و کاری نداشت و قلبی چون فولاد در سینه اش میتپید. بعد از مرگ پدر خود ، مسئولیت اداره حرفه خانوادگی را بعهده گرفت و یک مرتبه دیگر پس از مرگ شوهرش با اراده استوار و عزمی نو این بار را بر دوش خود نهاد.
هیچ چیز نمیتوانست جلوی ماریون هیلیارد بایستد. هیچ چیز ! و بطور حتم یک دختر جوان یا حتی تنها پسرش هم چنین قدرتی نداشتند.
اگر او دلش نمیخواست که نانسی و مایکل زن و شوهر شوند ، هیچ عاملی نمیتوانست وادارش کند که آن بله را که مایکل وانمود میکرد به گرفتنش اطمینان کامل دارد بر زبان آورد.
نانسی بطور دقیق میدانست که ماریون هیلیارد در باره او چه نظری دارد. ماریون هیچوقت احساساتش را مخفی نکرده بود، یا دست کم نه بعد از لحظه ای که پی برد جفتک پرانی مایکل با اون نقاشه ممکن است واقعیتی داشته باشد.
از این رو مایکل را چند با به نیویورک احضار کرد. ابتدا از در گرمی و محبت و صمیمیت وارد شد تا دلش را بدست بیاورد، و رأیش را از نانسی بزند. اما چون این تلاشها بی اثر ماند، طوفانی براه انداخت و بنای تهدید را گذاشت تا او را به ستوه بیاورد. سپس تسلیم شد. یا ظاهرا وانمود میکرد که تسلیم شده است .
مایکل کوتاه آمدن او را نشانه دلگرم کننده میدانست ولی نانسی به اندازه او مطمئن نبود. یک حس درونی به نانسی هشدار میداد که ماریون آگاهانه عمل میکند و در حال حاضر به سادگی تصمیم گرفته این قضیه را نادیده بگیرد.
از آن پس احضار مایکل به نیویورک متوقف شد. افترائی زده نشد ، بخاطر آنچه که قبلا به مایکل گفته شده بود هیچ معذرتی خواسته نشد. و در عین حال هیچ مشکل تازه ای هم به وجود نیامد. از نظر آن زن ، نانسی مطلقا وجود نداشت..
با وجود این نانسی با حیرت احساس میکرد که این نادیده انگاشته شدن از سوی مادر مایکل چقدر رنجش میدهد. او که خود نه مادری داشت و نه پدری ، همیشه در باره رابطه ای که با ماریون پیدا خواهد کرد رویای شیرینی در سر میپروراند. آرزو داشت که با هم دوست بشوند. ماریون به او علاقه پیدا کند، با هم برای مایکل به خرید بروند… و سر انجام ماریون برای او همان مادری بشود که هرگز نداشته یا نشناخته .

 

اما ماریون به آسانی در قالب این نقش ها فرو نمیرفت. در این دوسه سال نانسی بحد کافی فرصت داشت که این موضوع را درک کند. فقط مایکل با خیره سری روی این حرف ایستاده بود که مادرش تغییر رای خواهد داد. او میاندیشید که مادرش در مقابل علاقه و محبت آندو چاره ای جز تسلیم ندارد و روزی میرسد که این حقیقت را درک میکند و از آن پس مادرش و نانسی دوستان خوبی برای هم میشوند.
با این حال نانسی هیچگاه به اندازه مایکل احساس اطمینان نمیکرد. او حتی مایکل را وادار میکرد که در باره این امکان که ماریون هرگز وجود او را نپذیرد و با ازدواجشان موافقت نکند صحبت کنند. آن وقت چه میشد؟
– آنوقت ما میپریم توی اتومبیل و به اولین محضر میرویم . هردوی ما به سن قانونی رسیده ایم ، مگر نه؟…
آنروز در پایه تپه مدتی دراز در سکوت ایستادند و چشم به منظره سر سبز اطراف دوختند. سپس مایکل گفت: دوستت دارم کوچولو…
-منهم ترا دوست دارم.
مایکل با نگاه خود چشمان او را به سکوت فرا میخواند، ولی هیچ چیز نمیتوانست سئوالاتی را که در سر هر دوی آنها میجوشید خاموش کند، هیچ چیز، جز گفتگو با ماریون.
نانسی دوچرخه اش را رها کرد تا بیفتد. آهی کشید و گفت: ایکاش آسانتر بود مایکل.
– همینطور هم هست . خودت خواهی دید. حالا بلند شو. قرار است دوچرخه سواری کنیم یا تمام روز همینجا بایستیم؟
مایکل دوچرخه او را برایش بلند کرد و لبخندی زد.
یک لحظه بعد دوباره در راه بودند، خندان و بازیگوش و آواز خوان. چنان که گوئی ماریونی وجود ندارد. ولی او وجود داشت. همیشه سایه وجودش بر زندگی آنها سنگینی میکرد.
ماریون بیش از آنکه یک زن باشد ، یک موسسه بود. با این حال همیشه در آنجا بود. در زندگی مایکل و حالا هم در زندگی نانسی.
خورشید در آسمان بالا میآمد که از حومه شهر گذشتند. گاهی از هم جلو میزدند و گاه پهلو به پهلوی هم دوچرخه میراندند. یک لحظه سر بسر هم میگذاشتند و لحظه ای بعد ساکت و متفکر در خود فرو میرفتند.
نزدیک ظهر به ری وربیچ رسیدند و چهره آشنائی را دیدند که بسوی آنها میآمد.
بن آوری بود با یک دوست دختر تازه در کنارش. موبور لنگ دراز دیگر.
بن خنده را سر داد: هی ،.. رفقا به بازار مکاره میروید؟
سپس با یک حرکت مبهم دست جنت را معرفی کرد. همه به هم سلام کردند.
نانسی دستش را چون سایه بانی بالای چشم گذاشت و نگاهش را به دور دست دوخت تا بازار مکاره را ببیند. اما هنوز چندین بلوک دیگر را باید طی میکردند.
در جواب بن ، مایکل متقابلا پرسید: به رفتنش میارزد؟
– صد در صد. ما یک سگ کوچولو بردیم . (به موجود کوچک بیریختی که در سبد جنت بود اشاره کرد.) همچنین یک لاک پت سبز (که معلوم نبود چطوری گمش کرده بودند) و دوقوطی نوشابه . بلال سرخ کرده هم دارند که معرکه است.
مایکل گفت: قانعم کردی.
آنگاه نگاهش را بسوی نانسی متوجه ساخت و با تبسمی پرسید: میرویم؟
– معلوم است که میرویم . شما دوتا دارید برمیگردید؟
اما سئوالش بیجا بود. خودش میتوانست ببیند که آنها در راه برگشتن هستند. برق محسوسی در چشمان بن میدرخشید و بظاهر جنت هم با او همدل بود. نانسی از مشاهده آن حالت بی اختیار لبخندی بر لبانش نقش بست.
بن به نانسی جواب داد: آره ، ما از ساعت شش صبح امروز بیرون بوده ایم. من خسته ام . راستی برای شام چه برنامه ای دارید؟ دلتان میخواهد برای خوردن یک پیتزا نیش ترمزی بزنید؟
اتاق بن فقط چند در پائین تر از اتاق مایک بود. نانسی با لبخند گشاده ای به مایکل نگریست: آقا برنامه امشب برای شام چیست؟
اما مایکل با علامت سر پیشنهاد بن را رد کرد: امشب کمی گرفتارم باشد یک شب دیگر.
یاد آوری سریعی از ملاقات با ماریون بود.
بن گفت: خیلی خب ، باشد، به امید دیدار.
بن و جنت دستی تکان دادند و دور شدند. نانسی و مایکل به طرف بازار مکاره حرکت کردند . نانسی به مایکل چشم دوخت:براستی خیال داری امشب به دیدن او بروی؟
– بله . خواهش میکنم دیگر دلواپس نباش. همه چیز به خیر و خوشی خواهد گذشت . راستی تا یادم نرفته مادرم میگفت که کار او درست شده .
نانسی با حالتی پرسشگر مایکل را نگریست: کار کی ؟… بن؟…
– آره . من و او همزمان کار خود را در موسسه شـروع میکنیم . منتها زمینه کارمان متفاوت است .
مایکل خشنود و راضی بنظر میرسید. او و بن از دوره دبستان دوست و باهم مثل دو برادر بودند.
نانسی پرسید: خود بن خبر دارد؟
برق لبخندی بر لبهای مایکل درخشید و در جواب سری تکان داد: فکر کردم که هیجان شنیدن این خبر را بطور رسمی تقدیمش کنم . نمیخواستم قضیه برایش بیمزه شود.
نانسی هم تبسمی کرد: تو بینظیری مایکل هیلیارد و من عاشقت هستم.
سپاسگزارم خانم “هی”
-دست بردار مایکل.
نانسی این اسم را بیش از آن دوست داشت که بخواهد در هر کجا آنرا بشنود، حتی از زبان مایکل. اما مایکل جدی بود
– من دست بر نمیدارم . تو هم بهتر است به این اسم عادت کنی.
– بموقعش عادت میکنم . ولی تا آن روز فرا برسد دوشیزه مک آلیستر کاملا برازنده ام هست.
– آنروز بطور دقیق دو هفته دیگر فرا خواهد رسید. زود باش بجنب میخواهم با تو مسابقه بدهم.
پهلو به پهلوی هم ، با سرعت ، نفس زنان و خنده کنان پیش میرفتند.
مایکل سی ثانیه زودتر از نانسی به در ورودی بازار مکاره رسید. هردو عرق کرده بودند و سر حال و بی دغدغه خاطر مینمودند.
نانسی پرسید: خب … آقا ، اول از همه نوبت چیست؟
گرچه خودش از قبل جواب را حدس زده بود و حدسش هم درست از آب در آمد.
– معلومست که بلال. احتیاجی به سئوال بود؟
– راستش نه .
دوچرخه هایشان را کنار یک درخت جا دادند . میدانستند که در آن حومه شهر هیچکس دوچرخه آنها را نخواهد دزدید. سپس قدم زنان راه افتادند.
ده دقیقه بعد ، شادمانه در کناری ایستاده بلال میخوردند. روغن از سر و رویشان میچکید .
بعد از آن سوسیس ها را به نیش کشیدند و پشت آن نوشابه های خنک را جرعه جرعه فرو دادند.
دست آخر نانسی یک پشمک عظیم را بدرقه همه اینها کرد.
مایکل به پشمکی که او میبلعید اشاره کرد و پرسید: چطور میتوانی این آشغال را فرو بدهی؟
نانسی که مثل یک دختر بچه پنج ساله شاد و سر حال مینمود ، در همان حال که پشمک خود را فرو میداد جواب مختصری داد: خیلی ساده ، خوشمزه است.
– تازگی ها به تو گفته ام چقدر خوشگلی؟
نانسی با صورت سفید شده و پر پشمک به او خندید. مایکل دستمالی برداشت و چانه او را پاک کرد و گفت: اگر خودت را ترو تمیز کنی، میتوانیم با هم عکس بگیریم.
نانسی یک پشمک دیگر به نیش کشید و باز هم دماغش گم شد.
– اوهوم … کجا؟
– تو غیر قابل پیش بینی هستی ! نگاه کن ، آنجا…
مایکل به غرفه ای اشاره میکرد که میتوانستند صورتشان را از سوراخهائی بیرون بیاورند تا عکسشان در زمینه یک دورنمای بیگانه بیفتد. انتخاب زمینه عکس با خودشان بود.
مدتی در غرفه گشتند تا سر انجام رت باتلر و اسکارلت اوهارا را انتخاب کردند.
عجیب آنکه در عکس برخلاف انتظار قبلی خود به هیچوجه قیافه احمقانه ای پیدا نکردند. نانسی در آن لباس محلی که ماهرانه نقاشی شده بود خوشگلتر از همیشه مینمود. زیبائی چشمگیر و ظرافت خطوط صورت او با لباس پر چین و محلی آن دختر جنوبی کامل میگشت.
مایکل هم یک جوان خوش گذران مینمود.
عکاس عکس آنها را به دستشان داد و یک دلار خودش را گرفت و گفت: باید این عکس را در آرشیو خودم نگهدارم . شما دوتا خیلی خوب افتاده اید.
نانسی از این ستایش ذوق کرد و گفت: خیلی ممنون.
ولی مایکل فقط با لبخندی تعریف عکاس را پذیرفت. او خودش همیشه به وجود نانسی میبالید. فقط دو هفته دیگر … و بعد … اما فشار وحشیانه ای که نانسی بر آستین پیراهن مایکل وارد آورد، او را از عالم رویاهای صبحگاهی بیرون کشید.
– هی ! آنجا را نگاه ! پرتاب حلقه…
نانسی از وقتی که یک دختر کوچولو بود، همیشه دلش میخواست در بازار مکاره به غرفه پرتاب حلقه برود و بازی کند، ولی هر بار دایه های یتیم خانه میگفتند که خیلی خرج بر میدارد. نانسی خودش را برای مایکل لوس کرد: میشود برویم؟
مایکل ، تعظیم کوچکی به او کرد و بازویش را پیش برد : بله … البته عزیزم.
مایکل قدم زنان بسوی غرفه میرفت ولی نانسی هیجان زده تر از آن بود که به قدم زدن اکتفا کند. مثل یک بچه جست و خیز میکرد. شور و شعف او مایکل را بر سر نشاط میآورد. عاقبت نانسی اصرار کرد: زود باش…. میخواهم همین حالا بازی کنم . میشود؟
– حتما نازنینم.
مایکل یک دلار داد و متصدی غرفه چهار دسته حلقه را که برای چهار دور بازی بود جلویشان گذاشت. بیشتر مشتریان فقط ربع دلار میدادند ، اما نانسی در بازی ناشی بود و همه حلقه هایش پخش و پلا میشد.
مایکل با تعجب به او چشم دوخته بود: ببینم … دقیقا کدام جایزه مطلوب تست؟
برقی در نگاه نانسی درخشید. مثل یک بچه کوچک زمزمه کرد: گردنبند را میخواهم . تا حالا یک گردنبند پر زرق و برق نداشته ام .
این همان چیزی بود که در عالم بچگی همیشه حسرتش را بدل داشت. یک گردنبند براق و درخشان و بدلی.
مایکل گفت: راضی کردن تو خیلی آسان است عزیزم. حتم داری که یک سگ کوچولو را ترجیح نمیدهی؟
یک سگ مثل سگی که جنت در سبد گذاشته بود را در نظر داشت. اما نانسی با اراده قاطع سرش را بالا برد: نه … گردنبند را میخواهم.
– امر ، امر خانم است .
بدنبال این حرف مایکل هر سه حلقه را درست به هدف زد. متصدی غرفه با تبسمی ، گردنبند را به او داد و مایکل بدون درنگ گردنبند را به دور گردن نانسی بست.
– بفرمائید مادموازل. متعلق به شماست . آیا لازم میدانید که بیمه اش کنیم ؟
نانسی با ظرافت گردنبند را لمس کرد . دانستن این که گردنبند دور گردنش برق میزند، شور و حالی به او بخشیده بود.
– گردنبند مرا مسخره نکن. به عقیده من این گردنبند با شکوه است .
– به عقیده من تو با شکوهی. دلت چیز دیگری هم میخواهد؟
نانسی با خنده اظهار داشت: یک پشمک دیگر…
مایکل برایش یک پشمک دیگر خرید. آنگاه نرم نرمک بسوی دوچرخه هایشان براه افتادند.لحظه ای بعد مایکل پرسید: خسته ای ؟
– راستش را بخواهی نه.
– دوست داری کمی دورتر برویم ؟ یک جای باصفا بالای آن تپه هست . میتوانیم مدتی در آنجا بنشینیم و امواج دریا را تماشا کنیم.
– موافقم.
باز سوار دوچرخه راهی شدند. منتها این بار آهسته تر میراندند.
حال و هوای نشاط آمیز تفریح از سرشان پریده بود. هر دو در افکار خود که قسمت اعظم آن متوجه دیگری بود غرق بودند.
نزدیک “ناهانت” که رسیدند نانسی میعادگاه انتخابی مایکل را بالای یک جاده انشعابی در زیر درختان کهنسال دلگشائی مشاهده کرد.
خوشحال بودند که گردش آنروزشان در چنین جای خوش منظره ای پایان میپذیرد.
– وای مایکل … اینجا چه قشنگ است.
– میپسندی اش، مگر نه ؟
بر علفزار نرم نشستند. جلوی پیشانی حاشیه باریک شنی آغاز میشد و آن سو تر امواج بلند و یکنواخت روی یک تپه دریائی که درست تا زیر آب سر کشیده بود خرد میگشت.
مایکل گفت: همیشه دلم میخواست ترا به اینجا بیاورم.
– چقدر خوشحالم که امروز این کار را کردی.
در سکوت نشسته بودند. ناگهان نانسی از جا جست . مایکل پرسید: چی شده؟
– کاری دارم.
– برو آن پشت بوته ها.
نانسی در همانحال که بسوی نقطه ای در ساحل میدوید جواب داد: نه کله پوک . آن کار نه.
مایکل آرام دنبالش میرفت . حیرت زده بود که این دختر چه فکری در سر دارد.
نانسی در کنار یک صخره بزرگ ایستاد. با حرارت و شور تقلا میکرد که آن صخره را جابجا کند ولی تلاشش بی نتیجه ماند.
مایکل سر در نمیآورد. دست آخر گفت: هی بچه جان بگذار کمکت کنم . میخواهی چه کار کنی؟
– فقط میخواهم برای یک لحظه از جا بلندش کنم . نگاه کن ، اینجا را….
صخره زیر فشار محکم مایکل کمی راه داد و جنبید و یک حفره نمناک زیر آن نمایان شد.

 

نانسی بسرعت گردنبند آبی درخشان را از گردنش باز کرد. آنرا لحظه ای در دست نگاهداشت . چشمانش بسته بود. سپس آنرا در میان شنهای زیر صخره انداخت و گفت: خیلی خوب ، صخره را سر جایش بگذار.
– روی گردنبند؟…
نانسی با سر اشاره مثبت کرد. در تمام مدت نگاهش به تلولوی گردنبند آبی دوخته شده بود.
– این گردنبند یاد بودی از پیوند ما خواهد بود ، یک یاد بود همیشگی از یک پیوند دائمی . آنرا دفن میکنیم که تا وقتی این صخره و این ساحل و این درخت ها در اینجا هستند ، پیوند ما هم باقی بماند.
مایکل لبخند محوی بر لب نشاند.
– داریم خیلی خیالپرداز میشویم.
– چرا نشویم ؟ اگر آنقدر خوشبختی که عاشق باشی، عشقت را گرامی بدار. آشیانه ای به آن بده.
– حق با توست . کاملا حق با توست . خیلی خب . پس اینجا آشیانه عشق ماست.
– حالا بیا پیمانی ببندیم. من قسم میخورم که هرگز از خاطر نبرم که چه چیزی در اینجاست ، یا چرا در اینجاست . حالا نوبت توست.
نانسی همانطور که زانو زده بود به مایکل نگاه کرد. مایکل باز لبهایش از تبسمی درخشید . هیچگاه تا به این اندازه دلباخته نانسی نبود.
– من پیمان میبندم… عهد میکنم که هرگز به تو نگویم خداحافظ…
و آنگاه بدون هیچ دلیل خاصی هر دو خنده را سر دادند . چرا که جوان بودن ، رمانتیک بودن و حتی غرق در روغن بلال بودن خوش آیند است. روز دلپذیری بر آنها گذشته بود.
مایکل پرسید: حالا میتوانیم برویم؟
نانسی با سر رضایت داد . بطرف جائی که دوچرخه هایشان را گذاشته بودند روانه شدند.
دو ساعت بعد به آپارتمان کوچک و زیبای نانسی که نزدیک خوابگاه دانشجویان قرار داشت رسیدند.
مایکل در حالی که خود را روی کاناپه رها میکرد، نگاهی به دور و بر آپارتمان انداخت و یک بار دیگر حس کرد که بودن در این خانه برایش چقدر لذت بخش است و در آن چه آسایشی دارد. تنها خانه واقعی که تا بحال شناخته . آپارتمان وسیع مادرش هیچگاه آسایشی به او نمیبخشید، ولی این خانه کوچک ، چرا. فرح بخش و با روح بود. هر گوشه آن نموداری از روحیه صمیمی نانسی بود و هر تکه از اثاثیه اش سلیقه ظریف او را نشان میداد. تابلوهائی که در طی سالها کشیده بود ، رنگهای گرمی که برای دیوارها انتخاب کرده بود، یک کاناپه نرم از مخمل قهوه ای ، یک قالیچه پوستی که از یک دوست خریده بود. همیشه در گوشه و کنار خانه ، گل بود و گیاهانی که نانسی با همه دقت به آنها میرسید.
– نانسی میدانی که چقدر این خانه را دوست دارم؟
نانسی نگاه غریبانه ای به اطراف افکند.
– آره میدانم ، خود منهم همینطور. دل کندن از اینجا مشکل است . توی این فکر هستم که بعد از عروسی مان چه کنیم؟
– همه این اثاثیه قشنگ را به نیویورک میبریم . آشیانه کوچک گرمی برایشان پیدا میکنیم.
ناگهان نگاه مایکل بسمت چیزی کشیده شد.
– این چیست ؟ جدید است ؟
به سه پایه نقاشی نانسی اشاره میکرد که تابلوی روی آن هنوز در مراحل اولیه کار بود. اما حتی در آن مرحله هم حالت همیشگی تابلوهای نانسی را داشت. تابلو دورنمائی از درخت و مزرعه بود. اما وقتی مایکل بطرف آن رفت ، پسر کوچکی را هم دید که در یک درخت پنهان شده و پاهایش را آویزان کرده . با کنجکاوی پرسید: وقتی برگهای درخت را بکشی ، باز پسرک پیداست؟
– شاید . اما چه فرقی میکند؟ ما که میدانیم پسرک آنجاست. تابلو را میپسندی؟
قبل از آنکه مایکل جواب دهد، نانسی علاقه او را به تابلو در نگاهش خواند و غرق لذت شد. مایکل همیشه هنر او را کاملا درک میکرد . او در پاسخ نانسی گفت: من عاشق این تابلو هستم.
– در اینصورت وقتی که تمام بشود بعنوان هدیه عروسی بتو تقدیم خواهد شد.
– چه هدیه سخاوتمندانه ای …. راستی ، صحبت هدیه عروسی شد….
مایکل نگاهی به ساعتش انداخت . کمی از پنج گذشته بود. میخواست ساعت شش در فرودگاه باشد.
ادامه داد : باید راه بیفتم .
– براستی خیال داری امشب بروی؟
– آره این ملاقات خیلی اهمیت دارد. تا چند ساعت دیگر بر میگردم. فکر میکنم حدود هفت و نیم –هشت به خانه ماریون برسم . بستگی به وضع ترافیک دارد. بعد میتوانم با آخرین هواپیما که ساعت یازده حرکت میکند برگردم و تا نیمه شب به خانه برسم. خب ؟
– خب !
با این وجود نانسی در قلب خود تردیدی احساس میکرد دلواپس رفتن مایکل بود. نمیخواست که او برود. هرچند که دلیلی هم برای دلشوره خود نمیافت.
– امیدوارم همه چیز بخوبی بگذرد.
– یقین دارم که همینطور میشود.
با اینحال ، هردوی آنها خوب میدانستند که ماریون فقط کاری را میکند که مایل به انجام آن است، و به حرفهائی گوش میسپرد که میخواهد آنها را بشنود، و تنها موضوعاتی را میفهمد که موافق طبعش باشد.
با وجود این مایکل به دلش افتاده بود که او و نانسی در این مبارزه بر ماریون پیروز میشوند. باید پیروز میشدند . او باید به نانسی میرسید ، به هر قیمتی ، به هر بهائی.
مایکل کراواتی دور یقه پیراهن اسپرتش لغزاند و یک کت نازک را از پشت صندلی قاپ زد. خودش آن کت را صبح همانروز در آنجا گذاشته بود. اطلاع داشت که هوا در نیویورک گرم است ولی در ضمن میدانست که در خانه ماریون باید با کت و کراوات حاضر شود. رعایت این نکات ضروری بود. ماریون به هیچوجه تاب تحمل هیپی ها ، یا هیچ ها … مثل نانسی را نداشت.
در هنگام خداحافظی هر دو آگاه بودند که مایکل با چه واکنشی روبرو خواهد بود.
– موفق باشی.
– دوستت دارم.
نانسی مدتی طولانی در آپارتمان ساکت نشست و به عکسی که در بازار مکاره انداخته بودند چشم دوخت. رت و اسکارلت ، عشاق جاودانی …. در آن دورنمای بومی چوبی ، با صورت هائی که از توی سوراخ بیرون آورده بودند….
ولی ظاهرشان احمقانه نمینمود، بلکه شادی و خوش بختی قلبی شان ، را نشان میداد. نانسی دو به شک بود که آیا ماریون میتواند این موضوع را درک کند؟ آیا او تفاوت بین آدم خوشبخت و آدم احمق را میداند ؟ همان تفاوتی را که بین واقعیت و خیالات است؟ مشکوک بود که آیا ماریون اصلا قوه فهم و درک دارد؟

*****

میز اتاق ناهار خوری همانند یک دریاچه تلالو داشت. فقط در کنار ساحل رومیزی کتانی کرم رنگی که یک ظرف چینی به رنگ آبی و طلائی زینت بخش آن بود به این تلالو خدشه وارد میساخت . در کنار ظرف یک سرویس قهوه خوری نقره قرار داشت و یک زنگ نقره ای زینتی کوچک.
ماریون هیلیارد دود سیگاری را که تازه روشن کرده بود ، با آهی از میان لبها بیرون فرستاد و به صندلی اش تکیه داد. امروز خسته شده بود. یکشنبه ها همیشه خسته اش میکردند. گاهی به این فکر میافتاد که در خانه بیش از اداره کار میکند. یکشنبه را به مکاتبات شخصی ، مطالعه گزارش های آشپز و خانه دار ، تهیه فهرستی از کمبودهای گنجه لباسش و صورتی تعمیراتی که متوجه شده بود لازمست در خانه انجام گیرد و تهیه برنامه غذائی برای روزهای هفته میگذراند. این کارها برایش شاق بود، ولی از سالها پیش ، حتی قبل از آنکه کار اداری را آغاز کند، برنامه یکشنبه هایش همین بود.
آن زمان هم که جانشین شوهرش شد ، باز یکشنبه ها را صرف رسیدگی به امور خانه و مراقبت از مایکل در غیاب پرستارش که به مرخصی میرفت میکرد.
یاد آوری این خاطره لبخندی بر لب او نشاند. لحظه ای چشمانش را بست. چه یکشنبه های عزیزی ! چندین ساعت را با پسرش میگذراند. بی آنکه هیچ کس مزاحمشان بشود، یا بخواهد پسرش را از دستش بیرون بیاورد.
بعد از آن دیگر هیچ یکشنبه ای به آنسان نگذشت . سالهای سال او و مایکل از هم دور ماندند.
ماریون به آرامی بر روی صندلی نشست و پسرش را در هجده سال قبل مشاهده کرد، آن زمان که پسرک شش ساله و کاملا متعلق به مادرش بود. یک قطره اشک شفاف از لای مژگانش خزید . چقدر به آن بچه دلبسته بود . حاضر بود برای او همه کار بکند. در واقع همه کار هم کرد. برای او یک امپراطوری را حراست کرد. گنجینه ای را از نسلی دریافت نمود و از آن مراقبت کرد تا آنرا به نسل بعدی تحویل دهد. این گرانبهاترین هدیه او به مایکل محسوب میشد. موسسه کورت – هیلیارد کم کم همانطور که به پسرش عشق میورزید به آن حرفه هم دلبستگی پیدا کرده بود.
– خوشگل شده ای مادر.
ماریون چشمانش را با تعجب گشود و پسرش را دید که در استانه اتاق ناهار خوری ایستاده . چقدر دلش میخواست در آن لحظه گریه کند . آرزو داشت مثل تمام سالهای پیش او را در آغوش خود بگیرد. اما فقط لبخند مختصری زد و گفت: صدای زنگ در را نشنیدم.
در لحن کلامش هیچ دعوتی به صمیمیت و کوچکترین اثری از آنچه که در قلب خود احساس میکرد نمایان نبود. تا بحال هیچس نفهمیده بود که درون ماریون چه میگذرد. مایکل گفت: من از کلید خودم استفاده کردم. میتوانم بیایم تو..؟
– البته ، دسر میل داری؟
مایکل آهسته قدم به داخل اتاق گذاشت . لبخند کوچک و لرزانی بر لبانش بازی میکرد. مثل یک پسر بچه توی بشقاب مادرش سرک کشید.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_…8007_n.jpg]
ارسال‌ها
}
sara jon joni
User-sara-jon-joni
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 6,532
موضوع‌ها: 214
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۰
اعتبار: 10,145
#3
۰۱-۰۴-۱۳۹۱, ۰۲:۲۲ ق.ظ
هوم …. چی خوردی ؟ انگار باید شکلات باشد، هان؟
ماریون خنده اش گرفت و با سر اشاره کرد. این پسر هیچ وقت بزرگ نمیشد، یا دست کم از جهاتی همیشه یک پسر بچه باقی میماند.
– شیرینی کرم دار است . میخواهی کمی بخوری؟ متی هنوز در آشپزخانه هست.
– شاید دارد حساب ته مانده اش را میرسد؟
هر دو از این حرف که میدانستند دور از حقیقت نیست خنده را سر دادند . با این حال ماریون زنگ را بصدا در آورد.
متی یکلحظه بعد حاضر شد. در روپوش سیاه قیطان دوزی رنگ پریده بنظر میرسید. او عمری را در دویدن و رفتن و آوردن و خدمت کردن به دیگران گذرانده بود. فقط گاه بگاه یکشنبه هائی را به خودش اختصاص میداد و تازه در آنروزها هم که آن همه حسرت فرا رسیدنشان را کشیده بود، هیچ کار خاصی نداشت که انجام بدهد.
– بله خانم؟
ماریون دستور داد: برای آقای هیلیارد قهوه بیاور و عزیزم دسر میخوری؟
مایکل با سر اشاره کرد که نه… و دیگر هیچی.
– اطاعت خانم.
یک لحظه مایکل اسیر آن حیرت همیشگی شد که چرا مادرش هیچوقت ازمستخدمین تشکر نمیکند. چنان که گوئی آنها فقط برای اجرای اوامر او به دنیا آمده اند. ولی می دانست که عقیده مادرش هم همین است ! این زن همیشه در میان لشگری از خدمتکاران و منشی ها و بر خوردار از همه گونه امکانات کمک زندگی کرده بود. ماریون کودکی اش را تنها ولی در رفاه گذرانده بود. وقتی سه سالش بود مادر و تنها برادرش در یک سانحه از بین رفتند. برادری که وارث تاج و تخت امپراطوری آرشیتکتی کوتر محسوب میشد. بعد از آن حادثه ، ماریون جانشین او شد و از زمانی که بر تخت نشست ، کارش را با لیاقت تمام انجام داد.
– خب پسرم ، دانشکده در چه حال است ؟
– شکر خدا تقریبا تمام شد. فقط دو هفته به جشن فارغ التحصیلی مانده.
– میدانم . من به تو افتخار میکنم . خودت هم اینرا میدانی . دکترا مدرک با ارزشی است ، بخصوص در رشته معماری.
لحن مادرش او را بر می انگیخت که بگوید ” آخ مادر” درست مثل زمان نه سالگی اش .
ماریون ادامه داد: همین هفته با آن جوان آوری برای کارش تماس میگیریم . تو که چیزی به او نگفته ای؟
ماریون این حرف را بیشتر از روی کنجکاوی میزد تا سختگیری . برایش ذره اهمیت نداشت که مایکل به بن چیزی گفته باشد یا خیر . به عقیده او ذوق زده کردن بن که مایکل این همه مهم تلقی اش میکرد، بچگانه و ابلهانه بود.
مایکل جواب داد: نه ، چیزی نگفته ام. خیلی خوشحال خواهد شد.
– باید از خوشحالی سر از پا نشناسد . این یک شغل عالیست.
– بن لیاقتش را دارد.
– امیدوارم همینطور باشد
ماریون هرگز وقت را تلف نمیکرد.
– تو چی ؟ برای شروع کار آماده ای ؟ دفتر کار تو تا هفته آینده حاضر خواهد شد.
از فکر دفتر کار برقی در چشمان مایکل درخشیدن گرفت. چه دفتر کار قشنگی پیدا میکرد. تزئینات چوبی دیوارهای آن به تزئینات اتاق کار پدرش شبیه بود. بانضمام تابلوهای سیاه قلم متعلق به پدرش ، یک کاناپه با صندلی ها چرمی براق و یک دست مبل به سبک دوره جرج پادشاه انگلستان. مادرش تمام این اثاثیه را در تعطیلات مختلف از لندن خریده بود. ماریون با غرور ادامه داد: پسر عزیزم ، واقعا که دفتر کار پر شکوهی داری.
پرتو لبخندی چهره مایکل را روشن ساخت: چه خوب ، من چند تا تابلو دارم که میخواهم قاب بگیرم. اما صبر میکنم تا نگاهی به دکوراسیون اتاق بیندازم.
– احتیاجی به این کار نیست. من همه چیزهائی را که برای دیوارها لازم باشد خریده ام.
اما مایکل از آن فکر منصرف نمیشد. آخر پای تابلوهای نانسی در میان بود. ناگهان شعله ای در نگاهش زبانه کشید. مادرش با دقت به او چشم دوخته بود. چیزی در صورت مایکل میدید. مایکل گفت: مادر …
با آه کوتاهی پهلوی مادرش نشست . لحظه ای بعد که متی با قهوه وارد شد، کمی خود را جابجا کرد: متشکرم متی …
– خواهش میکنم آقای هیلیارد.
متی با گرمی همیشگی به مایکل تبسم کرد. مایکل همیشه نسبت به او رفتار مهر آمیزی داشت ، گوئی بیزار بود از این که او را آزرده کند . درست برعکس…
– امر دیگری ندارید خانم؟
– نه . اما … مایکل موافقی که قهوه را در کتابخانه بخوریم؟
– اشکال ندارد.
مایکل از این پیشنهاد راضی بود. شاید در کتابخانه راحت تر میتوانست حرفهایش را بزند. اتاق نهار خوری منزل مادرش همیشه سالن رقص خانه های نیاکان را به یادش میآورد. محیط اتاق حال و هوائی برای یک گفتگوی صمیمانه فراهم نمیکرد، چه برسد برای متقاعد ساختن تدریجی ماریون.
مایکل از جا بلند شد و به دنبال مادرش از اتاق خارج گشت. از سه پله مفروش با قالیهای ضخیم پائین رفتند و یکسر به کتابخانه که درست در سمت چپ قرار داشت وارد شدند.
کتابخانه با منظره پر شکوهی از خیابان پنجم و کنده راحتی از پراک مرکزی و آتشگاهی روشن زینت یافته بود. بر دو دیوار کتابهای متعدد را ردیف بندی کرده بودند و بر دیوار چهارم تصویری از پدر مایکل خود نمائی میکرد. تصویری که مایکل آنرا دوست داشت . چون پدرش در آن بسیار خونگرم و صمیمی مینمود، مثل کسی که انسان دوست دارد با او آشنا شود.
مایکل در بچگی بارها به آن اتاق آمده بود تا ته تصویر پدرش نگاهی بیندازد و با او با صدای بلند درد دل کند. یک بار مادرش او را در حین انجام این کار غافلگیر کرد و گفت این کار احمقانه ایست که مرتکب میشود. ولی بعد ها مایکل ، مادرش را در آن اتاق یافت که گریه میکرد و درست مثل خود او به تصویر چشم دوخته بود.
ماریون در صندلی همیشگی اش که متعلق به عهد لوئی پانزدهم بود و روکش بژ رنگی داشت رو به آتش نشست . امشب لباس او هم به رنگ صندلی بود و در یک لحظه که آتش شعله کشید مایکل او را زیبا یافت.
البته ماریون روزگاری نه چندان دور زنی زیبا بود . حالا پنجاه و هفت سال داشت . مایکل را در سی و سه سالگی به دنیا آورد. پیش از آن فرصتی برای بچه دار شدن نداشت . آن روزها زن بسیار قشنگی بود. همان موهای بور تیره مایکل را داشت که اکنون به خاکستری گرائیده شده بود. روحیه و سر زندگی از ظاهرش رخت بر بسته و در طول سالها جای خود را به چیزهای دیگر و بیشتر از همه با کار داده بود. چشمانی که روزی آبی گل گندمی بود. اکنون تقریبا خاکستری مینمود ، چنان که گوئی زمستان سر انجام از راه رسیده بود.
ماریون گفت : مایکل احساس میکنم که تو امشب به قصد گفت و گو در باره موضوع مهمی به اینجا آمده ای . اتفاقی افتاده؟
ماریون با خود اندیشید آیا او زنی را حامله کرده ؟ اتومبیل خود را خرد کرده؟ به کسی صدمه ای زده؟ البته تا زمانی که مشکلاتش را با او در میان میگذاشت هیچ مسئله ای غیر قابل جبران نبود. ماریون خوشحال بود که پسرش برای چاره جوئی نزد او آمده است .
مایکل جواب داد: نه اتفاقی نیفتاده . ولی موضوعی هست که آمده ام با تو در باره آن بحث کنم.
غلط…! حتی خود مایکل هم بخاطر کلمه غلطی که بر زبان آورده بود بنحو محسوسی خود را جمع و جور کرد. بحث کنم ! باید میگفت : موضوعی هست که میخواه بتو “بگویم” نه اینکه با تو در باره آن بحث کنم. ” احمق”.
مایکل ادامه داد: فکر کردم موقع آن رسیده که با یکدیگر یکرنگ باشیم.
– طوری حرف میزنی که انگار ما با هم دو رو هستیم.
– در مورد بعضی مسائل همینطور هست.
اکنون تمام بدن مایکل منقبض شده بود. روی صندلی خود به جلو خم شد . متوجه پدرش بود که از بالای سر به او مینگریست. ادامه داد: من و تو در مورد نانسی با هم یکرنگ نیستیم مادر.
– نانسی ؟
ماریون لحن مبهمی داشت . ناگهان این میل در دل مایکل زبانه کشید که از جا بپرد و یک سیلی بگوش او بزند . از لحن مادرش هنگام ادای کلمه نانسی نفرت داشت. ماریون طوری اسم نانسی را بر زبان آورد که گوئی او هم یکی از خدمتکارانش است.
– بله . نانسی مک آلیستر دوست من .
– آهان … خب…
سکوت پایان ناپذیری حکمفرما شد. ماریون قاشق مطلا و میناکاری کوچک را در فنجان قهوه خوری خود میچرخاند . سر انجام آنرا در نعلبکی گذاشت . وقتی سکوت را شکست ، چشمانش را حجابی از یخ حاکستری پوشانده بود.
– راجع به نانسی در چه مورد یکرنگ نیستیم ؟
– تو سعی میکنی وانمود کنی که او وجود خارجی ندارد و من میخواهم در این مورد ترا مشوش نکنم . ولی راستش را بخواهی مادر …. من قصد دارم با او ازدواج کنم.
مایکل نفسی عمیق کشید و به پشتی صندلیش تکیه داد و افزود: تا دو هفته دیگر.
– آهان.
ماریون هیلیارد آرامش کامل داشت . نگاهش به هیچ سو منحرف نشد . دستها و صورتش هم کوچکترین حرکتی نکردند. اصلا تکان نخورد.
– میتوانم بپرسم علت این ازدواج چیست؟ نکند دختره حامله است؟
– البته که نه.
– چه خوش بیاری بزرگی ! ممکنست سئوال کنم که در اینصورت چرا قصد ازدواج با او را داری؟ آنهم تا دو هفته دیگر؟
– زیرا دو هفته دیگر فارغ التحصیل میشوم ، بخاطر این که به نیویورک میآیم ، کارم را شروع میکنم ، چون که این مفهومی دارد.
– برای کی مفهوم دارد؟
یخ چشمان ماریون سخت شد و یا ساق پایش با دقت روی دیگری قرار گرفت و صدای خش و خش ابریشم برخاست.
مایکل زیر نگاه خیره و مداوم او احساس ناراحتی میکرد. ماریون درست مثل زمان کار اداری بیرحم بود. او میتوانست هر مردی را بر آشفته کند و حتی در هم بشکند. مایکل پاسخ داد:برای ما مفهوم دارد مادر.
– خیل خب … باشد . ولی برای من که ندارد . از ما دعوت شده با همان گروهی که مرکز پزشکی هارتفورد را ساختیم، یک مرکز پزشکی در سانفرانسیسکو بسازیم. تو دیگر فرصتی برای رسیدن به یک همسر نخواهی داشت . من برای یک الی دو سال آینده خیلی روی تو حساب میکنم . اینرا صادقانه میگویم عزیزم . بهتر است دست نگهداری.
این اولین انعطافی بود که مایکل مشاهده میکرد و تا حدودی به شک افتاد که نکند جای امیدی هم باشد. در جواب گفت: نانسی برای هردوی ما وجود مفیدی خواهد بود مادر . نه فکر مرا بهم میزند و نه موی دماغ تو میشود. او دختر نازنینی است .
– شاید باشد و اما در مورد مفید بودنش … به ننگی که همراهش هست فکر کرده ای؟
در این لحظه برق پیروزی در نگاه ماریون میدرخشید. او میرفت که همه چیز را نابود کند . مایکل ناگهان نفس را در سینه حبس کرد. مثل یک شکار درمانده بود. نمیدانست شکارچی در کجا یا چگونه ضربه آخر را وارد میکند. با ضعف پرسید: چه ننگی؟
– لابد به تو گفته که کی هست؟
ای خدای مهربان ! این زن میخواهد چه بگوید؟
– منظورت چیست که او کی هست ؟
ماریون با حرکت نرمی چون یک گربه ، فنجان قهوه خوری را کنار گذاشت و پشت میز تحریرش خزید. از کشوی آخر یک پوشه را برداشت و در سکوت آنرا بدست مایکل داد.
مایکل لحظه هائی پوشه را نگهداشت . میترسید نگاهی به محتویاتش بیندازد. پرسید: این چیست؟
– یک گزارش است . من یک کارگاه خصوصی را استخدام کردم تا سر از کار این دوست کوچولو و هنرمند تو در بیاورد. چندان خشنود کننده نیست.
بنظر مایکل رسید که او حقیقتی را کتمان میکند. صورت ماریون کبود شده بود.
– لطفا بنشین و آنرا بخوان.
مایکل ننشست ولی با اکراه پرونده را باز کرد و به خواندن مشغول شد.
گزارش در دوازده سطر اول حاکی از این بود که وقتی هنوز نانسی یک طفل شیر خواره بود پدرش در زندان به قتل رسید و دو سال بعد مادرش بر اثر افراط در میخوارگی در گذشت . این پرونده به وضوح آشکار میساخت که پدره هفت سال همدست سارقین مسلح بوده .
– مردمان محترمی هستند، مگر نه پسر عزیزم؟
شیوه بیانش اهانت آمیز بود. ناگهان مایکل پروند را روی میز پرتاب کرد. اوراق داخل پوشه بسرعت روی کف اتاق ولو شد.
– من این مهملات را نخواهم خواند.
– نه ، نخوان … ولی با آن عروسی خواهی کرد.
– آخر چه فرقی میکند که مادر و پدر او چه کسانی باشند؟ مگر این بدبختی تقصیر اوست؟
– نه از بدشانسی اوست ، و بدشانسی تو اگر با او ازدواج کنی . مایکل سر عقل بیا، تو داری قدم به حرفه ای میگذاری که در هر معامله آن میلیونها دلار خرج میشود. دیگر از عهده ننگ و رسوائی بر نمیآئی . تو همه ما را به نابودی میکشانی….. بیشتر از پنجاه سال پیش ، پدر بزرگ تو این موسسه را بنیان نهاد و حالا تو خیال داری بخاطر یک مترس خرابش کنی؟ دیوانه نشو وقتش رسیده که بزرگ بشوی پسرم. این فرصت گرانبها را از دست نده. درست تا دوهفته دیگر، روزهای عیاشی و بیخیالی تو بپایان میرسند.
اکنون که به پسرش نگه میکرد چون آتشی سوزان بود. خیال نداشت در این جنگ شکست بخورد. این پیروزی را به هر قیمتی میخواست.
– مایکل ! من در این مورد با تو بحث نمیکنم. تو هیچ چاره ای نداری.
همیشه همین حرف را به او زده بود. لعنتی همیشه همین را مایکل با قدمهای بلند عرض اتاق را میپیمود. ناگهان غرشی سر داد: به جهنم که ندارم! مادر من خیال ندارم تمام عمرم جلوی تو و مقرراتت سر خم کنم و زانو به زمین بزنم . نخیر ! این کار را نمیکنم. میدانم که چه خیالی در سر داری . میخواهی مرا توی این کار بکشانی و همه جا دستم را بگیری، تا روزی که بازنشسته بشوی و آنگاه مرا مثل یک توله سگ از روی کاناپه اتاقت هدایت کنی . خیلی خوب به درک ! من میآیم و برای تو کار میکنم. ولی همین ، والسلام. تو مالک زندگی من نیستی . نه حالا و نه هیچوقت . و من حق دارم با هرکسی که از جان و دل خواهانش هستم ازدواج کنم.
– مایکل!
صدای ناگهانی و یکنواخت زنگ در، رشته گفتگوهایشان را پاره کرد. هردو ایستادند و مثل دو ببر در یک قفس به هم چشم دوختند… ببر پیر و ببر جوان… هر کدام تا حدودی ترسیده از دیگری … هر کدام گرسنه پیروزی… هریک در مبارزه برای تفوق جوئی.
هنوز در دو طرف اتاق ایستاده بودند و از فرط خشم بدنشان میلرزید که جرج کالووی وارد شد و بیدرنگ حس کرد که قدم به صحنه یک دعوای شدید و آزارنده گذاشته است.
جرج کالووی مرد آرام و با نزاکتی بود که آخرین سالهای پنجاه را میگذراند. در طی سالیان دراز چون دست راست ماریون برای او کار کرده بود. حتی بیشتر از آن ، در کوتر هیلیارد قسمت اعظم قدرت را در دست خود داشت. ولی برعکس ماریون بندرت روی صحنه ظاهر میشد. ترجیح میداد که قدرت خود را از پشت پرده اعمال کند. دیر زمانی بود که به امتیازات قدرت بی سرو صدا پی برده بود . همین سیاست باعث شد که ماریون از همان زمان که جای شوهر خود را در موسسه اشغال کرد ، نسبت به او احساس اعتماد و تحسین کند.در آن زمان ماریون رئیس پوشالی بیش نبود. در نخستین سال ، این جرج بود که موسسه را براستی اداره میکرد. و در ضمن با اراده قاطع و هوشیاری تام سر نخ ها را بدست ماریون میداد.
کار خودش را آنقدر خوب انجام داد که ماریون هرچه را که او یادش داد، وحتی بیشتر از آنرا بخوبی آموخت. حالا ماریون برای خودش وزنه ای شده بود ولی هنوز در هر معامله بزرگ به جرج اتکا میکرد.
این امر برای جرج خیلی اهمیت داشت چون پی میبرد که بعد از سالیان دراز هنوز به وجود او نیاز هست. جرج و ماریون یک تیم را تشکیل داده بودند. هر دو آرام ، جدائی ناپذیر و قدرتمند بواسطه وجود دیگری. جرج گاهی به شک میافتاد که آیا مایکل میداند که مادرش و او چقدر با هم صمیمی هستند؟ این موضوع باعث اشتغال فکر او میشد. مایکل همیشه محور اندیشه ها و زندگی مادرش بود. اصلا چه علتی دارد که او تا بحال متوجه شده باشد که جرج چقدر علاقه و توجه بخرج میدهد؟ از بعضی جهات حتی ماریون هم این را ملتفت نمیشد. ولی جرج با همین وضع کنار آمده بود. او همه شور و انرژی اش را بیدریغ نثار کارمیکرد و شاید روزی میرسید که …
اکنون جرج با نگرانی آنی به ماریون نگاه میکرد. او میتوانست از زیر پودر و سرخابی که بدقت مالیده شده بود فشردگی دور لبها و رنگ پریدگی عجیب چهره او را تشخیص دهد. او بیشتر از هر کس دیگری از وضع سلامت و بیماری ماریون خبر داشت . سالها پیش ماریون با او درد دل کرده بود. چون بخاطر کار هم که شده لازم میدانست کسی را مطلع سازد. ماریون بطور وحشتناکی فشار خونش بالا بود و یک بیماری قلبی حاد داشت.
جرج پرسید: ماریون … حالت خوب است؟
تا یک لحظه پاسخی نشنید . سپس ماریون از پسرش نگاه بر گرفت تا به همکار و دوست قدیمی اش بنگرد.
– بله … بله..، حالم خوبست. معذرت میخواهم . شب بخیر جرج بیا تو.
– به گمانم بد موقعی مزاحم شدم.
– ابدا جرج من داشتم میرفتم.
مایکل برگشت تا نگاهی به جرج بیندازد ونتوانست حتی بظاهر هم که شده لبخندی بر لب بنشاند و آنگاه بار دیگر به مادرش نگریست ولی هیچ قدمی برای نزدیک شدن به او بر نداشت.
– شب بخیر مادر.
– من فردا بتو تلفن میزنم مایکل و در این مورد مذاکره میکنیم .
مایکل دلش میخواست زهرش را به او بریزد . چیزی بگوید که تا مغز استخوان او را بلرزاند . ولی نتوانست . نمیدانست که چرا نمیتواند. تازه فایده اش چه بود؟
– مایکل …!
مایکل پاسخی به مادرش نداد. به سردی با جرج دست داد و بدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیندازد از کتابخانه بیرون رفت.
نه نگاه مادرش را دید و نه نگرانی جرج را ، هنگامی که ماریون آهسته بر صندلیش لغزید و دستهای لرزان خود را بر روی صورت نهاد. اشک به چشمان ماریون میدوید. اشک هائی که او آنها را حتی ازجرج هم مخفی میکرد. جرج گفت: ترا بخدا بگو چی شده ؟
– میخواست دست به کار احمقانه ای بزند.
– شاید فقط حرفش را میزند . همه ما گاه بگاه تهدید میکنیم که کار ابلهانه ای انجام میدهیم.
– در سن ما تهدید میکنند ، در سن او عمل.
ماریون آهی کشید و بر صندلی نرم خود آرام تکیه داد. تمام این تلاشها برای هیچ بود. گزارش های کارگاه خصوصی ، تلفن ها …
جرج پرسید: امروز دوایت را خورده ای؟
ماریون با حرکت نه چندان محسوسی جواب منفی داد.
جرج پیگیر شد : قرص هایت کجاست ؟
– توی کیفم . روی میز.
جرج بسوی میز تحریر رفت . بدون این که به کاغذهای گزارش که روی میز و زمین ولو شده بودند کوچکترین اشاره ای بکند. کیف دستی سیاهرنگ پوست سوسماری او را که قلابی از طلای هیجده عیار داشت همانجا یافت. آن کیف را خوب میشناخت. چون خودش عید سه سال قبل آنرا به ماریون هدیه کرده بود.
شیشه قرص را پیدا کرد. در حالیکه دو قرص سفید در دست داشت بسوی ماریون برگشت. ماریون تق- تق فنجان قهوه خوری را شنید و چشمانش را گشود. در این لحظه بود که به جرج تبسم کرد: اگر ترا نداشتم چه میکردم؟
جرج حتی طاقت شنیدن این حرف را نداشت . با دلسوزی گفت: میخواهی تنهایت بگذارم ؟ به کمی استراحت احتیاج داری.
– فکر مایکل بیشتر آشفته ام میکند.
– هنوز که از کار در موسسه منصرف نشده ؟
– نه . موضوع چیز دیگری است.
– آهان… پس موضوع دختره است .
جرج هم این قضیه را میدانست ولی نمیخواست در آن لحظه ماریون را در تنگنا بگذارد. به حد کافی فشار به اعصابش وارد میآمد.
اما دست کم رنگ بصورتش برگشته بود. ماریون بعد از این که قرص ها را بلعید، سیگاری از کیف خود بیرون آورد. جرج همچنان او را مینگریست سیگارش را روشن کرد.
” زن قشنگی است ” این فکر همیشه در سر جرج میچرخید.
حتی حالا که خسته و بطور روز افزونی بیمار شده ، هنوز تو دل برو و جذاب است.
جرج دو به شک بود که آیا مایکل میداند مادرش تا چه حد مریض است ؟ در آنصورت شاید نمی توانست یا نمیبایست او را این همه پر یشان کند.
آنچه جرج نمیدانست این بود که در آن لحظه مایکل هم به انداز مادرش دچار فشار و ناراحتی عصبی بود.
در راه برگشت به فرودگاه وقتی بر پشتی صندلی تکیه میداد، داغی اشک چشمانش را میسوزاند.
بمحض رسیدن به فرودگاه به نانسی تلفن زد. هواپیمایش تا بیست دقیقه دیگر پرواز میکرد.
نانسی از لحن الو گفتن او نفهمید که اوضاع چطور گذشته . از اینرو پرسید : چطور شد؟
– درست شد. برایت یک سرگرم جور کرده ام . از تو میخواهم کیفت را برداری ، لباس بپوشی و تا یکساعت و ربع دیگر که من به آنجا میرسم حاضر و آماده باشی.
نانسی گوشی در دست ، روی کاناپه حلقه زده گیج شده بود: برای چه حاضر بشوم؟
مایکل لحظه ای سکوت کرد و سپس برق لبخندی لبانش را روشن ساخت . بعد از دو ساعت این نخستین تبسم او بود.
– برای یک ماجرا نازنینم. خودت خواهی دید.
نانسی خنده ای کرد ، همان خنده نرم و گیرا و آشنا: تو دیوانه ای.
– البته که دیوانه ام . دیوانه تو.
مایکل دوباره خودش شده بود. یک بار دیگر تمام لحظه های زندگیش میرفت که مفهوم پیدا کند . او پیش نانسی بر میگشت و هیچکس نمیتوانست این خوشبختی را از او بگیرد. نه مادرش و نه یک گزارش . هیچکس و هیچ چیز! او صبح همانروز در ساحل ، همانجا که گردنبند را دفن کردند پیمان بست که هرگز به نانسی نگوید خداحافظ و سر قول و قرار خود ایستاده بود.
– خیلی خوب نانسی دیگر بجنب. آهان ، راستی ، تا یادم نرفته سعی کن یک چیز کهنه بپوشی ، با یک چیز نو.
حالا دیگر مایکل فقط تبسم بر لب ننشانده بود، بلکه میخندید.
نانسی گفت: منظورت این است که ….
دنباله کلام نانسی در حیرتش گم شد.
مایکل گفت: منظورم ایست که امشب ازدواج میکنیم . موافقی ؟
– آره ، اما ….
– اما بی اما …
– ولی چرا امشب؟
– روی غریزه . به من اعتماد کن . تازه ، ماه هم کامل است
– باید باشد.
حالا چهره نانسی هم از پرتو لبخندی میدرخشید . قرار بود عروس بشود! او و مایکل زن و شوهر میشدند.
– تا یکساعت دیگر میبینمت دختر جان. در ضمن نانسی..
– هان؟
– خیل دوستت دارم…
مایکل گوشی را گذاشت و بسمت دروازه خروجی فرودگاه شتافت.
او آخرین مسافری بود که سوارهواپیمای عازم بوستون شد. اکنون هیچ چیز نمیتوانست مانعش بشود
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_…8007_n.jpg]
ارسال‌ها
}
عروسک قشنگ من
User-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%…
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 205
موضوع‌ها: 31
تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱
اعتبار: 147
#4
۰۱-۰۴-۱۳۹۱, ۰۲:۲۵ ق.ظ
اولین رمانی بود که خوندم
معرکه بود 24 ساعت بیدار موندم یک سره خوندمش
اول دبیرستان بودم1 (49)
گاهی اوقات واقعا چه زود دیر میشود؟crying

روتوش و ادیت عکس های سلفی و خانوادگی
طراحی آلبوم تولد،جهزیه،سیسمونی
طراحی کارت عروسی و دفتر بله برونdancy
ارسال‌ها
}
گوناگون از وب
Är du 40 år och vill vara 15 år yngre? Du behöver inte botox
Denna skönhet ser ut som 25 som 40-åring! Varje kväll så…
Bakpulver slätar ut rynkor mycket bättre än Botox! Varje morgon…
Få reda på hur du ser ut som 25 när du är 40 år gammal tack vare en vanlig…
Denna skönhet ser ut som 25 som 40-åring! Hon använder…
Få reda på hur du ser ut som 25 när du är 40 år gammal tack vare en vanlig…
sara jon joni
User-sara-jon-joni
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 6,532
موضوع‌ها: 214
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۰
اعتبار: 10,145
#5
۰۶-۰۴-۱۳۹۱, ۰۲:۰۵ ب.ظ (آخرین تغییر در ارسال: ۰۶-۰۴-۱۳۹۱, ۰۲:۱۰ ب.ظ توسط sara jon joni.)
از ده دقیقه پیش یکنواخت به در میکوفت و خیال نداشت که از این کاردست بکشد. میدانست که بن در خانه است . فریادش بلند شده بود: بن … بلند شو پسر …. بن … ترا بخدا …. مرد پاشو…
یک رگبار دیگر مشت، و سرانجام صدای پای یکنفر ، و آنگاه ترق ترق باز شدن در.
باز شدن در بن خواب آلود و سراسیمه ای را که در لباس منزل نمایان کرد که یک پایش را میمالید. مایکل حیرت زده گفت: ای خدای بزرگ . تازه ساعت یازده است . تو این وقت شب توی خواب چه میکردی.
اما پوزخند بن در نگاه دوم به او فهماند.
– پروردگارا! پسر تو صدمه دیده ای.
بن با لبخند شیطنت آمیز نگاهی به پای خود انداخت و ساقهای پایش هنوز ناپایدار و لرزان بود.
– سر انگشتان پایم….
مایکل حرف او را قطع کرد : خیلی خب ، باشد. خیلی زود بهبود واقعی پیدا میکنی . آخر من بتو احتیاج دارم.
– خدا ذلیلت کند پسر . بعد از شش گیلاس از آن اعلاهاش خیال داری حال خوشم را از من بگیری؟ کور خوانده ای.
– این حرف ها را ول کن لباست را بپوش.
– لباس تنم هست.
وقتی مایکل چراغ ها را روشن کرد بن با عصبانیت نگاهی چپ چپ به او انداخت: هی … چه غلطی میخواهی بکنی؟
اما مایک فقط تبسمی کرد و توی آشپزخانه کوچک و شلوغ او سرک کشید: تو در اینجا چه کار میکنی ؟ نارجک منفجر کرده ای؟
– آره خیال دارم یکی اش را هم روی سر تو منفجر کنم.
– خیلی خب . بس کن دیگر. این موضوع خیلی استثنائی است .
– مایک در آستانه آشپزخانه برگشت تا لبخندی بر روی بن بزند. در یک لحظه برق امیدی در نگاه بن درخشید.
– ببینم ، میتوانیم بسلامتی اش گیلاسی بزنیم؟
– آره منتها نه حالا ، بعد.
– تف!
بن خودش را روی یک صندلی انداخت و سرش را به بالش های نرم تکیه داد. مایکل گفت: نمیخواهی بدونی موضوع چیست؟
– اگر نتوانم بخاطرش گیلاسی بزنم ، نه! من همین روزها از دانشکده فارغ التحصیل میشوم و بخاطرش میتوانم گیلاسی بالا بیندازم.
– منهم بزودی ازدواج میکنم.
– خوبست.
بعد ناگهان بن راست نشست و چشمانش گشاد شد: تو بزودی چکار میکنی؟
– خودت که شنیدی ، من و نانسی ازدواج میکنیم .
این جمله را با غرور و متانت مردی ادا کرد که نیک میداند چه میکند.
بن با شادی بلند شد و نشست . لعنت ! این دست کم به شش گیلاس دیگر میارزد. شاید هم هفت یا هشت تا . پرسید: حالا این جشن نامزدی است؟
– نامزدی نیست اوری . گفتم که این یک عروسی است.
بن دوباره گیج شد. هیلیار آدم را به سر گیجه میانداخت. با حیرت پرسید: همین حالا؟ چرا حالا؟
– چون که ما اینطور میخواهیم. تازه تو بیش از آن توی حلقومت ریخته ای که بتوانی درک کنی . میتوانی آنقدر خودت را جمع و جور کنی که شاهد عقد ما باشی؟
– البته که میتوانم . ای حرامزاده . تو براستی خیال داری که …
بن از روی صندلیش جستی زد. ناگهان پایش به شدت پیچ خورد و انگشت پایش به میز اصابت کرد.
– لعنت بر تو.
– تا خودت را نکشته ای ، برو لباست را بپوش. من هم برایت قهوه درست میکنم.
– باشد…
بن هنوز با خودش زیر لبی حرف میزد که توی اتاق خواب ناپدید شد. هنگامیکه برگشت اندکی هوشیارتر بنظر میرسید. او حتی روی یک بلوز اسپرت با راه راه آبی و قرمز کراواتی بسته بود.
مایک به او نگریست و با پوزخندی سرش را تکان داد: دست کم میتوانستی کرواتی ببندی که به پیراهنت بیاید.
کراوات بن قهوه ای تیره با نقش های بژ و سیاه بود.
بن ناگهان سیمائی مضطرب بخود گرفت: حتما کراوات لازم است ؟ نتوانستم یکی را که مناسب باشد پیدا کنم.
– زود بجنب تا راه بیفتیم . حالا باید دنبال یک لنگه کفش ات هم بگردی.
بن نگاهش را پائین انداخت و دید که فقط یک لنگه کفش پوشیده . خنده اش گرفت: خیلی خب … میجنبم ولی مگر میدانستم که امشب به من احتیاج پیدا میکنی؟ … دست کم امروز صبح باید بهم میگفتی.
– خودم هم امروز صبح نمیدانستم.
از شنیدن این حرف نگاه بن جدی شد: نمیدانستی ؟
– نخیر.
– حالا از کاری که میخواهی بکنی مطمئنی؟
– صد در صد. ببین لطفا سخنرانی نکن . امشب به حد کافی نطق و خطابه شنیده ام. فقط سر و ریختت را مرتب کن تا بتوانیم دنبال نانسی برویم.
مایکل سپس یک لیوان قهوه داغ را که بخار از آن برمیخاست به دست دوستش داد.
بن جرعه بزرگی از آن قهوه بد طعم را نوشید و سپس شکلکی در آورد: چه جوری یک خوشی شبانه هدر میرود!
– غصه نخور در عوض بعد از عروسی یک عالم از آن حسابی هاش برایت میخرم.
– راستی عروسی کجاست؟
– خواهی دید . شهرک قشنگی هست که من سالهای سال به آن دل بسته بودم . در ایام بچگی یک تابستان را در آنجا گذراندم. فقط حدود یکساعت از اینجا فاصله دارد. درست همانجائی است که در رویاهایم میدیدم.
– جواز ازدواج گرفته ای ؟
– لازم نیست . آنجا یکی از شهرک های وحشی است که آدم همه کار را یک ضرب انجام میدهد . حاضر شدی؟
بن آخرین جرعه از قهوه را فرو فرستاد و سری فرود آورد.
– به گمانم حاضرم. ای خدای بزرگ، دارم عصبی میشودم . ببینم پسر تو وحشتزده نیستی؟
بن حالا با هوشیاری بیشتر به مایک مینگریست، ولی مایک به نحو غریب آرام بنظر میرسید.
– حتی یک ذره هم وحشت ندارم.
– شاید میدانی داری چه میکنی . نمیدانم … موضوع فقط این است که …. ازدواج….
بن دوبار سری تکان داد و به پاهایش خیره شد. همین نگاه بیادش انداخت که باید لنگه دیگر کفشش را پیدا کند. ادامه داد : هر چند نانسی تکه نابی است .
– از ناب هم ناب تر است .
مایکل لنگه دیگر کفش بن را زیر کاناپه پیدا کرد و آنرا بدست دوستش داد: این دختر همانی است که همیشه آرزویش را داشتم.
– در اینصورت امیدوارم ازدواج برای هردوی شما همیشه همان چیزهائی را که آرزویش را دارید به ارمغان بیاورد.
بارقه ای از عطوفت نگاهش را روشن ساخت . مایک یک لحظه او را در آغوش کشید: متشکرم.
سپس هر دو با یاد اضطراب آلود رفتن، دوباره خنده را از سر گرفتن، و لحظه ها را بجای غمزدگی با شادی سپری کردند و تکانی بخود دادند. بن گفت: حالا سر و ریختم مرتب شد؟
سپس جیب شلوارش را در جستجوی کیف پولش وارسی کرد و بعد دنبال کلید هایش گشت.
مایکل به او گفت: خیلی ابهت پیدا کرده ای.
– این حرفها را بینداز کنار …. مرده شور برده …. این کلید های لعنتی کجاست؟
بن با درماندگی به اینطرف و آنطرف نگاه میانداخت که مایکل شلیک خنده اش بلند شد. دسته کلید به یکی از حلقه های کمربند شلوار بن آویزان بود.
– دنبالم بیا آوری باید از اینجا بیرونت ببرم.
بازو در بازوی هم انداختند و آوازه خوان ، خانه را ترک کردند. صدایشان در تمام ساختمان می پیچید ولی در واقع هیچکس توجهی نمیکرد. تمام آن ساختمان در اختیار دانشجویانی بود که از خوابگاه فراری بودند و دو هفته قبل از تعطیلات تابستان ، همگی جوش میآوردند و هیاهو براه میانداختند.
ده دقیقه بعد سر و کله شان در خیابان محل سکونت نانسی پیدا شد. وقتی مایک بوق زد نانسی با حالت عصبی از پنجره دستی تکان داد. احساس میکرد ساعتهاس حاضر و منتظر است .
یک لحظه بعد نانسی کنار اتومبیل ایستاده بود. هر دو مرد جوان به دیدن او تا چند ثانیه در سکوت فرو رفتند. مایک نخستین کسی بود که لب به سخن گشود.
– خدای من …. نانسی چقدر خوشگل شده ای ! این را از کجا آورده ای ؟
– داشتم.
لبخندی طولانی بر لبهایشان نشست. هیچ یک از جای خود تکان نخوردند. نانسی ناگهان احساس کرد که با وجود دیر وقت بودن شب و وضعیت غیر معمول برای ازدواج باز یک عروس تمام عیار است.
او یک لباس سفید بلند پوشیده بود و کلاهی از ساتن آبی روی موهای سیاه براقش قرار داشت. این لباس را سه سال پیش در جشن عروسی یکی از دوستانش بر تن کرده بود ولی تا آن لحظه مایک آنرا ندیده بود. یک جفت صندل سفید به پا و یک دستمال تور دوزی بسیار قدیمی و زیبا در دست داشت.
نانسی به لباس خود اشاره ای کرد و گفت: ببین … یک چیز قدیمی ، یک چیز نو … دستمال مال مادر بزرگم بوده.
نانسی بحدی خوشگل شده بود که تا لحظاتی مایک نمیدانست چه بگوید. حتی بنظر میرسید که با دیدن نانسی مستی کاملا از سر بن پریده .
– تو مثل یک پرنسس شده ای نانسی.
– متشکرم بن.
بن خطاب به آندو گفت: هی … شما دوتا … گوش کنید . چیز عاریه هم دارید؟
– منظورت چیست؟
– ببینید، یک چیز قدیمی ، یک چیز نو … و یک چیز عاریه ای .
نانسی خندید و سر ی تکان داد: خیلی خب . پس بیائید.
بن سرش را خم کرد و دنبال چیزی زیر یخه اش گشت. لحظه ای بعد یک زنجیر ظریف و زیبای طلائی در دست داشت.
– این عاریه است . خواهرم به خاطر فارغ التحصیلی ام آنرا به من هدیه داد. ولی من آنرا زود باز کردم. میتوانید برای مراسم امشب این را قرض بگیرید.
نیمی از تنه اش را به بیرون از اتومبیل خم کرد تا زنجیر را دور گردن نانسی ببندند زنجیر طلا درست بالای یخه ظریف لباس نانسی قرار گرفت . نانسی گفت: همه چیز کامل است.
مایک در حالیکه از اتومبیل بیرون میآمد تا در را برای نانسی باز کند گفت: تو هم همینطور.
تا آن لحظه مبهوت از دیدار نانسی نتوانسته بود حرکتی بکند.
مایک گفت: برو عقب آوری. نانسی عزیزم تو جلو بنشین.
بن در حالیکه تقلا میکرد از وسط دو صندلی جلو بطرف عقب برود اعتراض ضعیفی کرد: حالا نمیشود او همینجا کنار من بنشیند؟
اما نگاه خیره مایکل ادبش کرد.
– خیلی خب مرد، خیلی خب عصبانی نشو. من فقط فکر کردم از آنجا که شاهد عقد هستم و …
– مراقب زبانت نباشی چنان شاهدی نشانت بدهم که …
نانسی هنگامی که روی صندلی جلو مینشست ، به مردی که میرفت تا همسر او بشود نظری انداخت . فضا را آزار دهنده یافت. در دل نسبت به ماریون احساس نفرتی آنی کرد ولی خیلی زود این زن را از مغز خود بیرون راند. اکنون زمان اندیشیدن به خودش و مایکل بود.
– چه شب دیوانه ای … من از آن خوشم میآید.
در طول راه ، گاه سر بسر هم میگذاشتند و گاه ساکت میشدند. تا اینکه سر انجام همگی در سکوت سنگینی فرو رفتند. هر کدام افکار زیادی برای خود داشت تا با آنها کلنجار برود. مایکل به گفتگویش با مادرش میاندیشید و نانسی به مفهوم و اهمیت آن روز در زندگیش فکر میکرد.
نانسی در آستانه بیقراری بود. از بس دستمال مادر بزرگش را دست بدست کرده بود دستمال پاک مچاله شده بود. از مایکل پرسید: هنوز خیلی مانده به آن شهرک برسیم عزیزم؟
– فقط پنج مایل. دیگر چیزی نمانده برسیم. فقط چند دقیقه دیگر کوچولو… بعد ما زن و شوهر میشویم.
صدای بن از پشت سر بلند شد : آقاجان پس تند تر برو تا پای من سرما نخورد.
هر سه خنده را سر دادند. مایک پایش را روی پدال گاز فشرد. و سر پیچ بعدی فرمان اتومبیل را چرخاند. ولی در یک لحظه خنده ها جای خود را به نفس های بریده و هراسانی سپرد.
مایک با درماندگی اتومبیل را کنار کشید تا از بر خورد با دیزل بارکش که هر دو سمت جاده را گرفته و با بیرحمی سینه جاده را میشکافت و بسمت آنها یورش میآورد دوری کند.
دیزل سرعت سرسام آوری داشت و قابل کنترل نبود. شاید هم راننده اش چرت میزد.
تنها صدائی که در یاد نانسی ماند ناله التماس آمیز بن بود که میگفت : نه …. نه …
بعد هم صدای جیغ خودش که در گوشهایش پیچید.
بعد از آن شیشه بود که پایان ناپذیر خرد میشد. همه چیز در هم میشکست . فنر ها بهم میسائید. غرشی از صدای شکستنی ها بر پا بود.
گوئی دنیا در حال نابودی بود. همه چیز در هم فرو میرفت . دستگیره ها به هر طرف میپریدند، چرم ها پاره میشدند، پلاستیک ها شکاف بر میداشتند. مثل این بود که پوششی از شیشه همه جا را فرا میگیرد.
عاقبت تمام سر و صداها پایان یافت و دنیا تیره گشت.
وقتی بن بهوش آمد بنظرش رسید که سالها در بیهوشی بسر برده است. سرش در داشبورد اتومبیل فرو رفته بود وصداهای ناهنجاری در گوشش طنین انداز بود. همه جا در تاریکی غوطه میخورد. احساس کرد یک مشت شن در دهان دارد. این حس به او دست داده بود که ساعتها طول میکشد تا بتواند چشمانش را باز کند. از تقلائی که برای این منظور کرد بدنش به درد آمد.
در ابتدا نمیتوانست آنچه را که میبیند بفهمد. گوئی همه چیز بی معنا بود و سپس پی برد که نگاهش به چشم راست مایکل دوخته شده.
مایکل روی صندلی جلوئی کنار او افتاده بود . تنها چیزی که بن میتوانست ببیند مایکل بود و رگه باریکی از خون که قطره قطره از صورت او جاری بود و بکندی روی گردنش میریخت.
تماشای این منظره عجیب بود ولی تا چندین دقیقه تنها کاری که بن کرد همین بود و آنگاه : ببین مایک … خونریزی…. پروردگارا… “برایش آشکار شد که چه اتفاقی روی داده” : تصادف … تصادف شده. مایک رانندگی میکرد و …
بن سرش را از جائی که افتاده بود بلند کرد و کوشید نگاهش را متوجه بالا سازد ولی ضربه ای که گوئی از جسمی آهنی بود دوباره او را به عقب برگرداند.
دقایقی گذشت تا توانست نفسی تازه کند و چشمانش را بگشاید. مایک هنوز در آنجا افتاده بود از سرش خون میآمد. اما اکنون بن میتوانست ببینید که او نفس میکشد.
این بار هنگامی که بن تکانی بخود داد هیچ اتفاقی نیفتاد. توانست سرش را بلند کند . درست آنسوی مایک دیزلی را دید که به آنها زده بود. دیزل تلنگر خورده روی جاده افتاده بود. آنچه بن توانست ببیند جسد راننده دیزل در زیر اتاقک بارکش بود.
زمان میخواست تا کسی متوجه او شود.
آنگاه بن ملتفت نکته دیگری شد، او بیرون را از طریق پنجره ای میدید که شیشه نداشت. تمام شیشه های اتومبیل خرد شده و ریزه های شیشه تمام اتومبیل و اطراف آنها را فرا گرفته بود. طرف مایکل دری هم وجود نداشت.
سپس بن نکته دیگری را بخاطر آورد: شخص دیگری هم در اتومبیل بوده . آهان ! نانسی ! آنها کجا میرفتند؟
بخاطر آوردن تمام اینها خیلی مشکل بود. سرش بشدت صدمه دیده بود و هنگامی که تکان خورد درد طاقت فرسائی در ساق پایش پیچید. حرکتی بخود داد تا از پنجه درد رها شود و آنگاه بود که نانسی را دید
نانسی ! …. ای خدای بی همتا! این نانسی است که لباس قرمز و سفید پوشیده و سرش روی کاپوت ماشین افتاده …. نانسی باید مرده باشد….
اکنون دیگر بن حتی به درد پای خود هم توجهی نداشت . خود را از روی داشبورد بسمت نانسی کشید. باید… باید پیکر او را بر میگردانید، به او میرسید… کمکش میکرد… نانسی ….
سپس بن غبار نازکی را دید که موهای نانسی را پوشانیده بود. خرده شیشه جلوی اتومبیل روی تمام لباس نانسی ، پشت سر نانسی و در همه جا ریخته بود.
خداوندا به دادم برس… با آخرین توانش نانسی را بسمت خود چرخاند و سپس مانند پسر بچه ای هراسان گریه دلخراشی سر داد: خدای من … خدای بزرگ….
در زیر کلاه ساتن آبی که در خون غوطه ور بود، هیچ چهره ای دیده نمیشد. بن نمیتوانست بگوید که نانسی زنده است یا مرده، ولی در یک لحظه هولناک آرزو کرد ایکاش مرده باشد چون که دیگر نانسی وجود نداشت. اصلا هیچکس وجود نداشت . از آن صورت قشنگ کوچکترین اثری باقی نمانده بود. نانسی دیگر اصلا صورت نداشت!
بن غوطه ور در خون و اشک از فرط تأثر بیهوش شد.

 

[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_…8007_n.jpg]
ارسال‌ها
}
sara jon joni
User-sara-jon-joni
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 6,532
موضوع‌ها: 214
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۰
اعتبار: 10,145
#6
۰۶-۰۴-۱۳۹۱, ۰۲:۱۵ ب.ظ
فصل چهارم

هنگامی که وارد اتاق شد، او را به طرز رقت انگیزی رنگ پریده یافت.
ماریون هیلیارد با چهره ای سرد و بیروح در گوشه ای از اتاق نشست . این احساس به او دست داده بود که قبلا هم در آنجا بوده . در آن اتاق، در آن روز … و همان صورت را نگاه می کرده است.
در واقع نه صورت همان بود و نه اتاق. ولی او حس میکرد هیچ چیز عوض نشده است . درست مثل همان زمانی بود که فردریک در چنگ انسداد شدید شریان های قلبی اسیر گشته بود. مرضی که عاقبت در طی چند ساعت او را از پای در آورد. آنروز هم ماریون در اتاق بیمارستان ، درست همان قدر ساکت و همانقدر ترسیده نشسته بود. و بعد … او در گذشت فردریک….
احساس کرد که بغض گلویش را میفشارد. به تندی نفس عمیقی کشید. نمی توانست گریه کند . نمی توانست آن افکار را به مخیله خود راه دهد. شوهر او از دست رفته بود، اما مایکل نه ! هیچ اتفاقی برای مایکل نمی افتاد. او اجازه نمیداد هیچ بلائی سر پسرش بیاید. با تمام توان و نیروی خود از او محافظت میکرد.
یک لحظه نگاه از صورت مایکل برگرفت و متوجه پرستار شد. زن سفید پوش بدقت مراقب مایکل بود. اما هیچ نشانه ای از هشیاری در وی نمیافت. مایکل بعد ار سانحه اتومبیل شب قبل ، هنوز در حال اغما بسر میبرد.
ماریون ساعت پنج صبح خود را به بیمارستان رسانیده بود. از یک آژانس شبانه روزی اتومبیلی کرایه کرده ، یکسر از نیویورک آمده بود. اما حتی اگر مجبور میشد، تمام این راه را پیاده طی میکرد. هیچ چیز نمیتوانست مانع رسیدن او به بالین پسرش بشود. او باید در آنجا حضور میافت تا پسرش را زنده نگهدارد. این پسر اکنون تنها چیزی بود که در زندگی داشت . یعنی مایکل و …. خب … موسسه اش. موسسه هم مال مایکل بود. او تمام این کارها را بخاطر مایکل کرده بود. البته ، نه همه اش را ، ولی قسمت اعظم اش را چرا. این بزرگترین هدیه ای بود که میتوانست به مایکل بدهد. ارمغان قدرت ، ارمغان موفقیت.
مایکل حق نداشت آن هدیه گرانقدر را بخاطر یک هرزه بی ارزش کنار بیندازد. حق نداشت با مرگ خود از آن چشم بپوشد. خدایا … همه اش تقصیر اوست. آن دختره پست . حتما او بوده که پسرم را فریفته …. تقصیر او بوده که ….
پرستار بسرعت از جا بلند شد و پلک چشمان مایکل را کشید. ماریون اندوهگین شد و افکار خود را از یاد برد. شتابان اما به آنکه سر و صدائی ایجاد کند از جا برخاست و بطرف پرستار رفت. می خواست هر چه دیدنی است ببیند. ولی هیچ چیز نبود. کوچکترین تغییری پیدا نشده بود.
پرستار سفید پوش با چهره ای بیحالت ، مچ دست مایکل را چند لحظه در دست گرفت و سپس همان کلمات را بر زبان آورد: هیچ چیز عوض نشده. آنگاه به ماریون اشاره کرد که بدنبال او از اتاق خارج شود. این بار نگرانی پرستار نه بخاطر مایکل ، بلکه بخاطر مادر او بود.
در راهر و پرستار به ماریون گفت: دکتر ویکفیلد به من گفته از شما بخواهم که قبل از ساعت پنج از اینجا بروید خانم هیلیارد! متاسفانه…
نگاه هشدار دهنده ای به ساعتش انداخت. سپس لبخند پوزش خواهانه ای بر لبانش نقش بست. ساعت پنج و پانزده دقیقه بود. ماریون بطور دقیق دوازده ساعت بر بالین مایکل بسر برده بود. تمام روز بی وقفه در آنجا نشسته بود و در این مدت فقط دو فنجان قهوه سر پا نگاهش داشته بود. ولی نه خسته بود و نه گرسنه. هیچ حالت خاصی نداشت . این خیال را هم نداشت که بیمارستان را ترک کند.
– از اینکه بفکر من هستید متشکرم. چند دقیقه توی سرسرا قدم میزنم و بعد بر میگردم.
به هیچ وجه قصد نداشت پسرش را تنها بگذارد. فقط یکساعت از بالین فردریک دور شد تا برود نهار بخورد. آنهم به اصرار پرستارها که لازم میدانستند چیزی بخورد. و آن اتفاق درست در همان فاصله روی داد. در همان دقایق که او بر بالین فردریک نبود ، شوهرش از دنیا رفت. این بار نمی خواست چنین اتفاقی بیفتد. حسی درونی به او میگفت که مادامی که پهلوی مایکل باشد او نمی میرد. مایکل بیشتر از جنبه داخلی صدمه دیده بود و ویکفیلد هم معتقد بود که او بزودی از حال اغما خارج میشود. با این حال ماریون تن به قضا نمیداد . دکتر ها در مورد فردریک هم فکر میکردند بهبود میابد.
در همان حال که با نگاه مبهمی به دیوار آبی روشن در پشت سر پرستار زل زده بود اشک به چشمانش دوید.پرستار به ملایمت بازوی او را گرفت و ماریون بخود آمد .
– خانم هیلیارد شما باید کمی استراحت کنید . دکتر ویکفیلد اتاقی در طبقه سوم برای شما در نظر گرفته .
ماریون لبخند بیرنگی به پرستار زد: احتیاجی نیست.
سپس بطرف انتهای راهرو براه افتاد. پشت پنجره آنطرف ، خورشید هنوز درخشش داشت. ماریون با احتیاط روی لبه پنجره نشست تا اولین سیگار آن روزش را روشن کند و غروب خورشید را بر ساختمان سفید کلیسای کوچک آن شهر زیبای نیوانگلندی نظاره گر باشد. خدا را شکر میکرد که این شهر ظاهرا دور افتاده کمتر از یکساعت از بوستون فاصله داشت. بدون هیچ مشکلی میتوانستند بهترین دکتر را برای مشاوره به آنجا بیاوررند. و بمحض آنکه مایکل قدرت تحمل یک سفر را پیدا میکرد به بیمارستانی در نیویورک منتقل میشد. با این حال ماریون این را میدانست که در همان اثنا مایکل بدست پزشکان متبحری سپرده شده است. از نظر پزشکی وضع مایکل وخیم محسوب میشد. آن جوانک ، آوری دچار چند شکستگی شدید شده بود ولی هوشیار و زنده بود. عصر همانروز پدرش با آمبولانس او را به بوستون منتقل ساخت . با این که یک بازوی و یک ران و یک ترقوه اش شکسته بود ولی بهبود پیدا میکرد.
و دختره … خب ، همه تقصیر ها از اوست . دلیلی ندارد که او….
ماریون سیگارش را روی زمین انداخت و با حرکت سریع پا، آنرا خاموش کرد. دختره هم حالش خوب میشد، دست کم زنده میماند. تنها چیزی که از دست داده بود صورتش بود و شاید نقص دیگری پیدا نمی کرد. یک لحظه کوتاه ، شاید یک صدم ثانیه ماریون از ته دل خواست که با خشم درونی اش مبارزه کند. دلش بحال دخترک بسوزد. اما این در صورتی بود که همه آن مزخرفات راجع به خوش قلبی ذاتی حقیقتی داشت، در صورتی بود که احساسات او نسبت به مایکل عوض میشد، او یقین نداشت که خدا آن دختر را بخاطر ربودن پسر او تنبیه کند. پس نمی توانست . با تمام ذرات وجودش از آن دختر بیزار بود.
– به گمانم دستور داده بودم که تو کمی استراحت کنی.
ماریون با شنیدن صدا از جا پر ید و بعد که ویکفیلد صمیمی یا همان ویکی خودش را دید تبسم خسته ای بر لب نشاند.
– ماریون … تو هیچوقت به حرف هیچکس گوش نمیدهی؟
ماریون ابروها را در هم کشید، سیگار دیگری برداشت و در جواب گفت: اگر چاره دیگری داشته باشم، نه . مایکل چطور است؟
– الساعه سری به او زدم . مقاومت میکند . من که بتو گفتم او از حال اغماء خارج خواهد شد. به او فرصت بده . تمام سیستم داخلی بدنش گرفتار یک شوک شدید شده.
– منهم وقتی این خبر را شنیدم شوکه شدم.
دکتر دلسوزانه سری تکان داد. ماریون پرسید: حتم داری که این حادثه یک آسیب دائمی به او وارد نمی کند؟
لحظه ای مکث کرد و بعد آن کلمات شوم را بر زبان آورد: منظورم آسیب مغزی است.
ویکفیلد روی پنجره در کنارش نشست . پشت سر آنها ، چشم انداز شهر کوچک درست شبیه یک کارت پستال بود.
– بتو که گفتم ماریون با اعتمار می توانیم اعلام کنیم که حال مایکل خوب خواهد شد. البته تا حد زیادی بسته به اینست که او تا چه مدتی در حال اغما بماند ولی جائی برای ترس نیست.
– اما من میترسم!
همین سه کلمه مختصر که از دهان زنی بسیار قدرتمند خارج میشد، دکتر او را مبهوت کرد. از نزدیگ نگاهی به ماریون انداخت . این هم جنبه ای از وجود ماریون هیلیارد بود که هیچکس حتی حدسش را نمیزد.
ماریون ادامه داد: دختره چطوره؟
حالا دوباره تبدیل به همان ماریونی شده بود که ویکفیلد می شناخت . چشم هایش زیر دود سیگار تنگ و صورتش سخت و بی احساس شده و ترس از آن رخت بربسته بود.
– وضع او زیاد عوض نخواهد شد. یا دست کم در حال حاضر اینطور است. امروز تمام مدت در حال اغماء بوده، ولی ما نمیتوانیم هیچ غلطی برایش بکنیم. اول این که هنوز خیلی زود است و دوم اینکه در تمام کشور ما فقط یکی دو نفر هستند که میتوانند عمل بسیار مشکل و پیچیده نوسازی کامل صورت را انجام دهند. از صورت او هیچ چیزی باقی نمانده. نه یک استخوان سالم، و نه یک عصب و نه ماهیچه . تنها چیزی که بصورت کامل متلاشی نشده چشم هایش است.
– چه بهتر . حالا میتواند خودش را با این قیافه ببیند.
دکتر ویکفیلد از لحن ماریون یکه خورد. تعجب زده گفت: مایکل پشت فرمان بوده نه دختره .
ولی ماریون بجای جواب فقط سرش را تکان داد. لازم نبود بر سر این قضیه با دکتر بحث کند. خودش می دانست که تقصیر از دختره بوده.
– ببینم ، اگر از عهده هیچ گونه عمل جراحی مرمت بخش بر نیاید ، بر سرش چه بلائی میآید؟ آیا زنده میماند؟
– بدبختانه بله. اما زندگی غم انگیزی انتظارش را میکشد. آدم نمیتواند صورت یک دختر بیست و دو ساله را از او بگیرد و او را به عفریته ای تبدیل کند و انتظار داشته باشد که از وضع خودش راضی باشد. نه هیچکس نمیتواند . راستی او قبلا … قبلا خوشگل بوده؟
ماریون با لحن مبهمی گفت: گمان کنم . درست نمیدانم . ما همدیگر را ندیده بودیم.
– به هر حال واقعیات تلخ و هولناکی در انتظار اوست. وقتی کمی بهبود پیدا کند ، پزشکان این بیمارستان هر کاری از دستشان ساخته باشد برایش انجام میدهند ، ولی زیاد نخواهد بود. آیا این دختر پولدار است؟
– خیر
ماریون این کلمه را چون عبارتی پیام آورد مرگ ادا کرد. این تلخ ترین چیزی بود که امکان داشت در مورد کسی بگوید.
– در این صورت چاره ای ندارد . متاسفانه اشخاصی که این نوع اعمال جراحی را انجام میدهند محض رضای خدا کار نمیکنند.
– تو شخص بخصوصی را میشناسی؟
– البته اسم بعضی از جراحان را میدانم . در واقع دوتا بیشتر نیستند. بهترین شان دکتری در سان فرانسیسکو است .
جرقه کوچکی در قلب دکتر ویکفیلد افروخته شد. ماریون هیلیارد با این همه پولش می توانست …. فقط اگر راضی میشد… دکتر امیدوارانه ادامه داد: اسمش پیتر گرگسن است . ما سالها قبل با هم آشنا شدیم . در کار خودش اعجوبه ای است .
– میتواند این عمل را انجام دهد؟
با این پرسیش ماریون موجی از تحسین نسبت به این زن ویکفیلد را فرا گرفت. حتی کم مانده بود او را در آغوش بکشد. منتها جرأتش را نداشت. در جواب گفت: این عمل فقط از عهده او ساخته است.
و با تردید ادامه داد: میخواهی که من با او تماس بگیرم؟
ماریون با نگاه سرد و حسابگرانه اش به او خیره شد. ویکفیلد به شک افتاد که این زن چه فکری در سر دارد. موج تحسین، اکنون جای خود را به هراس می سپرد.
ماریون پاسخ داد: خبرت میکنم.
– منتظر میمانم.
سپس ویکفیلد به ساعتش نگاهی انداخت و از جا برخاست.
– حالا دلم میخواهد به طبقه پائین بروی و استراحت کنی. جدی میگویم.
ماریون با تبسم سردی او را مورد لطف خویش قرار داد.
– میدانم جدی میگوئی ، ولی خیال ندارم این کار را بکنم و تو هم این را میدانی. من باید در کنار مایکل باشم.
– حتی اگر با این کار خودت را به کشتن بدهی؟
– نترس من نمی میرم . تا مردن خیلی فاصله دارم ویکی…. علاوه بر این هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم.
– ارزشش را دارد؟
ویکفیلد با کنجکاوی به او می نگریست. اگر فقط یک دهم جاه طلبی ماریون را داشت، اکنون خود یک جراح بزرگ بود. ولی نه اینقدر جاه طلب بود و نه یک جراح بزرگ . حتی یقین هم نداشت که به ماریون حسودی اش میشود.
ویکفیلد یک بار دیگر ، اما ملایم تر سئوال خود را مطرح کرد: آیا ارزشش را دارد؟
ماریون سری تکان داد: بطور کامل. یک ثانیه هم در این مورد تردید نکن . کار همه چیزهائی را که از زندگی می خواهم به من داده است.
و با خود اندیشید: مگر از دست دادن مایکل . چشمانش را بست و این فکر را از سر خود بیرون راند.
ویکفیلد گفت: خیلی خب ، باشد. بتو یک ساعت دیگر هم فرصت میدهم که در کنار او باشی. بعد خودم به اینجا برمیگردم و آنموقع اگر مجبور شدم با دستهای خودم پرتت می کنم. تو باید بروی. روشن شد؟
ماریون از جا برخاست. یک بار دیگر سیگارش را روی زمین انداخت و زیر پا له کرد. سپس ، خیال او را راحت کرد: کاملا روشن شد. راستی …ویکی…
از زیر مژگان بلند قهوه ای ، نگاهش را بسمت دکتر متوجه ساخت. در یک لحظه تمامی زیبائی متانت آمیز و ملایمش نمودار شد: از تو متشکرم.
دکتر قبل از رفتن مکث کرد تا به او بگوید: مایکل خوب میشود. خودت خواهی دید.
دیگر جرأت نکرد اسم آن دختر را بر زبان بیاورد. فکر کرد که می تواند بعدا در این باره گفتگو کنند. فقط لبخندی زد و دور شد. در حالی که ماریون تنها و پر درد در آنجا ایستاده بود.
دکتر ویکفیلد خشنود بود که چند ساعت پیش به جرج کالووی تلفن زده است. لازم بود کسی در کنار ماریون باشد. دکتر وقتی طول راهرو را می پیمود به ماریون فکر میکرد. در حالی که ماریون در همانجا ایستاده ، ناظر دور شدن او بود. تا رفتن دکتر ، از همان نقطه تکان نخورد. اما بعد از این که دکتر از نظرش ناپدید شد شروع به قدم زدن در راهرو کرد. از پشت درهای باز و درهای بسته رد میشد. در این اتاقها چه دلهائی که در یأس می شکست، و چه امیدهائی که دیگر هرگز جوانه نمیزد. فقط معدودی بودند که بهبود میافتند. اینجا بخش مخصوص بیماران بد حال بود.
از هیچ یک از اتاقهائی که او با قدمهای آهسته از پشت درشان رد میشد کوچکترین صدائی نمیآمد. در نیمه های راهرو بود که صدای هق هق لرزانی از اتاقی که در آن باز بود بگوشش خورد. صدا بقدری ضعیف بود که ابتدا باور نمی کرد آنرا شنیده است . سپس شماره اتاق را فهمید. چنان که گوئی به دیوار برخورده است و راه پیشرفت ندارد ، به در اتاق و به تاریکی آن چشم دوخت.
در یک گوشه اتاق خطوط مبهمی از تختخواب را میدید. اما اتاق تاریک بود. تمام پرده ها کشیده شده بود بطوری که نور نمی توانست با بیمار تماس بیابد.
ماریون مدتی دراز در آنجا ایستاد. از ورود به اتاق وحشت داشت اما حس میکرد که ناچار است این کار را بکند.
با قدم های آهسته ، نرم و دزدکی و بی سر و صدا چند متری در اتاق جلو رفت و باز توقف کرد.
اکنون هق هق بلند تر و در فاصله های کوتاهتر ، همراه با نفس زدن های بریده هراسانی بگوش می رسید.
صدای خفه و گنگی پرسید: کسی آنجاست؟
و چون جوابی نشنید باز سئوال کرد:چه کسی …؟
تمام سر دختر باند پیچی شده بود و به دشواری صحبت میکرد: من قادر نیستم ببینم.
ماریون گفت:چشمان تو فقط باند پیچی شده و هیچ صدمه ای ندیده است.
کلماتش نه تسکین دهنده بود و آرام بخش، و نه صمیمانه . هیچ احساسی در آنها وجود نداشت. برای ماریون به این میمانست که همه چیز در عالم رویا میگذرد. با این حال حس میکرد که مجبور است در آنجا باشد. بخاطر مایکل مجبور است.
اما پاسخ کلماتش ، جز اشکهای تازه نبود. با لحن ملال انگیز، به دختر گفت: پرستارها هیچ داروی خواب آوری بتو نداده اند؟
– فایده نمیکند . خوابم نمیبرد.
– دردت خیلی شدید است؟
– نه ، بدنم بی حس است . اما …. شما … شما کی هستید؟
ماریون وحشت داشت که به او بگوید چه کسی است . بجای پاسخ ، به سمت تختخواب راه افتاد . روی صندلی آبی باریکی که حتما پرستار کنار تخت گذاشته بود نشست.
دست های دختر هم باند پیچی شده ، بلا استفاده در دو طرف بدنش افتاده بود. ماریون به یاد آورد که ویکی به او گفته که دختر از دستهایش بطور طبیعی بعنوان حفاظ صورت استفاده کرده بود. شدت آسیب وارده به دستهایش در حدود صدمات صورتش بود. چیزی که برای او در مقام یک هنرمند نابود کننده محسوب میشد. در واقع ، تمام زندگی او بر باد رفته بود، جوانی اش ، زیبائی اش، کارش ، و حتی ازدواجش. حالا ماریون میدانست که چه باید بگوید.
– نانسی…
اولین مرتبه بود که اسم او را بر زبان میآورد، ولی در این لحظه دیگر اهمیتی نداشت. چاره ای نبود . هنگامی که کنار آن دختر در هم شکسته می نشست صدایش نرم و مخملی بود.
– نانسی آنها بتو ….
مکثی کرد و ادامه داد: آنها بتو در مورد صورتت چیزی گفته اند؟
تا چند لحظه که ظاهر پایان ناپذیر مینمود، سکوت مطلق در اتاق حکمفرما شد. سپس هق هق شکسته ای از لابلای باند ها رها گشت.
– بتو گفته اند که وضع صورتت چقدر وخیم است؟
هنگام ادای این کلمات ، دلهره داشت ولی دیگر نمیتوانست جلوی خود را بگیرد. ناچار بود مایکل را آزاد کند. اگر او آزاد میشد زنده میماند. این حس درونی ماریون بود.
– بتو فته اند که چه مشکل ممکن است دوباره بتو یک صورت بدهند؟
اکنون هق هق گریه خشمآگین شده بود.
– بمن دروغ گفتند. کفتند که ….
ماریون بسردی کلام او را قطع کرد: فقط یکنفر هست که میتواند این عمل دشوار را انجام دهد. این کار صدها هزار دلار خرج بر میدارد. تو که چنین پولی نداری. مایکل هم نمیتواند این پول را بپردازد.
اکنون نانسی از صدای این زن هم به اندازه سرنوشت خود عصبانی بود و غضبناک گفت: من هرگز اجازه نمیدهم او چنین پولی خرج کند. هرگز…
– پس میخواهی چه کار کنی؟
نانسی دوباره گریه را سر داد: نمیدانم…
– میتوانی با این قیافه ات با او ربرو بشوی؟
دقایقی طول کشید تا “نه” خفیفی از لبهای او خارج گشت.
ماریون با بیرحمی گفت: فکر میکنی او ترا با این قیافه ات دوست خواهد داشت؟ حتی اگر مایکل تا حدودی از روی حس وفاداری بخاطر قید و بندی که نسبت بتو حس میکند، تلاش کند دوستت داشته باشد، فکر میکنی این وضع چه مدت میتواند ادامه پیدا کند ؟ تا کی میتوانی با این فکر زندگی کنی که چه ریخت و شکلی داری و در کنار مایکل چه میکنی؟
اکنون صداهائی که از دهان نانسی خارج میشد ترسناک بود. چنان صداهائی که گوئی دارد از حال میرود. و ماریون حیران بود که خودش چه سر حال است . ادامه داد: نانسی ، هیچ چیز از تو باقی نمانده … چیزی از آن زندگی که تا دیروز داشتی برایت نمانده .
سکوت کش داری برقرار شد. ماریون دچار این احساس بود که تا ابد آن هق هق گریه را خواهد شنید. ولی این جریان باید بطور دردناکی سپری میشد وگرنه هرگز به نتیجه ای نمی رسید.
– او دیگر از دست تو رفته است . و تو هیچگاه نمیتوانی با او زندگی کنی . لیاقت او خیلی بهتر از اینهاست. اگر عاشقش باشی اینرا خوب میدانی . در مورد تو هم میشود گفت که میتوانی یک زندگی جدید داشته باشی نانسی.
دختر همچنان گریه میکرد و اهمیتی به جواب گفتن نمی داد.
– تو میتوانی از یک زندگی تازه بهره مند بشوی ، یک دنیای کاملا نو برای خود بسازی.
ماریون صبر کرد تا گریه او دوباره خشماگین بشود و سپس گفت : یک قیافه کاملا تازه پیدا کنی.
– چطوری؟
– در سانفرانسیسکو کسی هست که میتواند دوباره صورت قشنگی بتو بدهد . کسی که قدرت دارد دوباره نیروی نقاشی کردن را به تو ببخشد. این کار مدت زیاد ی طول میکشدو مخارج گزافی بر میدارد ولی ارزشش را دارد، مگر نه نانسی؟
خطوط باریک لبخند، بر گوشه دهان ماریون نقش بسته بود. حالا در همان روال آشنای خودش قرار داشت. قضیه برایش در حکم یک معامله چند میلیون دلاری بود، درست مثل یک داد و ستد صد میلیون دلاری ، مطلوبش بود.
با آهی کوتاه و بریده از میان باند پیچی های فاقد صورت نانسی گفت: ما نمیتوانیم چنین پولی را بپردازیم.
ماریون از شنیدن کلمه ما کمی مشمئز شد. نانسی و مایکل دیگر ما نبودند. هیچوقت هم نبودند. خود او و مایکل ما بودند، نه این … این دختره…
نفس عمیقی کشید و بر اعصاب خود مسلط شد. باید کار خودش را انجام میداد. باید فقط به مأموریت خود می اندیشید. نمی توانست اجازه بدهد فکر این دختر نقشه هایش را درهم بریزد. باید بفکر نجات مایکل می بود.
– بله نانسی تو نمیتوانی این پول را بپردازی . ولی من میتوانم . حتما میدانی که من چه کسی هستم . مگرنه؟
– بله…
– بطور قطع فهمیده ای که مایکل را از دست داده ای. درک میکنی که او هیچ وقت نمیتواند غصه بلائی را که سر تو آمده تحمل کند. تازه این در صورتیست که خودش زنده بماند. تو این مسائل را میفهمی، مگر نه؟…
– بله…
– و میدانی که این خیلی بیرحمانه است که بخواهی در این شکنجه سهیمش کنی، مجبورش کنی وفاداری اش را بتو ثابت کند.
ماریون کلمه عشق را بر زبان نیاورد. به اعتقاد او دختره ارزش آنرا نداشت . او ناچار بود چنین اعتقادی داشته باشد، برای نجات مایکل.
– این را میفهمی نانسی؟
– سکوتی برقرار شد و سپس بازگفت: میفهمی؟
این بار پاسخ او یک آری بسیار کوچک و خسته و بی رمق بود.
– در این صورت تا این لحظه تمام چیزهائی را که ممکن بوده از دست بدهی باخته ای. اینطور نیست؟
– بله…
در این پاسخ نانسی هیچ حالتی نبود، نشانی از زندگی حس نمیشد. گوئی تدریجا زندگی هم از کنار دخترک دور میشد.
– نانسی ! میخواهم معامله کوچکی را بتو پیشنهاد کنم.
حالا ماریون هیلیارد سر کیف بود. اگر پسرش حرفهای او را میشنید یقینا بر انگیخته میشد که او را بکشد.
– دلم میخواهد تو در باره یک قیافه جدید فکر کنی ، یک صورت تازه یعنی یک زندگی تازه ، یک نانسی تازه . در این باره فکر کن. بیندیش که یک چهره جدید چه مفهوم و اهمیتی در زندگی ات میتواند داشته باشد. تو بار دیگر دختر خوشگلی میشوی، میتوانی برای خودت دوباره دوستانی دست و پا کنی ، به جاهای مختلف بروی ، به رستوران ، سینما، فروشگاه ، میتوانی لباسهای قشنگ بپوشی و با جوانها قرار ملاقات بگذاری. اما اگر عمل جراحی روی صورتت انجام نشود، نزدیک هرکس که بروی از ترس قیافه هولناکت جیغ می کشد. نمی توانی به هیچ کجا بروی، هیچ کاری بکنی، با هیچکس باشی. بچه ها اگر چهره تراببینند وحشت زده گریه را سر میدهند. میتوانی تصور کنی که آن زندگی چگونه خواهد بود؟ در حالی که تو چاره ای در پیش رو داری.
ماریون صبر کرد تا کلماتش به داخل وجود نانسی رسوخ کنند.
نانسی جواب داد: نه ، من هیچ چاره ای ندارم.
– چرا داری. من میخواهم این امکان را بتو بدهم . من یک زندگی جدید به تو خواهم داد، یک قیافه تازه ، یک دنیای نو. مادامی که اعمال جراحی روی صورتت انجام میشود ، هر چیزی که احتیاج داشته باشی برایت فراهم میکنم . یک آپارتمان در یک شهر دیگر، امکان انجام هر کاری که دلت بخواهد… برای تو هیچ درد سری نخواهد داشت. آنوقت تا حدود یکسال بعد این کابوس بپایان میرسد.
– و بعد؟
– تو آزادی . آن زندگی تازه مال توست.
سکوت بی پایان بر قرار شد. ماریون خود را آماده میکرد تا منظور اصلی اش را بر زبان بیاورد. نانسی هم در انتظار شنیدن آن بود.
– بشرطی که تو دیگر هیچگاه با مایکل تماس نگیری. قیافه تازه فقط در صورتی مال توست که دست از مایکل بکشی. ولی اگر تو این هدیه مرا قبول نکنی ، باز هم مایکل را از دست داده ای. از این رو هیچ اجباری به این فداکاری نداری که بقیه عمرت را مثل یک عفریته بسر بیاوری.
– اگر مایکل زیر بار این معامله نرود چی؟ اگر من از او دوری کنم ولی او از من کنار نکشد چی؟
– من تنها چیزی که از تو میخواهم این است که از او دست بکشی. کار مایکل را به خودش واگذار کن.
– شما سر قرارتان هستید؟ اگر او مرا بخواهد؟ یا به هر حال ،اگر دنبالم بیاید… در این صورت پای خودش حساب میشود؟
– من سر قرارم هستم.
نانسی در همان حال که روی تخت خوابیده بود احساس پیروزی میکرد. به اعتقاد خود ، مایکل را خیلی بهتر از مادرش میشناخت. مایکل هیچگاه از او دست نمیکشید. تا این عملیات دشوار جراحی انجام بشود مایکل او را پیدا میکرد و به کمکش می شتافت و تا آن زمان دوباره نانسی در مسیر خود سازی قرار گرفته بود. مادر مایکل هر چقدر هم سخت تلاش میکرد در این بازی نمیتوانست پیروز بشود.
نانسی قبول این معامله را نوعی حیله گری میدانست . چون یقین داشت که حاصل کار چه خواهد بود. ولی ناچار بود به این معامله تن در بدهد. هیچ چاره دیگری برایش وجود نداشت.
ماریون منتظر شنیدن جوابی بود که برای گرفتنش دعا میکرد. جوابی که مایکل را آزاد میساخت . تا نانسی جواب بدهد نفس در سینه او حبس شده بود . با بیقراری پرسید: قبول میکنی؟
از نظر نانسی پاسخ مثبت او به درخواست ماریون از سر پیروزی بود نه شکست . پاسخی که تمام وقاداری او را نسبت به مایکل در خود نهفته داشت. نانسی سخنان مایکل را در کنار صخره همانجا که گردنبند را با هم به نشانه دوام ابدی عشق شان دفن کرده بودند خوب در خاطر داشت.” عهد میبندم که هرگز بتو نگویم خداحافظ”.
و نانسی میدانست که مایکل هرگز به او نمیگوید خداحافظ.
ماریون دیگر نمیتوانست صبر کند. قلبش تاب تحمل نداشت .
– جواب تو چیست نانسی؟
– جواب من مثبت است .

[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_…8007_n.jpg]
ارسال‌ها
}
sara jon joni
User-sara-jon-joni
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 6,532
موضوع‌ها: 214
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۰
اعتبار: 10,145
#7
۰۶-۰۴-۱۳۹۱, ۰۲:۲۳ ب.ظ
فصل پنجم

ماریون هیلیارد در یک لباس پشمی مشکی و یک کت سیاه دوخت مزون کاردن در آستانه در بیمارستان ایستاد تا شاهد انتقال آن دختر به داخل آمبولانس باشد. ساعت شش صبح بود. از دیشب که قول و قرار هایشان را با آن دختر گذاشتند دیگر با او صحبت نکرده بود. بعد از گرفتن جواب مثبت از نانسی ، بی درنگ از ویکی در خواست کرد به آن دکتر سانفرانسیسکوئی تلفن بزند . دکتر ویکفیلد هماندم به منزل پیتر گرگسن تلفن زد. گرگسن قبول کرد که یک سلسله عمل جراحی روی صورت و دستهای نانسی انجام بدهد و تقاضا کرد که نانسی را بلافاصله به سانفرانسیسکو روانه کنند.
ماریون بخش ویژه ای در قسمت درجه یک هواپیمائی که ساعت هشت صبح عازم سانفرانسیسکو بود برای نانسی و دو پرستار همراه او رزرو کرد. او هیچگاه وقت را تلف نمیکرد.
هنگامی که ماریون سیگار دیگر را زیر پا له میکرد ، ویکفیلد نگاه تحسین آمیزی به او انداخت و گفت: دختره بسیار خوش شانس است.
– با تو موافقم . در ضمن ویکی ، من مایل نیستم مایکل از این جریان بوئی ببرد. روشن هست؟
هم خواستش روشن بود و هم لحن شرطی کلامش.
– اگر کوچکترین بوئی از قضیه ببرد، قرارمان را بهم میزنم.
– آخر چرا؟… حق این است که او بداند تو چه محبتی به آن دختر کرده ای.
– این قراری است که مابین خود ما دونفر است. یا بهتر بگویم ما چهار نفر . چون با اضافه شدن تو و گرگسن چهار نفر میشویم. لازم نیست مایکل چیزی بداند. وقتی از حالت اغماء بیرون آمد اسمی هم از آن دختر بمیان نیاور. چون جز اینکه خاطرش را آشفته کند حاصلی ندارد.
البته اگر او از حالت اغماء بیرون میآمد! ماریون بی توجه به اعتراضات ویکی تمام شب را بر بالین مایکل گذرانده بود. بعد از گفت و گو با آن دختر بنحو غریب خود را سر حال تر احساس میکرد. عاقبت مایکل را رهانیده بود. حالا مایکل این نیرو را میافت که زنده بماند. از جنبه ای ماریون به هردوی آنها زندگی بخشیده بود. حسی میکرد کار برحقی انجام داده است.
– پس تو هیچ چیز نمی گوئی، اینطور نیست رابرت؟…
ماریون هرگز او را به این اسم صدا نمیزد، مگر اینکه میخواست بیادش بیندازد که پول هیلیارد چه خدماتی به آن بیمارستان کرده. دکتر ویکفیلد جواب داد: بله بطور یقین. اگر خواست تو این باشد، من ساکت میمانم.
– خواست من همین است.
صدای یکنواخت درهای آمبولانس که بسته میشد بگوش رسید و همزمان ، آخرین بقایای پتوی آبی رنگی که دور آن دختر پیچیده بودند و دو پرستار همراه او از نظر ناپدید گشتند. دو پرستار در طی شش الی هشت ماه بعدی در سانفرانسیسکو کنار نانسی میماندند. گرگسن گفته بود که بعد از سپری شدن آن ماهها دیگر به آن دو پرستار احتیاجی نخواهد بود. آن چند ماه را نانسی بیشتر با چشمان باند پیچی شده میگذراند و در خلال آن مدت دکتر روی پلک ها ، بینی، لب و استخوان گونه او کار میکرد. دکتر ناچار بود یک صورت کامل را برای نانسی بسازد. کارهای دیگری هم بود احتیاج به انجام داشت. از جمله این که نانسی محتاج به مراقبت و کمک متوالی یک روانپزشک بود تا ضربه روحی حاصل از پیدا کردن یک هویت جدید را بتواند تحمل کند. به هیچ وجه امکان نداشت که گرگسن بتواند چهره سابق او را به وی بازگرداند. او مجبور بود یک زن کاملا جدید بیافریند. و ماریون از این جنبه بخصوص قضیه خوشش میآمد. چون به این ترتیب آن دختر بیش از پیش از مایکل دور میماند. این موضوع احتمال یک برخوردتصادفی یا یک ملاقات اتفاقی را مثلا پنج سال بعد در یک جای عمومی مثل یک فرودگاه از بین میبرد. ماریون دوست نداشت که هرگز چنان اتفاقی روی دهد. در ذهنش قرارهائی را که سپیده دم همانروز تلفنی با گرگسن گذاشته بود مرور میکرد. با این که ساعت بوقت سانفرانسیسکو یک بامداد بود اما دکتر سر حال ، تیز هوش و پرمایه مینمود. مردی که در سنین چهل عمر با شهرت بین المللی فوق العاده در کار خودش.
ماریون با خود میاندیشید: این هم از شانس این دختره کثافت . دکتر به منشی اش میگوید که ترتیب همه کارها را در مورد آپارتمان و لباسها و وسایل مورد نیاز نانسی بدهد. آنها بسرعت مخارج هیجده ماه عمل جراحی و سایر هزینه های مربوط به روانپزشک و پرستارهای شبانه روزی و حتی مخارج عمومی زندگی نانسی را در این مدت ، بر آورد کردند و روی رقم چهارصد هزار دلار به توافق رسیدند. قرار شد ماریون همانروز ساعت 9 به بانک اطلاع بدهد که این مبلغ را به حساب گرگسن واریز کنند . البته دکتر از بابت پول خیالش راحت بود چون میدانست که ماریون هیلیارد چه کسی است . کی اینرا نمی دانست؟
– ماریون .. چرا نمی آئی صبحانه بخوری؟
صدای ویکفیلد رشته افکار ماریون را پاره کرد. او بتدریج امید این که ذره ای بر روی این زن نفوذ پیدا کند را ازدست داده بود. کالووی هم خبر داده بود که تا صبح آنروز نمی توانست نیویورک را ترک کند. ویکفیلد اطلاع نداشت که ماریون به جرج گفته که نیاید. ماریون میخواست تنها باشد تا ترتیب کارهایش را بدهد و حالا همه چیز بطو کامل انجام پذیرفته بود.
– ماریون؟
– هوم ؟
– صبحانه؟
– باشد برای بعد ویکی ، میخواهم مایکل را ببینم.
– من همین الان سری به او میزنم.
ویکلفیلد انتظار هیچ تغییر آنی را در حال مایکل نداشت . او همین یک ساعت قبل از مایکل عیادت کرده بود.
اما پنج دقیقه بعد که ماریون قدم به اتاق مایکل گذاشت سکوت عجیبی را در آنجا حاکم دید. ویکی چند قدم دورتر از تختخواب با چهره جدی ایستاده بود . پرستار در اتاق نبود.
خورشید نیو انگلندی پرتوهای زرفام خود را بر روی تختخواب می افشاند . از جائی صدای یکنواخت چک چک آب بگوش میرسید. همه چیز بیش از حد آرام بود و یک مرتبه دل ماریون فرو ریخت . درست شبیه موقعی که فردریک … وای خدایا….
دست سردش روی قلبش قرار گرفت . در آستانه در اتاق یخ زده ایستاد و نگاهش را از ویکی به تختخواب متوجه ساخت . در همان لحظه او را دید. پسرش را. اصلا شباهتی به فردریک نداشت . بغض گلویش را فشرد. با پاهای لرزان بسوی تختخواب رفت . زانو زد و صورت مایکل را با دست نوازش کرد.
– هی مادر…
زیبا ترین کلامی بود که در تمام عمرش شنیده بود. در همان حال که برق لبخندی لبانش را روشن میکرد، قطره های درشت اشک بر گونه هایش میریخت.
– مایکل ، چقدر دوستت دارم.
– منهم ترا دوست دارم مادر.
حتی ویکفیلد هم که نظاره گر این صحنه بوداشک به چشمانش میدوید. پسری به این جوانی ، به این برومندی دوباره به حیات رسیده ، و مادری چنین ایثارگر … دکتر آهسته از اتاق بیرون رفت. هیچکدام ملتفت رفتن او نشدند.
ماریون دقایق طولانی پسرش را با ملایمت در میان بازوان خود گرفت. مایکل دستی روی موهای او کشید: غصه نخور مادر . همه چیز روبراه است . خدایا چقدر گرسنه ام.
ماریون خنده اش گرفت . پسرش سالم و سر حال بنظر میرسید. او را دوباره یافته بود و این مرتبه تماما از آن مادرش بود.
– اگر ویکی اجازه بدهد مفصل ترین و لذیذترین صبحانه ای را که تا بحال خورده ای بتو میدهیم .
– گور پدر ویکی ، من دارم از گرسنگی میمیرم.
– آه مایکل.
نه ، این نیرو را نداشت که نسبت به پسرش خشمگین شود . فقط می توانست به او مهر بورزد.
لحظه ای بعد که به مایکل چشم دوخت ، غباری بر صورتش او دید. انگار مایکل ناگهان بیاد میآورد که چرا در آنجاست. رفتار قبلی اش طوری بود که گوئی بعد از یک عمل ساده لوزه به هوش آمده است و تنها چیزی که میخواهد بستنی است و مادرش . اما اکنون حالات بیشتری در صورتش بود.
مایکل تقلا کرد تا بنشیند. نمی دانست چطور حرفش را مطرح کند ولی ناچار بود بپرسد صورت مادرش را میکاوید. ماریون نگاهش را به چشمان او دوخت . دست مایکل را محکم در دست گرفته بود.
– آرام باش عزیزم
– مادر …. بقیه… آن شب …. یادم میآید که ….
ماریون حرف او را قطع کرد و توضیح داد: بن با پدرش به بوستون برگشته . بدجوری صدمه دیده بود اما حالا حالش خوب است . از حالی که تو داشتی بهتر است.
آهی کشید و دست مایکل را محکم تر در دست نگاهداشت . میدانست که بعد از آن چه موضوعی مطرح میشود . اما برای آن آمادگی داشت.
مایکل با رنگی به سپیدی گچ دیوار اسم او را بر زبان آورد: و …. نانسی ؟
و چون جوابی نشنید: نانسی …. مادر…
اشک توی چشمان مایکل حلقه زده بود . مادرش با احتیاط روی صندلی کنار تخت او نشت و دستش را به ملایمت روی صورت او کشید . مایکل نتونست پاسخ سئوال خود را در چهره او بخواند.
ماریون گفت: او نتونست مقاومت کند . دکترها هر کاری از دستشان ساخته بود برایش انجام دادند، ولی او بشدت صدمه دیده بود.
چند ثانیه مکث کرد و بعد ادامه داد: امروز صبح زود از دنیا رفت.
مایکل هنوز در جستجوی چیز بیشتری صورت او را میکاوید: تو او را دیدی؟
– آره ، دیشب چند لحظه بر بالینش نشستم .
– وای خدایا… آنوقت من در آنجا نبودم …. وای ، نانسی … نانسی من …
سرش را در بالش فرو برد و مانند کو دکی بی پناه ، بنای گریستن را نهاد . در همان حال ماریون شانه های او را نوازش میکرد.
مایکل در میان هق هق گریه ، بارها و بارها اسم نانسی را بر زبان آورد، تا جائی که دیگر اشکی نداشت که بدرقه غم خود کند.
هنگامی که رویش را برگردانید تا دوباره به مادرش بنگرد ، ماریون در صورت او چیزی دید که پیش از آن هرگز ندیده بود، گوی در لحظاتی که اسم نانسی را بر زبان میآورد، جزئی از وجود خودش را از دست داده بود. انگار که پاره ای از او از وجودش خارج شده بود و مرده بود.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_…8007_n.jpg]
ارسال‌ها
}
sara jon joni
User-sara-jon-joni
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 6,532
موضوع‌ها: 214
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۰
اعتبار: 10,145
#8
۰۶-۰۴-۱۳۹۱, ۰۲:۲۶ ب.ظ
فصل ششم
نانسی صدای سایش دنده فرود را در جعبه دنده های هواپیما شنید و برای صدمین مرتبه از آغاز پرواز، کورکورانه دنبال دست یکی از پرستاران خود گشت. تماس با دست پرستار ، آرامش غریبی به او میبخشید. خوشحال بود که حالا میتواند تفاوت های بین آندو را تشخیص دهد. یکی از پرستارها دستهای لاغر و ظریفی با انگشتان باریک و بلند داشت. دستهای او همیشه سرد ولی قدرتمند بودند و نانسی فقط با لمس دستهای او شجاعت خود را باز میافت. پرستار دیگر دستهای گرم و گوشتالود و نرمی داشت که تماس با آن به نانسی احساس امنیت و مورد توجه بودن میداد. این پرستار بارها بازوی نانسی را نوازش کرد. هم او بود که دوبار آمپول مسکن به نانسی تزریق کرد . صدائی ملایم و خوش آهنگ داشت. پرستار اولی اندکی لهجه داشت. نانسی حس میکرد که هر دوی آنها را دوست دارد.
– دیگر چیزی نمانده که برسیم. حالا منظره خلیج پیداست . در یک چشم بهم زدن میرسیم
اما در واقع هنوز بیست دقیقه دیگر به فرود هواپیما مانده بود . پیتر گرگسن که در اتومبیل پورشه سیاهرنگ خود شاهراه را بسرعت میپیمود، بخوبی حساب این دقایق را داشت. قرار بود آمبولانس در فرودگاه منتظر او باشد. بعد میتوانست یکی از منشی هایش را بفرستدتا اتومبیلش را از فرودگاه بیاورد. میخواست تا شهر همراه نانسی باشد. کنجکاوی اش نسبت به او تحریک شده بود. حتما وجود این دختر برای ماریون هیلیارد خیلی مهم بود که اینهمه نگرانش شده . چهار صد هزار دلار خودش پول کلانی است . فقط سیصد هزار دلار آن متعلق به او میشد. بقیه برای تدارک یک زندگی راحت در طول یکسال و نیم بعدی برای آن دختر خرج میشد. این دختر باید در رفاه زندگی میکرد. و دکتر این را به ماریون هیلیارد قول داده بود. در آنزمان طرح دقیقی برای زندگی آن دختر نریخته بود، ولی بتدریج این کار را انجام میداد. با روحیات آن دختر بطور کامل آشنا میشد. آنها برای هم از دو دوست ، صمیمی تر و یکدل تر می شدند تا جائی که او همه زندگی آن دختر ، و دختر همه زندگی او می شد. این لازم بود. زیرا تا زمانی که آن چهره جدید زاده میشد دختر باید هویت کسی را میافت که آن چهره از آن اوست . پیتر گرگسن میخواست بعد از یک حاملگی طولانی هجده ماهه نانسی مک آلیستر را به دنیا بیاورد. لازم بود که نانسی دختر بسیار شجاعی باشد. پیتر این شجاعت را به او میبخشید. آنها با هم با زندگی جدید نانسی روبرو می شدند.

این اندیشه ها دکتر را به هیجان آورد. او عاشق کاری بود که می خواست انجام بدهد و به نحو غریبی ندیده و نشناخته عاشق نانسی هم شده بود. عاشق شخصیتی که از او میساخت ، هویتی که آن دختر میافت . او همه چیزهائی را که لازم بود، به نانسی میداد.
نگاهی به ساعتش انداخت و پدال گاز را فشار داد. اتومبیل یکی از آرامش بخش های مطلوب او بود. علاوه بر آن ، با هواپیمای شخصی خود هم پرواز میکرد و هر وقت فرصت میافت به غواصی میرفت. اسکی باز هم بود و تا بحال از چندین کوه در اروپا صعود کرده بود. او مردی بود که دوست داشت ارتفاعات را بپیماید. دشواری ها را به مبارزه بطلبد، و پیروز شود. به همین علت ، دلباخته شغلش بود. مردم او را متهم میکردند که با سرنوشت مقدر و محتوم در می ستیزد.
ولی در واقع اینطور نبود. هیجان مانع غیر قابل عبور او را بر میانگیخت ، و تا بحال هیچ گاه شکست نخورده بود. نه به دست زنها ، کوهها ، اسکی و نه حتی یک بیمار. تا این زمان چهل و هفت ساله بود دست به هر کاری زده بود برنده شده بود و این بار هم خیال پیروزی در سر داشت. او و نانسی باهم پیروز میشدند.
نسیم ، بنرمی موهای تیره اش را ببازی میگرفت. زیر چشمانش از گذر عمر چین افتاده بود. و بعد از سفر اخیر خود به تاهیتی هنوز برنزه بود. شلوار خاکستری و پولیور کشمیر نرم آبی رنگ پوشیده بود که با ر نگ چشمانش هماهنگی کامل داشت. همیشه در لباس پوشیدن سلیقه به خرج میداد . قیافه ای بینهایت جذاب داشت، اما بیشتر از گیرائی چهره ، سر زندگی و روحیه مثبت او توجه و علاقه همه را بسویش می کشاند.
درست موقعی به فرودگاه رسید که هواپیمای حامل نانسی بر زمین می نشست. ورقه عبور ویژه خود را به مأمور پلیس نشان داد که در مقابل آن ، پلیس سری به علامت رضایت فرود آورد و قول داد از اتومبیل او مراقبت کند. حتی این پلیس مرد هم به گرگسن تبسم کرد. پیتر مردی بود که هیچکس نمیتوانست وجودش را نادیده انگارد. کشش شخصیت او ونیروئی که در تمام کارهای از خود بروز میداد، سایرین را به نحو غیر قابل مقاومتی بسوی خود جلب میکرد و در آنها این تمایل را بوجود میآورد که با او نزدیک و صمیمی شوند.
راه خود را با مهارت در کریدورهای فرودگاه تشخیص میداد. بعد از یک گفتگوی عجولانه با یکی از بازرسهای زمینی، بازرس گوشی را برداشت و در عرض چند دقیقه پیتر را برای عبور از دری راهنمای کردند.
از یک رشته پلکان پائین رفت و سوار یکی از وسایل نقلیه کوچک مخصوص فرودگاه گشت. با آن وسیله گذرگاه بسرعت پیموده شد و او در انتهای راه آمبولانس را دید که در کناری ایستاده و مدد کاران در انتظار بیرون آمدن بیمار از هواپیما هستند.
دکتر شتابان بسوی آمبولانس رفت و داخل آنرا بازرسی کرد تا مطمئن شود که همه دستوراتش را انجام داده اند. دستورات او مو بمو انجام شده بود. همه چیز همانطور بود که او می خواست . می دانست که آن سفر حتما برای دختر بیبمار دشور بوده ولی دکتر لازم دانسته بود که او فورا به سانفرانسیسکو بیاید. دکتر میخواست به این ترتیب همه کارها را زیر نظر خود داشته باشد. دهها طرح داشت که میخواست آنها را پیاده کند و در عرض چند روز کار را شروع میکرد.
مسافرین را چند لحظه عقب نگاهداشتند تا نانسی را از در جلوئی هواپیما بیرون بیاورند. مسافرین زن که ناظر این قضیه بودند خود را با اندوه کنار کشیدند و نگاه خود را از بطری ها و سرم های خون که بالای سر آن دختر باند پیچی شده آویخته بود میدزدیدند. اما بنظر می رسید که پرستارها در ضمن انتقال نانسی با او مشغول گفتگو هستند.
دکتر از قیافه پرستارها خوشش آمد. با آن که جوان بودند اما با لیاقت مینمودند. معلوم بود تیم خوبی را تشکیل میدهند. این همان چیزی بود که او می خواست . همه آنها تا یکسال و نیم دیگر با هم همکاری میکردند و در این میان هرکسی اهمیت خاص خودش را داشت و دیگر جائی برای اکراه یا بی لیاقتی باقی نمی ماند. هرکدام باید حد اعلای تلاش خود را بکار میبردند، حتی نانسی پیتر خود مراقب این امر بود، چون نانسی حکم ستاره این نمایش را داشت.
دکتر ناظر انتقال نانسی بسمت خود بود. صبر کرد تا برانکار به آرامی در داخل آمبولانس قرا گرفت. بروی پرستارها تبسم کرد، ولی حرفی نزد. با اشاره دست به آنها فهماند که منتظر بمانند و سپس وارد آمبولانس شد و کنار نانسی در جای راحتی نشست. دست نانسی را جستجو کرد و آنرا یافت.
– سلام نانسی ، من پیتر هستم . سفر چطور بود؟
از لحن پیتر چنین مینمود که نانسی یک موجود واقعی و هنوز برای خود کسی است ، نه اینکه فقط یک حباب بدون صورت باشد.
نانسی حس میکرد از هر کلام او آرامش و تسکین میتراود.
هنگام پاسخ ، صدای نانسی خسته اما علاقمند بود.
– سفر خوب بود. شما دکتر گرگسن هستید؟
– بله . ولی برای دو نفر که قرار است با هم همکاری کنند پیتر صمیمانه تراست.
نانسی از طرز بیان او خوشش آمد . اگر میتوانست لبخند میزد. پرسید: تو برای دیدن من این راه را آمده ای؟
– مگر تو برای دیدن من سفر نکرده ای؟
نانسی دلش میخواست سرش را تکان بدهد اما نمیتوانست.
– چرا . متشکرم.
– خوشحالم که آمدم . پیش از این به سانفرانسیسکو آمده بودی نانسی؟
– نه.
– پس به این شهر دل میبندی. میخواهیم یک آپارتمان برایت پیدا کنیم که آنقدر دوستش داشته باشی که هیچوقت هوس رفتن از اینجا به سرت نزند. میدانی ، بیشتر مردم توی این شهر پابند میشوند. کافیست یک بار گذرشان به اینجا بیفتد، دیگر تا ابد ماندگارند. من پانزده سال پیش از شیکاگو آمدم . حالا دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمیتوند از اینجا تکانم بدهد.
نانسی از حالت بیان او خنده اش گرفت. دکتر تبمسی به او کرد و پرسید: تو اهل بوستون هستی؟
دکتر طوری با نانسی تا میکرد که گوئی دوست مشترکی آنها را بهم معرفی کرده . ولی در حقیقت میخواست که نانسی بعد از یک سفر طولانی احساس راحتی کند. پرستارها هم در همان حال که با دو مدد کار آمبولانس گپ میزدند خوشحال بودند که فرصتی برای راحت باش دارند. گاه به گاه نگاهی به دکتر گرگسن که هنوز با نانسی صحبت میکرد می انداختند . به او علاقه پیدا کرده بودند. از وجود او صمیمیت می تراوید.
نانسی در جواب سئوال دکتر گفت: نه من اهل نیوهمپشایر هستم . و در آنجا در یک یتیم خانه بزرگ شدم . وقتی هیجده ساله بودم به بوستون آمدم.
– چه سرگذشت خیال انگیزی. یا نکند آن یتیم خانه هم نسخه بدل یتیم خانه های قصه های دیکنز بوده ؟
دکتر به هر موضوعی با دید آسان گیر و شاد نگاه میکرد. پرسش او در باره یتیم خانه های دیکنز نانسی را به خنده میانداخت.
– بندرت شبیه آن یتیم خانه ها میشد. دایه ها مهربان بودند. طوری که من آرزو میکردم یکروز دایه بشوم.
– وای خدای من ، اینرا گوش کن ! وقتی ما کار خودمان را بپایان برسانیم ، تو خانم جوان این آمادگی را خواهی داشت که به هالیوود بروی و ستاره سر شناسی بشوی. اگر بروی خودت را در یک صومعه قایم کنی، من ، من…. نخیر ، من مانعت میشوم. لعنت خدا بر شیطان . بهتر است بمن قول بدهی که فرار نمیکنی تا دایه یتیم خانه بشوی.
از نظر نانسی دادن این قول هیچ دشوار نبود. او مایکل را داشت که خود را برای او آماده بسازد. رویاهای او برای راهبه شدن سالها پیش بیرنگ شده بود. اما از سر بسر گرگسن گذاشتن لذت میبرد. از او خوشش میآمد، با افسوس ولی خندان پاسخ داد: خیلی خب ، باشد.
– این جوری پیمان می بندی؟ باید بگوئی قول میدهم.
– قول میدهم.
– چه قولی ؟
حالا هر دو خنده شان گرفته بود.
– قول میدهم نروم دایه بشوم.
– حالا بهتر شد. قبولست .
دکتر به دو پرستار اشاره کرد که به آنها بپیوندند. مددکاران آمبولانس بسمت جلوی ماشین حرکت کردند.
اکنون نانسی برای عزیمت حاضر شده بود. دکتر نمی خواست با حرفهای پیاپی او را خسته کند . با آمدن پرستار ها به نانسی گفت: چرا مرا به دوستانت معرفی نمیکنی؟
– بگذار ببینم. آهان ، این دست سرده لیلی است و دست گرمه گرشن .
هر چهار نفر خندیدند . لیلی دست نانسی را گرفت و آنرا با ملایمت نوازش کرد.
– خیلی متشکرم نانسی.
نانسی پیش خودش لبخندی زد. در کنار دوستان تازه اش احساس امنیت میکرد. اکنون تنها فکری که در سر داشت این بود که بعد از پایان اعمال جراحی چه شکل و قیافه ای برای مایکل پیدا خواهد کرد.
از پیتر گرگسن خیلی خوشش میآمد. ناگهان این احساس به وی دست داده بود که دکتر میخواهد از او یک زن بسیار استثنائی بسازد. چون به وجود او و کار خود اهمیت میدهد. جای دستهای سرد لیلی را دست قوی و گرمی بخش دکتر گرفتند.
– به سانفرانسیسکو خوش آمدی کوچولو.
در تمام راه تا شهر دکتر دست او را در دست خود نگهداشت. حضور دکتر به نحو غریبی این احساس را به نانسی میبخشید که به موطن خودش برگشته است.
[عکس: 20160113155119_527653_10151209584396838_…8007_n.jpg]
ارسال‌ها
}
گوناگون از وب
loading…
sara jon joni
User-sara-jon-joni
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها: 6,532
موضوع‌ها: 214
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۰
اعتبار: 10,145
#9
۰۶-۰۴-۱۳۹۱, ۰۲:۲۸ ب.ظ
فصل هفتم

درهای آمبولانس باز ، و برانکار با مهارت به داخل هتل حمل شد. مدیر هتل که یک آپارتمان کامل را برای آنها آماده کرده بود، برای استقبال از آنها در سرسرای ورودی انتظار میکشید.
آنها قصد داشتند در فاصله بیرون آمدن از بیمارستان تا رفتن به منزل ، یکی دو روز در هتل اقامت کنند. ماریون چند قرار ملاقات مربوط به کار در بوستون گذاشته بود، و علاوه بر آن مایکل اصرار داشت که قبل از رفتن به خانه ، چند روزی در یک هتل بمانند. مادرش آماده بود که در مقابل تمام تمایلات او سر تسلیم فرود آورد.
مدد کاران آمبولانس، مایکل را با احتیاط روی تخت خواباندند و او با حالت عصبی شکلکی در آورد و به مادرش گفت: بخاطر خدا بس کن مادر. من حالم خوبست. تمام دکتر ها گفتند حالم خوبست.
– با اینحال عجله لازم نیست.
مایکل به اطراف آپارتمان نظری انداخت و پوزخندی زد: عجله…؟
مادرش به مدد کاران آمبولانس انعامی داد و آنها بیدرنگ ناپدید شدند. اتاق پر از گل بود و یک سبد بزرگ میوه روی میز نزدیک تخت قرار داشت. این هتل متعلق به ماریون بود که چند سال پیش بعنوان نوعی سرمایه گذاری خریده بود.
ماریون به مایکل گفت: حالا استراحت کن عزیزم و هیجان به خودت راه نده. دوست داری چیزی بخوری؟
پیش از آن ماریون در نظر داشت که برای مراقبت از او پرستار دائمی بگیرد. ولی حتی دکتر توصیه کرده بود که این کار را نکند چون بدون شک مایکل را به مرز جنون میرساند.
اکنون مایکل کاری نداشت جز اینکه دو هفته دیگر را به حال استراحت بگذراند و بعد از آن میتوانست کارش را شروع کند. اما خود مایکل نقشه دیگری در سر داشت که در وهله اول میخواست آنرا انجام دهد.
ماریون یک بار دیگر از مایکل پرسید: نهار میخوری؟
مایکل بلند شد و در تخت نشست و با حالت شیطنت آمیزی گفت: البته … خوراک خرچنگ با تخم لاک پشت و خاویار و ….
ماریون زیاد اعتنائی به حرفهای او نداشت . نگاهش متوجه ساعتش بود. بطور سرسری پاسخ داد: چه ترکیب نفرت انگیزی! اما خودت یک چیزی سفارش بده. حالا دیگر هر لحظه جرج ممکن است سر برسد. ساعت یک در شهر جلسه داریم. سپس با خاطری پریشان از اتاق خارج شد، تا نگاهی به کیف حاوی اسناد و مدارکش بیندازد.
مایک صدای زنگ در آپارتمان را شنید . لحظه ای بعد جرج کالوی قدم به داخل اتاق او گذاشت و گفت: سلام مایکل … حالت چطور است؟
– بعد از دو هفته بستری شدن در بیمارستان و بیکاری مطلق ، احساس گیجی میکنم.
با آنکه مایکل سعی داشت نسبت به وضع خودش سخت نگیرد، اما پای چشمش گود افتاده بود. مادرش هم آنرا میدید، لیکن ناشی از کوفتگی میدانست، و حاضر نبود هیچ تعبیر و تفسیر دیگری را در این باره به ذهن راه دهد. او و مایکل هیچگاه در این مورد صحبتی نمی کردند. فقط طرح های پزشکی سانفرانسیسکو موضوع گفت و شنود آنها واقع میشد و بس. هرگز حرفی از تصادف به میان نمیآوردند.
جرج با لبخندی پای تخت مایکل نشست و گفت: امروز سری به دفتر کار تو زدم. واقعا خیلی قشنگ شده.
– یقین دارم که همینطور است.
مایکل نگاهش به مادرش بود که وارد اتاق میشد. ماریون کت و دامن خاکستری روشن دوخت مزون شانل با بلوز ابریشمی لطیف آبی رنگ پوشیده بود. گوشواره های مروارید روی گوشها و سه رج مروارید دور گردنش خود نمائی میکرد.
– مادر خوش سلیقه ای دارم.
جرج لبخند صمیمانه ای به ماریون زد و تأیید کرد: بله … همینطور است.
اما ماریون دستش را با حالت عصبی برای آن دو تکان داد و گفت: تعارف بس است . کم کم دارد دیر میشود. جرج اسناد لازم را همراه آورده ای؟
– بله .
– پس بیا برویم.
آنگاه ماریون با قدمهای سریع به تخت مایکل نزدیک شد. خم شد و پیشانی او را بوسید . گفت: استراحت کن عزیزم. یادت نرود که دستور ناهار بدهی.
– خیلی خب مادر. شانس بهمراهت..
ماریون سر بلند کرد. با حالتی کاملا مطمئن از آینده ، لبخندی بر لبانش نقش بست و گفت: شانس ربطی به کار ما ندارد.
مایکل و جرج خنده را سر دادند.
مایکل بیرون رفتن آندو را تماشا کرد و بعد بلند شد ونشست. آرام و با بردباری نشست. انتظار کشید و فکر کرد. بطور دقیق میدانست چه میخواهد بکند. از دو هفته پیش نقشه این روز را کشیده بود. تمام این دو هفته برای همین لحظه زندگی کرده بود. این تنها فکری بود که میتوانست به ذهن خود راه دهد. در حقیقت به همین دلیل بود که روی اقامت در هتل پافشاری کرده ، به مادرش اصرار ورزیده بود که جلسه مربوط به ساختمان کتابخانه جدید بوستون را در همان چند روز بگذارد. این بعد از ظهر را برای خودش میخواست . فقط نمی خواست با غافلگیری توسط مادرش و جرج این انتظار دو هفته ای را بر باد دهد. میخواست یقین کند که آنها رفته اند.
به همین دلیل در همانجائی که نشسته بود بطور دقیق نیم ساعت بی حرکت ماند . بعد از آن اطمینان یافت که آنها رفته اند. یکصد بار این ساعات را در مغز خود تمرین کرده بود. با عجله سر چمدان خود روی چهار پایه در پای تخت رفت و لباسهائی را که میخواست از داخل آن برداشت. شلوار خاکستری، پیراهن آبی ، جوراب ، زیر پیراهنی . بنظرش رسید که هزارها سال از آخرین مرتبه ای که آنها را پوشیده میگذرد. از لرزش که موقع پوشیدن لباسها به او دست داده بود حیرت میکرد. سه – چهار مرتبه مجبور شد دمی بنشیند و نفسی تازه کند. بطرز مسخره ای احساس ضعف میکرد، اما تن به ضعف نمیداد. نمیخواست حتی یکروز دیگر انتظار بکشد. هر طور بود هم اکنون به آنجا میرفت.

نیم ساعت طول کشید تا لباس بپوشد و موهایش را شانه بزند و سپس به دفتردار هتل تلفن زد و درخواست یک تاکسی کرد.
هنگامی که با آسانسور پائین میرفت، رنگ بر چهره نداشت، ولی هیجان نقشه ای که در سر می پروراند، کمک میکرد که بر خودش مسلط شود. تنها فکر آن کافی بود که به او نیروی حیات ببخشد. در حالی که در طول دو هفته گذشته ، هیچ چیزی اینطور به او شور زندگی نداده بود.
تاکسی در کنار پیاده رو منتظر او بود. مایکل آدرس را به راننده داد و با نشاط و شادمانی روی صندلی عقب نشست. انگار که با او قرار ملاقات داشت. گوئی او انتظارش را می کشید، گوئی او می دانست که مایکل میآید.
در تمام راه تبسم بر لب داشت و هنگامی که پیاده شد انعام کلانی به راننده داد. اما نخواست که منتظرش بماند. نمی خواست هیچکس انتظارش را بکشد. به این ترتیب می توانست هر قدر که بخواهد در آنجا با خود خلوت کند . حتی مدتی با این فکر بازی کرده بود که آن محل را در اجاره خود نگهدارد تا هر موقع که بخواهد بتواند به آنجا بیاید. از نیویورک یک ساعته با هواپیما به بوستون میرسید و میتوانست همیشه آپارتمان شان را داشته باشد. آپارتمان شان!
با نگاهی سوزان از شوقی دیرین به ساختمان نگریست و حتی صدای اندیشه های خود را می شنید : هی … من آمدم به خانه .
این کلمات را بیش از این هزار بار گفته بود. هر بار که از در وارد میشد او را میدید که جلوی سه پایه نقاشی اش نشسته و رنگ روی دستها و حتی صورتش پخش شده. گاهی که او سخت مشغول کار بود حتی صدای ورود مایکل را نمی شنید.
مایکل آهسته از پله ها بالا رفت. خسته بود اما خوشدل از احساس برگشتن به خانه. فقط میخواست که پله ها را بپیماید تا کنار او برسد. با او باشد. با اشیاء متعلق به او.
همان رایحه های آشنا در ساختمان پخش شده بود. از جائی صدای آب میآمد که می ریخت، صدای گریه یک بچه ، میومیوی یک گربه از راهرو طبقه پائین و صدای بوق اتومبیل از بیرون به گوش می رسید. یک ترانه ایتالیائی از رادیو پخش میشد. یک لحظه مایکل به شک افتاد که آیا صدای رادیو از آپارتمان کوچک او نیست؟
به پاگرد رسید. کلید در جیبش بود. مدتی بسیار طولانی همانجا ایستاد . برای نخستین بار در طول آنروز احساس کرد که اشک چشمانش را می سوزاند. حقیقت با تمام تلخی خود در برابر چشمانش خود نمائی میکرد. او در آنجا نبود. برای همیشه رفته بود. مرده بود. گاه و بی گاه مایکل تلاش میکرد این عبارت مرگبار را به صدائی بلند بیان کند. خودش رابه این کار مجبور میساخت تا ناچار واقعیت را از خاطر نبرد. دوست نداشت مثل دیوانگانی باشد که هیچگاه با حقیقت چهره به چهره نمی شوند و همیشه تظاهر می کنند. همیشه نانسی این قبیل افراد را دست میانداخت. اما پاره ای از اوقات این موضوع را از ذهن خود دور میساخت تامجددا با ضربه ای ناگهانی بخاطرش باز گردد. مثل همین لحظه.
کلید را در قفل چرخانید و منتظر شد. گوئی بعد از همه اینها ، بنوعی انتظار داشت که کسی بطرف در بیاید. اما هیچکس در خانه نبود.
در را آهسته باز کرد. نفسش گرفت. زیر لب گفت: وای خدای من …. کجاست … کجا…؟
خانه بکلی خالی بود. هیچ چیز در آن نبود،هیچ چیز ! تمام اثاثیه خانه ناپدید شده بود. همه میزها ، صندلی ها ، طرح ها و تابلوهای نیمه تمام، سه پایه نقاشی او ، تابلو های قاب گرفته ، لباسهایش…
مایکل نالید: پروردگارا…. نانسی!
صدای گریه خودش را میشنید. در حالی که اشک های داغ گونه هایش را می لرزاند، در ها را یکی یک باز میکرد. هیچ چیز نبود. حتی یخچال هم از آنجا برده شده بود.
لحظه ای گیج و مبهوت در آنجا ایستاد و سپس بسوی کریدور دوید. پله ها را دوتا یکی پائین رفت تا به آپارتمان مسئول ساختمان در طبقه زیر زمین رسید.آنقدر مشت به در کوفت تا پیرمرد ریز نقشی لای در را بمیزان اندکی که زنجیر محافظ در اجازه میداد گشود و با حالت ترسیده ای به او نگاه کرد. مایکل را شناخت و چون نقش تبسمی را بر لبان او مشاهده کرد با خیال آسوده در را باز کرد. اما مایکل از جا پرید، یخه لباس او را گرفت و بشدت تکان داد و با خشم گفت: اثاثیه او کجاست کاولسکی؟کدام جهنمی است ؟ آنها را چه کردی؟ برداشته ای ؟ کی برداشته ؟زود باش بگو لوازم او کجاست؟
کاولسکی که از ترس میلرزید پرسید: کدام اثاثیه؟ لوازم کی؟
و ناگهان بیادش آمد: وای خدای من … نه نه من چیزی برنداشتم. آنها که دو هفته پیش آمدند قضیه را بمن گفتند .
مایکل از شدت خشم روی پا بند نبود: این آنهای لعنتی کی ها هستند؟
– نمیدانم … یکنفر تلفنی بمن اطلاع داد که آپارتمان تخلیه میشود و خبر داد که دوشیزه مک آلیستر…
کاولسکی بخوبی اشک هائی را که صورت مایکل را خیس می کردند می دید. و از ادامه سخن هراس داشت. بعد از مکثی ، سر انجام ادامه داد: خودتان قضیه را میدانید. آنها هم همین موضوع را اطلاع دادند و گفتند که آپارتمان تا آخر هفته تخلیه میشود. سپس دوتا پرستار آمدند و چند تا خرده ریز را برداشتند. صبح روز بعد هم از طرف موسسه گودویل که جنس های دست دوم را خرید و فروش میکند کامیونی آمد و خانه را خالی کرد.
مایکل پاک قاطی کرده بود. دوتا پرستار، گودویل ، معنی این حرفها چه بود. با حیرت پرسید: دوتا پرستار؟ پرستار کجا؟ موسسه گودویل را کی خبر کرده بود؟
کاولسکی جواب داد: من نمی دانم آن پرستارها چه کسانی بودند. بهر حال شبیه پرستار بنظر میرسیدند و لباس سفید بر تن داشتند. البته چیز زیادی برنداشتند، فقط یک سبد کوچک و تابلو های او را با خود بردند. بقیه را گودویل بر. من هیچ چیز برنداشتم . باور کنید آقا ، من هیچوقت چنین کاری نمیکم

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان پرواز بر سر آشیانه ی فاخته اثر کن کیسی

داستان از زبان بیمار روانی دورگه سرخپوست-سفیدپوست قوی هیکل اما بی جربزه‌ای به نام «چیف برامدون» روایت می‌شود. برامدون وظیفه نظافت راهروها و سالنهای بخش را دارد و به همین خاطر لقبش «چیف برووم» (Broom به معنی جاروب) شده است. چون برامدون خودش را به کری و لالی زده‌است می‌تواند به رازهای بین کارکنان آسایشگاه پی ببرد. پدر برامدون رئیس یکی از قبایل سرخپوست بوده که با زنی سفید پوست (مادر چیف برامدون) ازدواج کرده بود. در پی احداث سد آبی بر رودخانه کلمبیا قبیله چیف از سکونتگاهشان بیرون رانده شده‌اند و پدر برامدون نیز که زمانی قوی هیکل و شجاع بود به مردی شکست خورده و الکلی تبدیل شده است. برامدون از قدیمترین بیماران روانی آسایشگاه‌است و با وجود سابقه ورزشکاری و یادگیری الکترونیک، پس از شرکت در جنگ جهانی دوم به بیماری روانی مبتلا شده‌است. برامدون گاهگاهی از دنیای واقع کاملاً بریده می‌شود و به گفته خودش «در مه غلیظ فرومی‌رود». آسایشگاه روانی به ظاهر زیر نظر یک دکتر روانشناس اداره می‌شود اما قدرت واقعی در دست «پرستار بزرگ» هست. «پرستار رچد»، (به انگلیسی Mildred Ratched) مشهور به پرستار بزرگ، پرستاری ۵۰ ساله و مجرد هست که با انضباطی بسیار خشک، و با منکوب کردن بیماران و کارکنان و شرمسارکردن آنها در برابر دیگران، همه چیز را (حتی دکتر روانشناس را) تحت کنترل دارد و آسایشگاه را با کمترین نیروی انسانی در مقایسه با آسایشگاه‌های مشابه اداره می‌کند. زیردستان فرمانبر پرستار رچد از سه کارمند سیاه پوست و یک دختر پرستار جوان مجرد تشکیل شده است. نام رچد (Ratched) یادآور Ratchet (چرخ جغجغه) هست که تنها در یک جهت اجازه چرخش می‌دهد و با هر حرکتی باعث سفت‌تر شدن طناب مهار می‌شود. قهرمان اصلی داستان یک زندانی عادی به نام «رندال مک مورفی» هست. مک مورفی از کهنه سربازهای جنگ کره هست که به جرم تجاوز، به دلیل همخوابگی با دختری جوانتر از حد قانونی، محکوم به زندان شده است اما برای فرار از کار اجباری در زندان معمولی ادعای دیوانگی کرده است تا بتواند دوران بی دردسری را در آسایشگاه روانی بگذراند. به زودی شخصیت پر انرژی مک مورفی و شخصیت سرد و خشک پرستار رچد با هم برخورد می‌کنند. «مک مورفی» سلطه «مادرسالارانه» پرستار بزرگ و جو غیر دوستانه، ناشاد و پر از استرس آسایشگاه را نمی‌پسندد و تغییراتی را در اداره آسایشگاه خواستار می‌شود که به بهانه‌های مختلف با مخالفت و مقاومت «پرستار بزرگ» روبرو می‌شود.
با این وجود «مک مورفی» منصرف نمی‌شود و اقدامات مختلفی در راستای شادی بخشیدن و ایجاد اعتماد به نفس در بین بیماران روانی انجام می‌دهد. یکبار مک مورفی ادعا می‌کند که هر وقت اراده کند می‌تواند میز سنگین (کنترل پنل فولادی-بتنی) دستگاه آب درمانی را به پنجره آسایشگاه بکوبد و به شهر برود، بیماران دیگر شرط می‌بندد که او نمی‌تواند میز را تکان دهد، مک مورفی شرط را می‌پذیرد و می‌کوشد که میز را تکان دهد، موفق نمی‌شود، ولی برمی گردد و به بیماران دیگر می‌گوید: «لااقل من سعی خودم را کردم». این حرف او، به دیگر بیماران جرات می‌دهد که در برابر مشکلات، پیش از تلاش کردن تسلیم نشوند و در مواجهه با مشکلات، بیشترین تلاش خود را به کار ببرند. مک مورفی هوشمندانه به راز راوی داستان، «چیف برامدون»، پی برده و می‌داند که او خود را به لالی و کری زده‌است، و دوستی پنهانی بین مک مورفی و راوی داستان شکل گرفته‌است.
از نقاط عطف داستان، جاییست که مک مورفی پی می‌برد که بر خلاف زندان معمولی که مدت محکومیت محدودی برایش داشت (شش ماه)، می‌توانند او را بطور نامحدود در بیمارستان نگه دارند و ترخیص او از بیمارستان روانی تنها با اراده پرستار رچد ممکن هست. از این پس مک مورفی شیوه محافظه کارانه‌ای پیش می‌گیرد. در این میانه، یکی از بیماران به نام “چزویک (Charles Cheswick)” که از هواداران مک مورفیست به امید همیاری مک مورفی پرستار رچد را به چالش می‌گیرد، اما حمایتی از مک مورفی محافظه کار شده نمی‌بیند و ناامیدانه در استخر بیمارستان خودکشی می‌کند. پس از این واقعه، مک مورفی تصمیم می‌گیرد که محافظه کاری را کنار بگذارد و خطر باقی‌ماندن در بیمارستان را بجان بخرد.
از اقدامات دیگر مک مورفی می‌توان به تلاش او برای دیدن مسابقات بیس بال از تلویزیون آسایشگاه یا برنامه‌ریزی سفر با کشتی ماهیگیری اشاره کرد. در این سفر، یکی از دوستان مک مورفی، دختری تن‌فروش به نام “کندی (Candy)” به او کمک می‌کند که بیماران را از بیمارستان به بندرگاه ببرد و با بیماران در این سفر همسفر می‌شود. سفر موفقیت آمیز است و یکی از بیماران، (جورج George Sorensen) که ماهیگیر و ناخدای ماهریست کمک می‌کند که بیماران با موفقیت در ماهیگیری، احترام مردم بندرگاه را کسب کنند. در این ماجرا یکی از زندانیان به نام “بیلی بیبیت” که مردی خجالتی، مبتلا به لکنت زبان، و کم تجربه با زنان است به مک مورفی اظهار می‌دارد که از “کندی” خوشش آمده‌است. پس از آن، مک مورفی بازآمدن “کندی” به آسایشگاه را برنامه‌ریزی می‌کند و حتی در جایی از فرار چشم پوشی می‌کند تا این برنامه اجرا شود. در روز موعود کندی به همراه یکی از دوستان دخترش به آسایشگاه می‌آید. مک مورفی با رشوه دادن به نگهبان شب آسایشگاه، این زنان را به داخل آسایشگاه می‌آورد و جشن بزرگی را در آسایشگاه برگزار می‌کند. مقدمات هم بستری “بیلی بیبیت” را با “کندی” فراهم می‌شود و “بیلی” بکارتش را از دست می‌دهد. صبح روز بعد، “پرستار بزرگ” به ماجرای شب قبل پی می‌برد و از جمله به بازجویی از “بیلی بیبیت” می‌پردازد، “بیلی” برای اولین بار بدون لکنت کلام صحبت می‌کند، اما “پرستار بزرگ” این بهبود را نادیده می‌گیرد و تهدید می‌کند که ماجرای شب قبل را به “مادر بیلی” اطلاع خواهد داد. بیلی که از مادرش بسیار حساب می‌برد اقدام به خودکشی می‌کند. پرستار بزرگ مک مورفی را مسوول جان بیلی می‌داند و در مقابل مک مورفی کنترل خودرا از دست می‌دهد و به پرستار بزرگ حمله‌ور می‌شود و یونیفورمش را پاره می‌کند و می‌کوشد که گلوی او را بدرد. پرستار بزرگ پس از مدتی به آسایشگاه برمی گردد اما آسیب وارد شده به حنجره‌اش، قدرت کلام او را کاسته است. پرستار رچد دیگر از سوی بیماران جدی گرفته نمی‌شود و مجبور هست با بیماران که در برابرش جری شده‌اند سازش کند. بسیاری از بیماران هم که بطور داوطلبانه در بخش مانده بودند آنجا را ترک می‌کنند و به جامعه بازمی‌گردند.
در مقابل حمله مک مورفی، به دستور پرستار بزرگ او را مورد عمل جراحی لوبوتومی (ایجاد دو سوراخ در ناحیه پیشانی برای خارج نمودن بخشهایی از مغز) قرار می‌دهند و به انسانی بی‌احساس و بی قدرت با زندگی گیاهی تبدیل می‌کنند. «چیف برامدون» این وضع زندگی برای مک مورفی را برنمی‌تابد و از آنجا که نمی‌خواهد تن بی‌روح مک مورفی به مظهر شکست مقاومت در برابر پرستار تبدیل شود او را به قتل می‌رساند و با پرتاب میز سنگین آب درمانی به پنجره آسایشگاه، قفس را می‌شکند و به سوی آزادی پرواز می‌کند.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in خلاصه ی فیلمها و سریالها., خلاصه ی فیلمها و سریالهای خارجی., داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان پتر کبیر, نوشته آلکسی نیکولایوویچ تولستوی

در این کتاب نویسنده, حوادث و رویداد های قرن هژده روسیه تزاری را, بصورت رومان تاریخی جمع آورده نموده است. داستان از مرگ تزار الکسی میخایلویچ آغاز میگردد. درباریان: نجبا, بایارها و نظامیان, برای تعیین جانشینی تزار, در کرملین و بیرون از آن به بحث و گفتگو میپردازند. از تزار دو پسر بجا مانده است؛ یکی ایوان معلول که امیدی بدان نبود, دیگری پتر.
اقداماتی که برای تعیین جانشینی تزار صورت میگیرد, درباریان را به دو دسته از هم جدا میسازد. نویسنده, فعالیت هر دسته را دنبال میکند و به آنها میپردازد:
گروهی از درباریان که اکثریت را دارند, خانم تزار( ناتالیا کیریلونا ) را فاقد اصالت میدانند, پتر, پسرش را حرامزاده میگویند؛ میکوشند که ایوان مریض را جانشین پدرش بسازند.
در فضای گرم و آماده, که هنوز تصیمی نهایی اتخاذ نشده است؛ خواهر جوان تزار, صوفیا سر میرسد, دختر جوان مورد توجه آنها قرار میگیرد. درباریان تصمیم میگیرند؛ او را بقدرت بنشانند.
گروه دیگری میخواستند قدرت را به پتر بدهند, نیابت او را به مادرش واگذار نمایند, که در اقلیت بودند.
مخالفین, پتر و مادرش را از قصر کرملن بیرون کردند. در یکی از قصرهای حومه ای شهر ماسکو مقیم ساختند. پتر طفولیت, جوانی و نوجوانی خود را بدون کدام رویداد قابل ذکری سر میکند.
صوفیا و دوستانش قدرت را قبضه میکنند, به شیوه سنتی و معمول اسلاف خود, به حکومت میپردازند.
تدارک جنک کریمیه, اوضاع کشور را از حالت یکنواختی بیرون میکند. مصارف جنگ, باعث بلند رفتن مالیات میگردد. مالیات و مطالبات جدید به مردم تحمیل میگردد. افراد مستعد بکار از دهات به صفوف نظام فرا خوانده میشوند؛ مزارع از کشت و کار باز میماند, بدبختی افزایش میابد. قوای روسیه در جنگ شکست میخورد. در دربار بین نظامیان و سایرین اختلاف پیش میآید.
پتر با تعداد زیادی جوانهای همسن و سالش, درمحله ای خارجیها, که بیشترآنها تجار و مولدین هالیندی وآلمانی بودند, رفت و آمد داشت. قصه ها و داستانهای آنسوی اروپا, مورد توجه او قرار میگیرد. حامیان پتر, با ناراضیهای دربار, نزدیک میشوند, برای انتقال قدرت به پتر اقدام میکنند. پتر به صومعه ای فرار میکند؛ بعد ازمختصر زد و خورد بقدرت میرسد, بحیث تزار تاج میپوشد. پتر جنگ آزوف را آغاز میکند, که در واقع ادامه ای جنگ کریمیه است. وقتی از طریق بحر اقدام میکند, پیروز میشود. دوستان خارجی, او را در صحنه های جنگ مشوره میدهند.عوامل شکست قوای روسیه را برایش توضیح میکنند. پتر به سفر اروپا میپردازد.
جو عدم اعتماد, کشور های اروپایی را مقابل هم قرار داده میباشد, در مقابله با تحاجم و پیشرویی قوای ترکان عثمانی, به شکست مواجه بودند. روسیه را باید از خواب بیدار میساختند, دست و پای آن کشور را در پیمانهای نظامی و سیاسی  بسته میکردند, و متحد خود, جلو قوای عثمانیها ایستاده میکردند؛ از تزار جوان استقبال کردند.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو

در شهری بدون نام و زمانی بدون تاریخ، ناگهان مردی پشت یک چراغ راهنمای رانندگی، کور می شود. کوری مرد، نه یک کوری سیاه، بلکه نوعی شناوری در مهی روشن است.
دزدی مرد کور را ـ شاید از روی ترحم ـ به خانه اش می رساند اما خودروی او را می دزد.
مرد کور با کمک همسرش، به مطب یک چشم پزشک می رود تا بلکه علت نابینایی خود را دریابد. اما چشم پزشک هیچ دلیلی برای کوری وی نمی یابد. او حتی در کتابهای پزشکی اش هم چنین نمونه ای را نخوانده است.
کوری سفید چون بیماری ای واگیردار گسترش می یابد. چشم پزشک کور می شود. کوری دامن بیماران مطب وی را هم می گیرد. پیرمردی یک چشم، دختر بدکاره ای با عینک دودی و پسرکی با چشم لوچ.
چشم پزشک زود دولت را خبر می کند. واکنش دولت، بازداشت همه کورها و اطرافیان آنها و اسکانشان در تیمارستانی متروک است. تنها اقدام درمانی دولت هم، جداسازی کورها از افراد در معرض کوری و تهدید آنان به مرگ، درصورت خروج از تیمارستان است.
هنگام انتقال چشم پزشک، همسر وی به دروغ خود را نابینا معرفی می کند تا بتواند با حضور در کنار چشم پزشک، او را در رتق و فتق امورش یاری کند. فداکاری ای که تا پایان داستان ادامه می یابد.
تیمارستان روز به روز پرتر می شود. آدمهایی که تازه کور شده اند، پله پله فضیلتهای اخلاقی را از دست می دهند. به خاطر غذا به جان هم می افتند و هر کجا را که بیابند، محل قضای حاجت خود قرار می دهند.
سربازان ارتش در بیرون تیمارستان موضع گرفته اند و هرکس از قرنطینه شدگان را که به دیوارهای دور تیمارستان نزدیک شود، هدف قرار می دهند.
در این میان، دسته ای اراذل و اوباش به کورها اضافه می شوند. آنها با قلدری، کورها را به زیر سلطه خود می کشند و ضمن جیره بندی غذا و پرداخت آن در ازای دریافت اشیای قیمتی کورها، زنهای آنها را نیز به صورت دوره ای، مورد تجاوز قرار می دهند.
همسر چشم پزشک که هنوز بیناست، پس از هتک حرمت شدن، مخفیانه خود را به سردسته کورهای چماق‌دار می رساند و با یک قیچی، او را می کشد.
کشته شدن سردسته اوضاع را عوض می کند. کورهای چماق‌دار موضعی تدافعی می گیرند و خود را در سالن مقرشان محبوس می کنند. سالنی که پر از مواد غذایی است.
ارتش به کورها غذا نمی رساند و چشم پزشک و چند نفر دیگر تصمیم می گیرند به مقر چماق‌دارها حمله کنند. این حمله ناموفق است و به زخمی شدن چندنفرشان می انجامد.
ناگهان زنی مقر چماق‌دارها را به آتش می کشد و با آتش گرفتن کل تیمارستان، همه از آن خارج می شوند. تازه آنجاست که با شهر کوران مواجه می شوند: همه شهر کور شده اند و دولت عملا از بین رفته است.
همسر چشم پزشک رهبری یک گروه کوچک از کوران را برعهده می گیرد: چشم پزشک، مرد کور اولی، همسر مرد کور اولی، دختر با عینک دودی، پسرک لوچ و پیرمرد یک چشم.
آنها در شهر به راه می افتند و در نهایت، پس از سر زدن به خانه چند نفرشان، در خانه چشم پزشک سکنی می گزینند.
اوضاع شهر بس نابسامان است. کوران، گله گله و چهارپاوار، برای زنده ماندن دست و پا می زنند. اما با گذشت زمان، آنان در حال کنار آمدن با وضعیت تازه هستند و حتی زمزمه هایی برای سازمان دهی مجدد به گوش می رسد.
بحران بی آبی در حال جدی شدن است که در شبی با بارش آسمان، کوران از بی آبی نجات می یابند. این گروه هفت نفره، تن را به آب مجموع از باران می سپارند و از کثیفی ها خود را بری می کنند.
این شستشو با باز شدن نطق آنان و حرفهای فلسفی زدن همراه است. چند روز بعد، مرد کور اولی بینا می شود و به دنبال او، بقیه هم، یک به یک، بینایی خود را به دست می آورند.
پایان داستان، با نگاه همسر چشم پزشک به آسمان و یکباره سفید دیدن همه جا همراه است. ترس کوری وجود او را فرا می‌گیرد اما وقتی به پایین می نگرد، شهر را استوار بر جای خود می بیند.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان مدیر مدرسه اثر جلال آلاحمد.

رمان از زبان کسی نقل میشود که پس از ۱۰سال دبیری با پرداخت رشوه گزافی در کارگزینی کل مدیریت یک دبستان را به دست آورده است. حقوق آن ماهی یکصد وپنجاه تومان میباشد. مدرسه در وسط زمینهای یک پولدار و به خرج خود او ساخته شده است تا به تدریج قیمت زمینهایش بالا برود، مدرسه ایی شش کلاسه با یک ناظم و هفت معلم و دویست و سی و پنج شاگرد. مدیر پس از گرفتن مقام مدیریت مدرسه ،ناظم،معلمها را میبیند و متوجه میشود وضع هر یک بدتر از دیگریست ولی به ناظم میفهماند که اداره مدرسه را بر عهده بگیرد و در کار مدیریت دخالت نکن داو به ناظم میگوید حق ندارد بچه ها را بزند و ترکه ناظم را میشکند. مدیر قبلی به خاطر طرفداری از داس وچکش در زندان است و دو نفر از معلمان فعلی مدرسه هم با او هم مسلکند.مدیر به مدرسه سروسامان میدهد.او از اداره یه فراش میخواهد و همچنین یک معلم دیگر درخواست میکند تا بعد ازظهر ها مدرسه تعطیل نباشد.یک روز از اداره فرهنگ برای مدرسه زغال سنگ میاورند.ناظم از مدیر که مقدار زغال سنگ را در برگه رسید نوشته گله میکند ومیگوید خودشان هر چقدر میخواستند مینوشتندو اینکار همیشگیشان است. از نظر مدیر این یعنی دزدی اهل فرهنگ .مدیر مینشیند تا استعفا ی خود را بنویسد ولی آنرا پاره میکند.در مدرسه معلم کلاس چهارم به همراه ناظم از انجمن محلی برای بچه ها کفش ولباس میگیرند.مدیر بشدت از این کار احساس حقارت میکند.
مشکلات یکی پس از دیگری بر سر مدیر مدرسه آوار میشود .روزی پدر یکی از بچه ها با شش عکس برهنه از یک زن به دفتر مدیر می آید و از برکناری مدیر حرف میزندمعلوم میشود معلم کلاس پنجم این عکسها را داده بوده است تا آن د انش آموز روی تخته سه لا بچسباند ودورش را سمباده بزند.مدیر معلم را احضار میکند و با او صحبت میکند…
حسابدار فرهنگ با پنجاه ،شصت تومان فرار میکند و از حقوق خبری نیست و معلمها از فراش جدید پول قرض میکنند.
معلم کلاس چهارم با ماشین یک آمریکایی تصادف میکند.مدیر هزینه درمان اورا از بیمه میگیردولی فردای اون روز پدر معلم می آید و به مدیر میگوید از طرف همان آمریکایی آمده اند و گفته اند که پسرش را استخدام خواهند کرد و نیازی به گزارش و شکایت نیست.مدیر میفهمد که زیادی کاسه داغتر از آش شده است.یکی از دانش آموزان که پدرش تاجر است کله قند می آورد وبه فراش قدیمی میفروشد مدیر پدر اورا می خواند و وبرایش کلی از تعلیم وتربیت سخنرانی میکند .از تداره دختر بیست ویک ساله ایی را به عنوان معلم به مدرسه میفرستند.مدیر با تشریح اوضاع مدرسه به او میفهماند که اینجا جای مناسبی برایش نیست.
معلم کلاس سوم که طرفدار شوروی بوده را میگیرند.معلم کلاس چهارم هم همچنان بستری است.به جای انها دو معلم از اداره میفرستند.ناظم از مدیر میخواهد که فردا در مدرسه باشد چون تنخواه مدرسه را قرار است بدهند.مدیر به مدرسه نمی رود و سور هم نمیدهد به کسی به عنوان رشوه و ناظم از دست او بسیار خشمگین میشود.مدیر باز هم استعفایش را مینویسد ولی دوباره پشیمان میشود.ناظم که حالا معلم خصوصی یکی از دانش آموزان است و ماهی یکصدو پنجاه هزارتومان از او میگیرد پیشنهاد تشکیل انجمن خانه ومدرسه میدهد و انجمن را برپا میکند تا بیشتر به مسائل مدرسه رسیدگی کند.فصل امتحانات میرسد .دانش آموزان در فکر تقلب در امتحانات هستند و مدیر در دفترش به این می اندیشیده که چطور به وضع مالی پدر دانش آموزان اهمیت میداده و بر اساس آن قضاوت میکرده است .ریئس فرهنگ به خاطر در افتادن با نماینده مجلس از کار برکنار میشود و دوست مدیر جای اورا میگیردمدیر در دیدار با او میخواهد تا حقوق معلم کلاس سوم را که در زندان است قطع نکنند.
بهار فرا میرسد و اول اردیبهشت افتضاح دیگری رخ میدهد .پسر مدیر شرکت اتوبوس رانی به یکی از دانش آموزان تجاوز میکند.مدیر او را تا حد کشت میزند و سرانجام ار به دادگستری و شکایت میکشد مدیر حرفهایش را که میخواهد در دادگاه بزند را شروع به نوشتن میکند.
روز دادگاه فرا میرسد اما بازپرس اصلا اجازه حرفزدن نمی دهد و وماجرا را تمام شده اعلام میکند.مدیر هم روی همان کاغذ نشاندار دادگستری استعفانامه خود را می نویسد و به دوست تازه رئیس فرهنگ شده اش میفرستد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان بیگانه اثر آلبر کامو

رمان با شک او در این که، روز ِ دقیق فوت مادرش چه زمان بوده آغاز می شود: ” امروز مادرم مرد.. شاید هم دیروز، نمی دانم” این بی اهمیتی او نسبت به مرگ مادرش از همان ابتدا خواننده را برای رویارویی با شخصیتی متفاوت با انسان های اطراف آماده می کند.
داستان به دو قسمت تقسیم می‌شود. در قسمت اول مرسو در مراسم تدفین مادرش شرکت می‌کند و در عین حال هیچ تأثر و احساس خاصی از خود نشان نمی‌دهد. در حالی که دوستان آسایشگاهِ مادرش، در مراسم تدفیع، از غم و اندوه می سوختند، او از گرمی سوزان آفتاب بیشتر آزرده خاطر می شد، هنوز یک روز از مرگ مادرش نگذشته با همکاری قدیمی اش  ماری مواجه می شود او را به دیدن فیلمی که پر از سکانس خنده دار بود دعوت می کند، کراوات سیاه مورسو ماری را کنجکاو می کند و مورسو میگوید که دیروز مادرم مرده، ماری بسیار تعجب می کند اما به روی خودش نمی آورد و در آخر با او در آن شب، با وقاحت تمام رابطه ی نامشروع برقرار می کند و داستان با ترسیم روزهای بعدی، از دیدِ مرسو ادامه می یابد.
او هیچ رابطهٔ احساسی بین خود و افراد دیگر برقرار نمی‌کند و در بی تفاوتی خود و پیامدهای حاصل از آن زندگی اش را سپری می‌کند. او از این که روزهایش را بدون تغییری در عادت‌هایِ خود می‌گذراند خشنود است.
همسایهٔ مرسو که ریمون سنته نام دارد و متهم به فراهم آوردن شغل برای روسپیان است با او رفیق می‌شود. مرسو به سنته کمک می‌کند یک معشوقهٔ او را که سنته ادعا می‌کند دوست دخترقبلی او است به سمت خود بکشد. سنته به آن زن فشار می‌آورد و او را تحقیر می‌کند. مدتی بعد مرسو و سنته کنار ساحل به برادر آن زنِ عرب و دوستانش برمی خورند. اوضاع از کنترل خارج می‌شود و کار به کتک کاری می‌کشد. پس از آن مرسو بار دیگر «مرد عرب» را در ساحل می‌بیند و این بار کس دیگری جز آن‌ها در اطراف نیست. بدون دلیل مشخص مرسو در زیر آن افتاب سوزان اغواکننده به سمت آن مرد عرب تیراندازی می‌کند و سپس در فاصلهٔ امنی از او در زیر سایهٔ صخره‌ای به استراحت می پردازد و از آن لذت می‌برد.
سپس در دادگاه محاکمه می شود و پس از کش و قوس های فراوان به مرگ با گیوتین محکوم می گردد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی کتاب به کسی مربوط نیست از جومپا لاهیری –

به كسي مربوط نيست، مجموعه داستاني كه ما را با زندگي خواهرها و برادرها، پدرها و مادرها، دخترها و پسرها آشنا و همراه مي‌كند 2 بخش دارد، بخش اول اين كتاب شامل 5 داستان است با نام‌هاي سرزمين نامانوس، جهنم ـ بهشت، انتخاب محل سكونت، حسن نيت تمام و به كسي مربوط نيست. بخش دوم اين كتاب نيز كه نام آن «هِما و كوشيك» است 3 داستان در هم تنيده و مرتبط با نام‌هاي يك بار در يك زندگي، پايان سال و ساحل نجات را در بر‌مي‌گيرد.در داستان نخست روما، همسر و مادر جواني است كه در شهري جديد ساكن شده. پدرش كه چند سالي است (پس از مرگ همسر) تنها شده به ديدار او مي‌آيد. همسر روما در سفر است و حضور پدر، تحولي در خانه به وجود مي‌آورد و پر رنگ‌تر از هر چيز، رابطه‌اي عاطفي است كه ميان پدربزرگ و نوه‌اش آكاش برقرار مي‌شود.
***
شام را زودتر خوردند، چون روما گفت پدرش بايد از سفر خسته باشد و پدر اعتراف كرد مايل است زودتر به رختخواب برود. روما هم 2 روز گذشته را صرف پخت و پز كرده بود و غذاهاي گوناگون را در طبقات يخچال جا داده بود و تمام اين كارها رسش را كشيده بود. بعضي وقت‌ها وقتي مادرش تلفني مي‌پرسيد براي شام چي درست كرده، با ناباوري مي‌گفت،«فقط همين؟» و در اين لحظات بود كه روما متوجه مي‌شد چقدر تجربه او به عنوان همسر با مادرش فرق دارد. مادرش تمام آداب را كامل به‌جا مي‌آورد، حتي در پنسيلوانيا طوري خانه را اداره مي‌كرد كه گويي مي‌خواست مادرشوهر بهانه‌گيرش را راضي كند.
آشپزي روما به گرد مادرش هم نمي‌رسيد، سبزيجات را درشت‌تر از اندازه خرد مي‌كرد، برنج را بيش از حد مي‌پخت، ولي وقتي پدرش تك‌تك غذاهاي او را امتحان كرد بكرات گفت چقدر خوشمزه است.
او هم مانند پدرش با دست غذا خورد و اين اولين باري بود كه در خانه جديدش چنين مي‌كرد. آكاش روي صندلي پايه بلندش ميان آن دو نشسته بود و مي‌خواست او هم با دست غذا بخورد، ولي اين كاري بود كه روما به او ياد نداده بود و از خودش پرسيد اگر قرار باشد كه پدرش با آنها زندگي كند آيا انتظار دارد هر وعده غذا به همين مفصلي
باشد؟
وقتي آكاش كوچك‌تر بود نصيحت مادرش را گوش كرده بود كه آكاش را با طعم غذاهاي هندي آشنا كند و مثلا مرغ و سبزيجات را با زردچوبه و دارچين و ميخك پخته بود. حالا فقط غذاهاي جعبه‌اي را مي‌خورد. آكاش با عصبانيت و اشاره به دستپخت‌هاي مادرش گفت: «از اين غذاها بدم مي‌آد.»
***
وقتي روما خبردار مي‌شود كه قرار است پدرش به ديدار آنها بيايد، قدري دستپاچه و نگران مي‌شود، اما ماجرا طور ديگري پيش مي‌رود. گاهي مهر پدري و عمق پيوندهاي عاطفي، يك مادر را هم غافلگير مي‌كند.
***
پدر پس از شستن ظرف‌ها آنها را خشك كرد، ظرفشويي را سابيد و خشك كرد و باقيمانده غذا را از سوراخ ظرفشويي خارج كرد. غذاهاي مانده را در يخچال گذاشت، در كيسه آشغال را بست و آن را در خمره بزرگ آشغالي كه در ورودي خانه ديده بود گذاشت و مطمئن شد درها همه قفل باشند. مدتي پشت ميز آشپزخانه نشست و چندي به دسته ماهيتابه‌اي كه متوجه شده بود لق است ور رفت. در كشوها دنبال آچاري گشت و وقتي نيافت با نوك كاردي پيچ آن را سفت كرد. وقتي كارهايش تمام شد، از لاي در اتاق آكاش سركي كشيد و ديد مادر و پسرك هر دو خوابند. چند لحظه‌اي در آستانه در ايستاد. در شكل ظاهري دخترش چيزي تغيير كرده بود. اكنون به قدري شبيه همسرش شده بود كه طاقت نگاه كردن مستقيم به او را نداشت. چهره دخترك اكنون شكسته‌تر شده بود، درست مثل همسرش و موهاي روي شقيقه‌اش شروع كرده بود به خاكستري شدن مانند زنش و همانند او موها را با نواركشي پشت سرش بسته بود. همان رنگ چشم و همان چال گونه چپ زماني كه مي‌خنديد.
***
پدر طي چند روز اقامتش براي دختر و نوه و دامادش باغچه‌اي درست مي‌كند؛ يادگاري كه دختر را به ياد مادر نيز مي‌اندازد.
***
شنبه صبح، يك روز قبل از بازگشت پدرش، كار باغچه تمام شد. بوته‌ها هنوز كوچك بودند، با خزه‌هايي كه دورشان گذاشته شده بود و به حدي از هم فاصله داشتند كه بشود از هم تشخيص‌شان داد، ولي پدرش توضيح داد كه بلندتر مي‌شوند و فاصله‌شان كمتر مي‌شود و با دستش اندازه‌اي را كه تا تابستان ديگر رشد مي‌كردند به روما نشان داد. گفت هرچند وقت يكبار به آنها آب بدهد و چه مدتي و اين كار را بعد از غروب آفتاب انجام دهد.
پدرش، سوسكي را از روي يكي از برگ‌ها برداشت و دورانداخت و گفت: «خيلي مواظب اين جونورا باش. قرنفل‌ها امسال گل نمي‌دن. وقتي دادن گل‌هاشون صورتي و آبي مي‌شه، بستگي داره به اسيدي بودن خاك. بايد هرس شون كني.»
روما سرش را تكاني داد.
پدرش ادامه داد: «اينا گل‌هاي محبوب مادرت بودن.» روما به بوته‌ها و برگ‌هاي ضخيم و لبه تيزشان نگاه كرد. اين نكته را نمي‌دانست.
***
در همه داستان‌ها و جاي‌جاي كتاب، روابط اينچنيني را شاهديم؛ همان‌ روابطي كه در ميان خودمان مي‌يابيم، شايد با اندكي تغيير.
ديدگاه نويسنده به مقولاتي چون زندگي، انسان و جهاني كه با آن روبه‌رو هستيم، بسيار عميق و زيباست. از اين‌روست كه خواندن كتاب‌هايي از اين دست، نگرش و ديدگاه ما به زندگي، خانواده و دوستان را عميق‌تر و منطقي‌تر مي‌سازد.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | 28 Comments

خلاصه ی رمان به سوی فانوس دریایی اثر ویرجینیا وولف.

داستان از سه بخش تشكيل شده است ، بخش اول كه بيشترين حجم كتاب را هم در بر مي گيرد ، پنجره نام دارد . پنجره معاني مختلفي مي تواند داشته باشد . شايد پنجره اي براي ما براي شناخت قهرمانان داستان ، شايد پنجره اي براي قهرمانان داستان تا از آن به فانوس دريايي برسند و شايد خود داستان كه با راوي هاي مختلفي و به عبارتي ديگر از پنجره هاي مختلفي روايت مي شود .
در اين بخش، نويسنده داستان، يك روز خانواده رمزي  را همراه با مهمانان آنان ، از زبان خودشان روايت مي كند . اين روايت راويان مختلفي دارد و اين يكي از برجسته ترين نكات رمان است كه از زبان راوي هاي مختلف روايت مي شود . زندگي تك تك شخصيت هاي داستان با تفصيلي باورنكردني از زبان خودشان بيان مي شود . زندگي و بيان همه ي آنها در خانم رمزي به اشتراك مي رسد كه حلقه ي پيوند تمامي قهرمانان داستان است . قسمت دوم كتاب : زمان مي گذرد ، روايتي سريع از سرنوشت قهرمانان داستان طي ده سال آينده است و اين كه خانم رمزي مي ميرد ، خانواده ي رمزي از هم مي پاشد و ديگر اتفاقات كوچك و بزرگي كه مي افتد .
بخش سوم و پاياني  داستان تحت عنوان فانوس دريايي ، برمي گردد به اين كه در غياب خانم رمزي قهرمانان داستان دوباره به خانه ي قديمي برمي گردند ، آقاي رمزي و پسرهايش به فانوس دريايي مي روند ، لي لي بريسكو نقاشي اش را در حالتي كه به شهود رسيده است كامل مي كند و كارمايكل به شهرت زيادي در شعر دست مي يابد . همه ي آنها راه خويش را پيدا مي كنند و به شناخت مي رسند . در واقع خانم رمزي كه واسطه  ي شناخت آنها از زندگي بود به آرزويش مي رسد .
به سوي فانوس دريايي رمان بسيار دشواري ست و همراه با خانم دالاوي و موج هاي ويرجينياوولف جز شاهكارهاي ادبيات جهان به شمار مي رود .
خانواده رمزی برای گذراندن تعطیلات به یکی از جزایر هبرید آمده­اند. شبی از اواسط ماه سپتامبر است. خانم رمزی به کوچکترین فرزندش، جیمز شش ساله، قول داده است که روز بعد او را برای گردش به سوی فانوس دریایی ببرد که هرشب روشن شدنش را می­بینند. اما پدر اعلام می­کند که روز بعد هوا نامساعد خواهد بود. گفتگویی در این زمینه میان پدر و مادر و فرزندان و میهمانان درمی­گیرد. هیچ مجادله‌ی معین و آشکاری رخ نمی­دهد.شگفت­آورترین چهره، خانم رمزی است که قادر است همه را درک کند و به کمک حسی عمق درون هریک را دریابد و در نتیجه هرچه را جستجو می­کنند به ایشان ارزانی دارد. مجلس شبانه با آشتی کامل وی با شوهرش پایان می­یابد. آنگاه شب به پایان می­رسد و زمان می­گذرد: روزها و فصلها و سالها، همراه با توفانهای زمستانی و گلریزان بهار و گرمای تابستان و دلتنگیهای پاییز، از پی هم سپری می­شوند. و شبی، خانم رمزی به ناگهان می­میرد. دختر بزرگش، پرو، نیز مدتی بعد، هنگام تولد نخستین فرزندش از دنیا می­رود و سرانجام اندرو ،برادر پرو، نیز بر اثر اصابت بمبی در ایام جنگ جان می­بازد. سالها و سالها می­گذرد. دیگر کسی به آن خانه متروک، که خطر ویرانی تهدیدش می­کند، نمی­آید. و درست هنگامی که همه چیز در حال نابودی است اعضای خانواده بازمی­گردند تا سیر ویرانی خانه نشسته است متوقف سازد. اما همه چیز تغییر کرده است: تنها فانوس دریایی، بی­حرکت، در جای همیشگی خود باقی است و حال می­توان به گردشی رفت که آن همه سال در اندیشه­اش بودند. اما در نظر جیمز این دیگر همان فانوس رؤیاهایش نیست و وی پدر را با این احساس همراهی می­کند که در برابر فرمانی مستبدانه سرخم کرده است و نسبت به خودخواهی‌های­ پدر تنفری عمیق احساس می­کند. لیلی بریسکو، که او نیز با خانواده همراه است، به قایقی که به سوی فانوس دریایی می­رود چشم دوخته است، و با مرور زندگی خود و دیگران و با یادآوری خاطره خانم رمزی متوجه می­شود که وی چه قدرت شگفتی داشت. *
این رمان سه قسمت دارد:
در نيمه نخست رمان، يك روز عادي تعطيلات تا هنگام خواب شخصيت‌ها روايت مي‌شود، اما ناگهان فاصله زماني ده ساله‌اي در چند صفحه خلاصه مي‌شود. جنگ جهاني اول، مرگ خانم رمزي و دو فرزندش پس از رسيدن به بزرگسالي، متروك شدن خانه‌اي كه تعطيلات را در آن مي‌گذراندند، همگي در بخش “زمان مي‌گذرد” گنجانده شده است. اين بخش پرحادثه‌ترين حركت رمان را دربر دارد.
بخش میانی شرح دگرگونی ها و خرابی خانه ی رمزی است.
بخش پاياني داستان تحت عنوان فانوس دريايي ، برمي گردد به اين كه در غياب خانم رمزي قهرمانان داستان دوباره به خانه ي قديمي برمي گردند ، آقاي رمزي و پسرهايش به فانوس دريايي مي روند ، لي لي بريسكو نقاشي اش را در حالتي كه به شهود رسيده است كامل مي كند و كارمايكل به شهرت زيادي در شعر دست مي يابد . همه ي آنها راه خويش را پيدا مي كنند و به شناخت مي رسند . در واقع خانم رمزي كه واسطه ي شناخت آنها از زندگي بود به آرزويش مي رسد.

Posted in داستان | Leave a comment

خلاصه ی رمان “انسان ، جنایت و احتمال”اثر نادر ابراهیمی

روز بیست و سوم شهریور ماه 1349 در صفحه ی حوادث روزنامه ، خبری توجّهم را به خود جلب کرد که پی گیری آن به نگارش این کتاب انجامید.
مطلب از وقوع جنایتی احتمالی خبر می داد .سیّد باباخان از روستای لاجورد خراسان متّهم شده بود که پس از وقوع زلزله همسرش را با تبر به قتل رسانده و بعد او را زیر یک دیوار دفن کرده است تا به نظر آید که زلزله عامل مرگ زنش بوده و بعد هم به بیرجند گریخته است.مأموران وی را دست گیر می کنند .وکیلی که دفاع از او را بر عهده داشت تازه کار بود ولی دادستان کارکشته و جاافتاده .در پایان ،وکیل ناکام ماند و متّهم به اعدام محکوم شد.
در بخش نخست کتاب ، اظهارات وکیل و دادستان که منجر به محکومیت سیّد باباخان می شود ، آورده شده و در بخش دوم به صورت فرضی ، جای این دو را عوض می کنیم و به شگفتی می بینیم که چه گونه با همان شواهد و قراین ، متّهم تبرئه می شود.
***
لاجورد روستایی دورافتاده است که صد و هفتاد کیلومتر با بیرجند فاصله دارد .سیّد باباخان ساکن لاجورد، از مدت ها قبل با همسرش اختلاف داشت.آن ها صاحب فرزند هم نمی شدند.شوهر می خواست همسرش را طلاق دهد ولی قاضی “انجمن حمایت از خانواده “نمی پذیرد تا این که زلزله می آید.پس از زلزله ، هنگام بیرون آوردن اجساد از زیر خاک ، پزشکی  که در محل حضوردارد متوجّه شکافی در سر پیکر فاطمه می شود که ناشی از ریزش خاک نبوده است .پزشک می گوید که قتلی صورت گرفته .تبری هم در آن جا پیدا می شود که از آن سیّد باباخان است .او را دست گیر می کنند . او در ده بالا عاشق زنی دیگر بوده .این مسئله گمان قاتل بودن او را تقویت می کند .دادگاه تشکیل می شود.
وکیل مدافع در دفاع از سیّد ابتدا می کوشد اثبات کند که وقوع چنین قتلی غیرممکن است .وی استدلال می کند که در آن زمان پس از زلزله – که محیط پر از جنازه و صدای آه و ناله است – انسان چندان متأثّر می شود که خودش را نیز از یاد می برد ؛چه برسد به این که به فکر قتل همسرش بیفتد و بعد هم نقشه ای با کمال ظرافت و دقّت طرح کند و دست به جنایت بزند ؛پس این کار ، تنها از یک نابغه ی جنایت ساخته است نه از مردی روستایی.
وکیل با مراجعه مکرّر به محل حادثه و صحبت با مردم روستا و پزشک دلایلی دیگر بر بی گناهی متّهم ارایه می کند تا جایی که حتی پزشک هم به شک می افتد.
پس از چند جلسه ،وکیل چنان که گویی خودش به بی گناهی موکّلش ایمان ندارد، مسیر حرف هایش را تغییر می دهد .حالا طوری سخن می گوید که انگار قاتل بودن وی آشکار است ولی جنایتش را باید ناشی از جبر محیط دانست و قتل به او تحمیل شده .
دادستان با تجربه در برابر صحبت های دوگانه وکیل ، با قاطعیت نظراتش را می دهد و خواستار حکم اعدام برای متّهم می شود .او با بهره گیری از چند دلیل به اثبات صحبت هایش می پردازد: یکی این که تبر خونین از آن سیّد باباخان است و مقدار خون روی آن نیز تقریبـاً به اندازه ی عمق شکاف روی جسد .دیگر این که سیّد به بیرجند گریخته و اگر واقعاً بی گناه بوده چنین نمی کرده و به جست و جوی همسرش می پرداخته.
وکیل در پاسخ ، فرار او را از روی ترس می داند ؛ اما دادستان می گوید که اگر فرار از روی ترس بوده پس از چند کیلومتر دور شدن از روستا، مرد حال خودش را باز می یافته و به ده بازمی گشته نه آن که به هر طریقی شده خودش را از آن جا دور کند.
وکیل می کوشد قاتل را کسی دیگر معرفی کند .می گوید که شاید شوهر همان زنی که سیّد باباخان او را دوست داشته ، قاتل باشد.دادستان فرض وکیل را خیال بافی محض و نادرست می داند.
پس از پایان صحبت های وکیل و دادستان ، دادگاه به شور می نشیند و سیّد را به اعدام محکوم می کند .
حال در نظر بگیریم که جای وکیل و دادستان عوض شود .در این صورت نتیجه به شکل دیگری در می آید :
دادستان : «وجود تبر خونین در کنار جسد ، دلیل بر قاتل بودن سیّد است.»
وکیل :«این درست نیست .تنها یک نابغه ی جنایت می تواند در لحظات پس از زلزله به این فکر بیفتد .اگر سیّد باباخان آن قدر زیرک بوده که در آن موقعیّت بحرانی چنین فکری به ذهنش بیاید ، چرا به این فکر نیفتاده که تبر خونین را از محل حادثه دور کند ؟و اگر واقعاً با همین تبر قتل را مرتکب شده ، با چه وسیله ای دیوار را خراب کرده است ؟و اصلاً چرا تبر را زیر خاک یافته اند ؟همه ی این ها نشان می دهد که زلزله باعث مرگ زن بوده و هنگام خراب شدن دیوار ، حادثه ای مثل برخورد اتفاقی تبر به سر او رخ داده است .»
دادستان می گوید :« فرار سیّد باباخان دلیل بر مجرم بودن او است و اگر بی گناه بود نمی گریخت .»
وکیل : «سیّد باباخان هنگام زلزله در چایخانه بوده .او می پنداشته که فاطمه هنوز زنده است و چون همیشه می خواسته از دستش رها شود ، فکر می کند که این بهترین زمان است .با خود اندیشیده که اگر از آن جا برود فاطمه خیال می کند که شوهرش زیر آوار کشته شده است و دیگر دنبال او را نخواهد گرفت .در حقیقت ، سیّد از دست همسرش فرار می کرده نه به خاطر جنایت .»
دادستان : « پس چرا وقتی وی را در شهر دست گیر می کنند دچار لکنت زبان می شود و به گریه می افتد ؟»
وکیل: «اگر شما هم در حالی که دارید در خیابان قدم می زنید ، دو مأمور جلویتان را بگیرند ، همین حال را پیدا می کنید و این امری طبیعی است . از طرفی سیّد باباخان فکر می کرده زنش از دست وی شکایت کرده و حالا او را گرفته اند تا به ده بازگردانند.ترس او به این دلیل بوده و هنگامی که می شنود او را متّهم به قتل می کنند ، به گریه می افتد؛ چون هیچ گاه آزارش به کسی نرسیده و اگر چه زنش را دوست نداشته اما حاضر به مرگ او هم نبوده است .»
سرانجام دادگاه پس از شور با توجّه به شواهد ، سیّد باباخان را بی گناه می داند و تبرئه می کند.

نخستین کسی باشید که این مطلب را میپسندد.

Posted in داستان | Leave a comment